اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

منطق فنجان تَرَک خورده


 

 

فنجانِ روی میز
نیمه‌خالی نیست
ترَکی‌ست
که از لبه تا پاشنه دویده
نامت را که صدا می‌زنم
دهانه‌ی ترَک بازتر می‌شود
و چای
مسیر تازه‌ای
برای خودکشی پیدا می‌کند
عکست
با سکوتِ هندسیِ قاب چوبی‌اش
به من زل زده
نمی‌پرسد
چرا کراواتم کج است
منِ دیگرِ من
آن که از خیابان می‌گذرد
و برای گربه‌ای نان‌خشک می‌ریزد
اصلاً به تو فکر نمی‌کند
او مرد خوشبختی‌ست
که کلید خانه‌اش را
در جیب کُتِ دیگری جا نگذاشته
عشق من به تو
ساعتی جیبی‌ست
در معده‌ی یک ماهیِ مُرده
در عمق رودخانه‌ای
که تو هرگز
از پل آن عبور نخواهی کرد
تیک تاک می کند
در این اتاق
فقط صندلیِ من
رو به دیوار نشسته
و به لکه‌ای نگاه می‌کند
که شباهت دوری
به نیمرخ تو دارد
من منتظر نیستم
این تقویم است که
به سمت تاریخی که وجود جغرافیایی ندارد
خود را ورق می‌زند
و کلیدی که
در دست من زنگ زده
شکایتی ندارد
که قفلِ درِ تو نیست
و دقیقاً
به اندازه‌ی
قفسه‌ی سینه‌ی خودم ساخته شده

 

قالب شعر :
فراسپید

آخرین جریان حضور


 

 

من از کرانه ی تلخِ مرور می‌آیم
از آخرین جریانِ حضور می‌آیم

تنم جنازه‌ی سردی‌ست روی دوش خودم
که از مراسم دفنِ غرور می‌آیم

هزار و یک شبِ غمگینِ بی‌سحر دارم
که از محاصره‌ی سوت و کور می‌آیم

نه زنده‌ام که بگویم رسیده‌ام به نَفَس
نه مُرده‌ام که بگویم ز گور می‌آیم

شبیه ساعت شماطه‌دارِ زنگ‌زده
از انجمادِ زمان‌های دور می‌آیم

تو فکر می‌کنی از باغ سیب آمده‌ام؟
ولی از آغلِ انگورِ شور می‌آیم

تمامِ راه، طنابِ گلوی من بودی
ببین چقدر صبور و جسور می‌آیم

به ماجرای پر از ریگ و خونِ من بنگر
که از کشاکشِ تیغ و عبور می‌آیم

قسم به سایه‌ی لک‌لک که پیر شد بر بام
که از خرابیِ یک جفت و جور می‌آیم

دهانِ زخمِ دلم را بدوز و حرف نزن
که از ضیافتِ چاقو و سور می‌آیم

سرم شلوغِ ترافیکِ فکرهای بد است
من از حوالی شهر شعور می‌آیم

میانِ آینه‌ها هیچ‌کس شبیه ام نیست
وَ از تناسخِ صد جغدِ بور می‌آیم

به تخمِ ماهیِ مُرده دخیل می‌بندم
من از تلاطمِ دریای تور می‌آیم

نه اشتیاقِ رسیدن، نه پایِ برگشتن
فقط به حکمِ قضا و به زور می‌آیم

شبیه لشکرِ مغلوبِ جنگ‌های صلیب
بدونِ اسب و سپر، لخت و عور می‌آیم

منم که فاتحِ این پایتختِ ویرانم
اگرچه زخمی و دور از سرور می‌آیم

اگرچه مقصدمان مرگِ آرزوها بود
کنار توطئه ی لندهور می‌آیم

 

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

بی سوادی آوانگارد


 

در حاشیه‌ ی کاغذ
کلماتِ نانوشته
مثل مهاجرانی که ویزا ندارند
غُلغُل
و مرز را با مُرکّب پَران ها
خط خطی می‌کنند
بی‌سوادی
این پیشاهنگِ فراموشی
نه خواندن می‌خواهد
نه نوشتن
فقط یک صفحه‌ی خالی
یا انگشتِ بی خیالی
که در آن
کلاویه های کلمات
مثل شیشه‌های خردشده‌ی
کلاهِ کلاژ
مُهر هنر دارند
آوانگاردِ بی‌سوادی
جایی است که
الفبا را به حراج گذاشته‌اند
و هر غلط املایی
یک مانیفستِ نوین
کتاب‌ را
برای کباب می سوزاند
در این پست‌مدرنیته‌ی تهی
چاچا
پدر را پایِ پاپا قربانی می‌کند
آوانگارد
یعنی فراموش کردنِ خواندن
و جشن گرفتنِ فراموشی

 

قالب شعر :
موج نو

آناتومی ضمیر مخدوش


 

در جمجمه ی جغجغه ی او
اتفاقی نمی‌افتد
تنها
پژواکِ صداهایِ جویده شده
از گلوگاهِ تاریخ
تا مریِ مسدودِ یک (او)
که فکر می‌کند
(من) است
اما هنوز
در سومین شخصِ مفردِ خویش
با افعالِ ربطیِ ناقص
جفت‌گیری می‌کند

نورون‌هایش
مسیرِ سیناپسیِ درد را
گم کرده‌اند

او که کورتکسش
بویِ نفتالینِ قرونِ وسطی می‌دهد
با دهانی باز
شبیهِ حفره ای که افلاطون
سایه‌ها را در آن بالا می‌آورد
بر مدار جهل ایستاده

حقیقت چیزی نیست جز
تفاله‌یِ یک باورِ کپک‌زده
در معده‌یِ نشخوارکننده‌یِ زمان

نگاه کن
چگونه واژه‌ها را ساطوری می‌کند
بی‌آنکه بداند
خونِ معنا
از سرانگشتانِ جوهری‌اش
رویِ فرشِ قرمزِ توهم
چکه می‌کند

او
دانایِ کلِ محدود
به شعاعِ نافِ خویش
جهان را
با خط‌کش‌هایِ شکسته‌ای
که واحدِ اندازه‌گیری‌شان
هیچ است
تفسیر میکند

او غایب نیست
او حاضرترین
نادانِ صحنه است
که پرده را
با کفن اشتباه گرفته
و دست می‌زند
برایِ سقوطِ خویش
در چاهی که نامش را
اوج گذاشته

 

قالب شعر :
فراسپید

ضلع هفتم احتمال


 

از شانه ی چپ که می‌افتد
همیشه جفت نمی‌آورد
(قرار نبود نامش را ببرم)
تاس!
می‌چرخد
رویِ مدارِ گیجِ جمجمه‌ای که
منم یا تو
که اصلا قرار نیست بدانی
چرا شماره‌ها مخدوش‌اند؟

یک : نبودنِ محض در تاریکی
دو : سطری که خط خورده
سه : تکرارِ یک در دو
و میز
این سطحِ لغزنده‌ی بی‌پاسخ
ادامه می‌دهد به چرخیدن
زیرِ پایِ کسی که تاس می‌ریزد
و نمی‌داند
تاسِ نادانی
تنها رویِ ضلعِ هفتم می‌نشیند
(من گفته بودم بازی نکن!)
حالا
تو هی بگو تصادف بود
اما عقربه‌ها
رویِ مچِ دستِ چپِ برنده
خلافِ جهتِ هوش می‌چرخند
ما باخته‌ایم
نه به شش
نه به یک
به حفره‌ای که در مکعب پنهان بود
و هوایِ اتاق را
آرام
آرام
می‌بلعید

امضا:
کسی که تاس را قورت داد

 

قالب شعر : حجم

بهانه ی الکی


 

باران
بهانه شد که نیایی
و آفتاب
با لبخندِ سکته پوش
چترم را
یاد کسی انداخت
که رفته بود

 

قالب شعر :
پریسکه

ماضی استحماری


 

در چمدانِ شطرنجی ذهنم
مُهره‌های بی‌آبرو
از دلِ توکل‌های پوچ
لایی می‌کشند
شب
بی‌حیایی‌اش را
در سکوتِ مطلقِ صبح
فریاد می‌زند
در رقصی مبهم
مغز استخوانم را سَر میکشم
بار کُد های روی گونه ام
بر فتوای سانتیگراد
سرخ مزه هستند
سفیدی شقیقه هایم
تاریخ نشخوار می‌کنند
و من
آخرین نسل ماضی استحماری
با مصدرِ هواریدن

 

قالب شعر :
فراسپید

115


 

در چمدانِ شب
دستِ پیرمردی
با دهانی گشوده‌تر از فقر
لای لوزالمعده ی سطلِ زباله
دنبال دهک اول تا سوم است

فلز، فقر ، فغان
واج به واج
صدا به صدا

دهانِ گرسنگی
بر آسفالت می‌لغزد

پشت سرش
شهری بی صورت
افکاری بی سیرت

در تهِ قوطیِ کنسرو
نانِ چروک چرک از عدالت

صدا در سطل ته نشین
پژواک نان نان
لای قوطی کمپوت گلابی
قافیه باخته

آگهی استخدام
از بیکاری سریش می‌جود
و کودک از صدای پلاستیک
پرنده می‌سازد

زباله بوی گذشته می‌دهد
و گذشته
بوی وعده

چرخِ دستی
مثل تکرارِ تهی
شبیه تکرارِ تاریخ
تق تق

زنِ پا به ماه
زبانش بوی زنگِ آهن گرفته
و در تهِ گلو
فریاد بالا می‌آورد

شعرم لای شیشه نوشابه
خونریزی کرد
الو صد و پانزده ؟

محید


 

به خطِّ ساده ی باران به نام خاک و خدا
و شب به شانه کشیدی سپاهِ عشق و نوا

گلوله‌ها که شکفتند بر اسارتِ دشت
تو مُهر روشنی انداختی به متنِ هوا

چقدر دردِ شقایق به چشم‌ها پاشید
که خون به رنگِ غروب آرمید بی‌ فردا

به غربتِ شطِ اروند، آخرین سوگند
شدی قنوتِ سپیدی میانِ دستِ دعا

جهان هنوز به یاد تو بی هوا درد است
نسیمِ زخم و صدای تو بود سمت فضا

عبور کرده چهل جذر و مد از اندامت
جواز آمدنت را نداده آلِ عبا

تو جاودانه ترین ماجرای ديروزی
کرانه زارِ صفا سربدارِ عاشورا

 

تقدیم به سردار رشید اسلام فرمانده سپاه عاشورا
شهید مهدی باکری و برادر نازنینش شهید حمید باکری

قالب شعر :
غزل نئو کلاسیک

پس نوشت :

محید
لغت‌نامه ی دهخدا
محید. [م َ ] (ع اِ) جای برگشت . جای برگردیدن . (ناظم الاطباء). || محیص . مهرب . مفر. مفیص . جای گریز. گریزگاه . || ملجاء. پناهگاه . (ناظم الاطباء). مناص . ملاذ. پناه . مفزع

 

چرنوبیل عشق


 

 

اتمِ آخرِ لبخندت
در هوای پوسیده‌ی اتاق
نیروگاهِ سوخته‌ی قلبم را
اورهال کرده
بارانِ سیاه
بر شهری که
سال‌ها
با سربِ سکوت
پلمپ شده
وارونه می بارد
دوست داشتنت
مثل نفس کشیدن
در گاز نئون
سرفه‌هایم
اعلامیه‌های قرمز
روی دیوارِ اشعه‌خورده‌ی بوسه‌ها
کسی نیامده
جز شبح‌هایی که
دُزِ مُجازِ عشق را
خط می‌زنند
و تو
هنوز در قرنطینه
دست‌هایت را تکان می‌دهی
مثل پرچمِ رادیواکتیو
در جشنِ خاموشِ چرنوبیل قلبم

 

قالب شعر ‌:
موج نو

فصل زباله


 

در قابِ سردِ پنجره، شهری تفاله است
این قصه، غصه ی غمِ پنجاه ساله است

هر برگِ زرد، رزقِ کلاغی گرسنه شد
جنگل، هجومِ ارّه و فصلِ زباله است

در جیب‌های خالیِ این دردِ بی‌چراغ
خورشید، نقشه ی تهِ بشقاب خاله است

فنجانِ قهوه در کفِ کافه کلافه شد
از بس که فالِ آمده، تکرارِ ناله است

فریاد را به گردنِ دیوار بسته‌اند
هر کس سکوت کرده دهانش مچاله است

اینجا مناقصه سرِ پسماندهای نفت
سهمِ اساسنامه ی آقای ماله است

دیگر به فکرِ معجزه، موسیٰ نمی‌شود
وقتی عصا، اسیرِ قوانینِ ژاله است

تاریخ را بخوان که ببینی در این دیار
هر شاهنامه آخرِ خط، شرحِ چاله است

ما نسلِ انتظارِ غریبیم و سهم‌مان
از زندگی، دویدنِ دنبالِ هاله است

 

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

 

بغل سربی


 

 

سایه‌ها
روی شانه‌ام
و شانه‌
با دندان های شیری
کشتی‌های بوسه را
در آب‌های سربی
غرق
و در آغوش تو
زمینِ زمان
روی مدارِ هذلولی
غش
وساعت‌
با عقربه‌های سنگی
گردنِ دقیقه‌ را
گِرد می‌کند
آینده
لای ملافه‌ای خاکستری
مثل پرنده‌ی بی‌پر
از پنجره بیرون نمی‌رود
دست‌هایت
پُلِ زنگ زده
که عبورم
به فروپاشیِ رودخانه
ختم می‌شود
من
در بلعِ گلوله‌های نگاهت
فراموش کرده ام
که بغل
باید گهواره باشد
نه تابوتی
که در هر تکان
لهجه‌ی آخرین خداحافظی را
غرغره کند
و تو
چنان محکم
که حتی خدا
در این هم آغوشی
از ایمان
سقوط می‌کند

 

14 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
موج نو

قتل فلسفه


 

گاهی جهانِ من، منِ بی‌مرز می‌شود
در لحظه‌ای که فکرِ درونم مباح نیست
من در سکوت خویش، فرو می‌روم عمیق
وقتی که قتلِ عاطفه اینجا گناه نیست

از ترسِ نیستی، نفسِ عقل می‌تَپَد
بر گِردِ بودنم، دلِ بی‌خواب مُرده است
چشمی که سالها به خودش خیره می‌شود
از قطره‌ای، حقیقتِ رندانه بُرده است

لحنی که فکر شد، دلی از جنس نور یافت
آتش گرفت، شُد به تماشای خود بَلد
اندیشه‌ی من است که از خاک می‌جَهد
چون کِرمِ چاق در دلِ بیچاره ی جَسد

هر واژه می‌رسد به تماشای فهمِ خویش
هر حرف، رویشِ منِ بیدار را ندید
من زاده‌ی سؤالِ جهانم، نه از جواب
در جستجوی حادثه ای که مرا نچید

در یک نگاهِ خام، جهان زیر و روی ماست
در یک سکوت، صد سُخَن از مَرد می کِشَد
من در تفکّرم که چرا فکر می‌کنم؟
شاید خدا برای همین درد می کِشَد

ما را غبارِ لحظه به اندوه آفرید
در منطقِ سکوت، سقوطِ جنایت است
چشمِ جنون، گشوده شده روی اضطراب
وقتی که تَشتِ قابله ها از خیانت است

من، سایه‌ی خودم به تماشای خود شدم
آیینه‌ای که عقل در او محو و نا امید
در مغزِ شب، رُمانِ مجازاتِ نور چیست؟
پنهان شد از نگاهِ فلک آنکه طعمه چید

هر شب کنارِ چای هِل و طعم دارچین
یک پُرس فلسفه، سَرِ دیوار میخورم
من ماجرای زخمی مجرای بی کسی
بر پایِ قافیه سَرِ خودکار میبُرم

از خاک، من به وَهم، و از وهم، من به باد
دیدم خدا از این همه تکرار خسته بود
در باد، من به هیچ، و از هیچ، بی‌ دلیل
بر انقلابِ سرخِ دقایق نشسته بود

یک لحظه بود و عمرِ جهان رفت، بی‌صدا
چون موجِ خوابِ سنگ که بر آب می‌جهید
از انفجارِ عقل، زمین آفریده شد
در سایه سارِ آبله ها قامتش خمید

هر بیتِ من، مدارِ تناقض شده ببین
از ماجرای زخم، تبِ انتقام چید
فرجامِ ما، ترانه‌ی تکرارِ نیستی است
بر تکّه های عشق، قلم شعر آفرید

 

20 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
چهار پاره

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
یا
مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل

مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

فسیل خاطره


 

 

هر بار
به آینه نگاه می‌کنم
یک خاطره
کمتر مرا می‌شناسد
مثل قلبم که
دیگر نمی‌داند
چرا باید بزند

 

19 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
پریسکه

دهن ریزِ خودکار


 

حضرتِ “جاذبه” در قصّه ی تَر جامانده
اشک در مَعبرِ شب عُقده ی چیدن دارد
آنقدر غُصّه زیاد است که هر ​​​​​​پنجره ای
از بُلندای تنم شوقِ پریدن دارد

بعدِ تو درد شدن ماضی استمراری است
رو به آینده ی تاریک بُنِ فاصله ها
در سکوتی ابدی روح زمان سررفته
روی بدحال ترین زاویه ی حوصله ها

پُشتِ دیوار دلم عقربه ها غمگینند
روی هر ثانیه ای ساعت غم می‌چینند
در اتاقی که پر از زمزمه ی لَغلَغه هاست
آخرین چکّه ی افکار مرا می‌بینند

وقتِ دوشیدن پاییز غزل شیهه زدو
تب خود را سَرِ دیوانگی برگ کشید
آنقدر چشم خیابان به درختان افتاد
ته بن بست سپیدار صفِ مرگ کشید

واژه در واژه ی هر شعر به خود پیچید و
لای انگشتِ لبانم مزه ی دود گرفت
استخوان در وسط طاقِ گلوی سرطان
پَشه ای بود که تاج از سر نمرود گرفت

در سراشیبِ هَزج رو به رَ‌مل میرقصد
تنِ آفت زده ی کُشته ی اوزان جنون
روحِ دندان زده ام ساز مُطَنطَن دارد
بعدِ نُت های به جوش آمده ی غرقِ به خون

بند بندِ دلم از خاطره ها بُر خورده
کوچه در کوچه پُر از حادثه ی دیوار است
ذهن در باور خود تاوَلَکی سر به هوا
هر چه آمد به سرش از دهنِ خودکار است

در خمِ خستگی فاجعه ی افکارم
اگر این درد خلاصی ندهد این بارم
یا تو را دست نفس های کسی بسپارم
دار را در وسط تختِ خودم میکارم

تا بدانی که میانِ غم و موج نوسان
مخرج مشترکی هست، نگو زنده بمان
با همان رِیل که آوار شدی بر کَمِ من
تیز برگرد و رها کن یقه ی سوزن بان

برباد رفته


 

باران
از لبه‌ی لب‌های
نقطه چینِ پیر
می‌چکد
و خیابان
با برگ‌هایی
شبیه
دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی
خواب می‌رود
ابرها
پرچم‌های سفیدی
که یاد گرفته‌اند
دیر تسلیم شوند
من
در هجومِ زرد و قرمز ها
دنبال
تکه‌ای آبی می‌گردم
که شاید
در جیب کتِ کهنه‌ام
خودکشی کرده
کنارِ بلیت سینمایی
که هیچ‌وقت
فیلمش را ندیدیم
پاییز
مثل
نقاشِ تبعیدی‌ست
هر صبح
رنگ تازه‌ای
بی‌اجازه‌ی فصل‌ها
روی جنازه ی درخت
بالا می آورد
و تو
در انتهای کوچه‌ای که
نامش را فراموش کرده‌ایم
بر باد رفته ای

 

17 مهرماه سال 1404

قالب شعر :
فراسپید

جلجتا


 

 

اینجا‌
جلجتا
فقط محلی
روی نقشه نیست
جغرافیای درونی ما
برهنه
تکه‌تکه
و همیشه
در اوجِ فریادِ بی‌پاسخ

 

16 مهرماه 1404 شمسی

قالب شعر :
پریسکه

سردار هور


 

به خونِ خویش نوشتیم شکلِ پرچم را
که موج، تا ابد آغوش بَست عالم را

زمان به یاد تو برخاست چون شهیدی پیر
که آب در دلِ او جا گذاشت مرهم را

ستاره‌ها همه بر شانه‌ات نشستند و
به شط سپرد همین عهدِ سرخِ محکم را

پس از تو هور غریبانه سوخت باور کن
و داشت در دلِ خود آخرین جهنّم را

زمین به خون تو لبیک گفته در مرداب
بر آسمانِ شهادت چکانده زمزم را

و نصر در دل نصرت پیام عاشوراست
بَلَم بَلَم هبه کرده سَرِ محرّم را

 

15 مهر ماه سال 1404 شمسی

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

پس نوشت :

در سینه ی هور، موج‌هم مجنون است

با شعر ترین ستاره ها در خون است

خورشید خمید و قامتش در نَم مُرد

آنجا که علیِّ هاشمی مدفون است

(سید هادی محمدی)

تقدیم به روح بلند مرتبه ی
سردارِ مظلومِ هور
فرمانده قرارگاه سرّی نصرت
شهید سید علی هاشمی
و مادر قهرمانش ننه علی

 

سیاست مادرزاد


 

بر کشور موی تو دلم پرچم باد

مثل شبِ خفته در اذانِ بیداد

کنسولِ غمت وعده ی ویزا داده

ای مرگ بر این سیاست مادرزاد

 

14 مهرماه سال 1404

قالب شعر :
رباعی

زاپِ ریا


 

زاپِ ریا
روده ی زردِ زنگ‌زده‌ی زخم را
از حفره‌ی حنجره
سمت سقفِ سردِ سنگ
می‌پاشد
و زانوی زمین را
زیرِ زودِ بارانِ زوائدِ زمان
حامله می‌کند
شکم‌
شبیه شبح‌های شیشه‌ای
در شکافِ شب
شکسته می‌چرد
دست‌
دست‌اندازِ دریای دود
که دهانِ داغِ دیر سال را
در دلِ دودکده‌ها
دفن
و به زبره‌ی زمهریرِ زیست
زنجیر می‌بندد
در زنگارِ زوال
زبانِ زاغی‌
زیر زلزله‌ی زنگ و زوزه
از زهرِ زمختِ زندگی
زمزمه می‌سازد

 

14 مهر1404

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس