تو اونقدر دوری از دنیام که نزدیکت شدن ترسه همین که پیشِ من هستی همین که ساکتی بسه تو از چشماش میخونی من از چشمای تو دردُ ببین کارِ جهان اینه ببین تکرارِ یک مردُ
نرو این خونه تابوته جهان هر لحظه باروته ببین دستاتو میگیرم نرو من بی تو میمیرم
کسی که عاشقش بودی یه عمره با تو میجنگه یه وقتایی برای عشق دلِ جلاد هم تنگه من از دنیایِ بعد از تو من از آینده بیزارم من اونقدر عاشقت هستم سَرِ رات قفل میکارم
نرو این خونه تابوته جهان هر لحظه باروته ببین دستاتو میگیرم نرو من بی تو میمیرم
نبودنت مثلِ ته سیگارِ افلیجی است که دودش هنوز در ریههایم میرقصد نه میسوزاند، نه گرم میکند مثلِ ردّ پایی روی برفِ آب شده بیشکل، بیهدف به سمتِ کودتای مخملی
گاهی پنجره را که ورق میزنم باد میآید و صدای “دوستت دارم”های نگفتهام را در کوچهای که تو هرگز در آن قدم نزدی دار میزند و من شبیه تبری تنها در پاییز درخت های شعرم را پای تو میریزم
اینجا ساعتها ایدز گرفته اند تقویمها سوزاک فقط منم در شهری که عشق را سَردرِ طویله ها نعل وارونه زده اند
از ارتفاعِ چندمِ پاریس که پرت شوم این «گوژ» صاف میشود؟ (نمیشود) و من که کازیمودو نیستم فقط کمی لکنتِ زبانم را به گردنِ سنگهای کلیسا انداختهام تا تو بیایی و برقصی روی طنابی که گردنِ هیچکس را نمیزند
فرض کن اسمرالدا! فرض کن این سنگها سنگدلی نمیکنند و من – که صورتم را در صدای ناقوسها جا گذاشتهام – زیباترین مردِ جهانم (وقتی که برق میرود) (وقتی که چشمهایت را میبندی)
بالا پایین بالا پایین این تاب خوردنِ من نیست این شهر است که دارد گیج میرود وگرنه این «قوز» تنها یک کولهپشتیست پُر از دوستت دارمهایی که سنگینی میکند رویِ شانهیِ سمتِ چپِ کلیسا
بیا پایین! (با توام کشیش!) خدا آن بالا نیست خدا درست در زاویهیِ انحرافِ ستون فقراتِ من نشسته و دارد با کولیها تاس میاندازد
حالا هی ناقوس را بکُش هی طناب را بکِش صدایی که میشنوی صدایِ شکستنِ استخوانِ من است یا آوازِ زنی که فکر میکند پاریس نامِ دیگرِ تنهاییست؟
(نه! این شعر گوژپشت نیست فقط کمی قوز کرده است تا تو را بهتر ببیند)
چه سرد و ساکت است این غبارِ بیعبور کجا شد آن بهانه های لای آیه ی غرور کجا شد آن اجاقِ گرمِ قصههایِ دور؟
نشستهام کنارِ این دریچهی کبود و چشم دوختم به انتهای جادهای که نیست به ردِ پایِ مردِ خستهای که ماند و رفت به سایهای که در غبارِ مه، خمیده بود
کسی نمیزند دَری کسی نمیکِشد سَری به خلوتِ خرابِ این سرایِ سوتوکور
نه بانگِ نوشنوشِ ساقیانِ سرخوش است نه نالهیِ حزینِ چنگ فقط سکوتِ مطلق است و سنگِ سرد و مُشتِ بادِ هرزهای که له شده میانِ طاقِ این رواقِ بیپناه و لنگ
منم، همان مسافرِ غریبِ سالهایِ درد که کولهبارِ حسرتش همیشه روی دوش بود و جامِ شوکرانِ تلخِ روزگار همیشه پیشِ رویِ او پر از هوایِ موش بود
بیا رسیدهام به خطِ آخرِ کتاب به نقطهیِ سیاه و گنگ به فصلِ انجمادِ آب
نگاه کن چه بیصدا چریده اند کلاغهایِ رویِ سیمهایِ تلگراف و آن چنارِ پیرِ باغِ انتحار که ریشهاش جویده شد به نیشِ موریانهها چگونه سر سپرده است بر گزاف
بیا که وقت، تنگ شد بیا که رنگِ آسمانِ شهرِ ما شبیهِ رویِ مُرده، رنگرنگ شد
چرا امیدِ رفتن از حصارِ این قفس محال؟ چرا خیالِ پر زدن، خیالِ کال؟ فقط همین سکوت مانده است و من و سایهای که میخزد کنارِ تن
به جز کسی که حل شود در این سراب و گم شود میانِ خواب کنارِ آن سیاهیِ بزرگ و ژرف و ناب
بپوش رویِ خستهام بکِش کنار خاطرات پاپتی گلیمِ تیره را که استخوانِ خیره ام میانِ پای خود نبرده از کرانه ی خیال لعنتی بهانه ی خرابه را
چه سرد و ساکت است مرگ چه تلخ و ساده است مرگ شبیهِ آخرین نگاهِ برگ
قرار نبود اینطور تمام شود یا اصلاً شروع شود (مگر ما شروع کرده بودیم؟) من اینجا نشستهام روی صندلیای که پایهاش لنگ میزند و سعی میکنم تو را از لابلای اخبار جنگ و نرخ ارز بیرون بکشم تو اما لیز میخوری رویِ نحوی که بههم ریختهام لیز میخوری مثلِ ماهیِ قرمزِ مُردهای که نمیدانم چرا هنوز دوستش دارم
عزیزِ من بانویِ ابرهایِ عقیم دردِ من که دوریِ تو نیست (این را هزار بار در شعرهای دهه ی چهل گفتهاند) دردِ من این است که نمیدانم این «تو» که دارم تایپ میکنم همان «تو»یی که دیشب چترش را در سینهی من جا گذاشت؟ یا زنی که در صفحهی حوادث روزنامه سقوط کرد؟
شاعرم؟ بله، متاسفانه شاعری که کلماتش دچارِ آرتروزِ گردن شدهاند از بس که به عقب برگشتند و تو را ندیدند من پستمدرنترین زخمِ تاریخم که نه خون میآید نه بخیه میشود فقط روایت میشود با فعلی که زمانش را گم کرده
فرض کن باران میبارد (فرض کردن که مالیات ندارد) و ما داریم در خیابانی قدم میزنیم که انتهایش را موشها جویدهاند من میخواهم بگویم: «دوستت دارم» اما میترسم این جمله یک نقلقولِ مستقیم از پاورقیهایِ کتابی باشد که نویسندهاش خودکشی کرده
غرق میشوم در سطری که همین الان رویش خط کشیدم (لطفاً اگر این شعر را خواندی به ویراستار بگو غمگینبودنِ این مرد اشتباهِ تایپی نیست )
من از ارتفاعِ (افتادن) نمیترسم از ارتفاعِ (الف) که در اولِ (انکار) ایستاده و در آخرِ (امضا) تمام میشود امضایِ من پایِ سقوطِ خودم پایِ پریدن از لبهیِ لیوان که تصویرِ تو در آن ل رزان ل غزان ل خت ل ال ل نگر انداخته است
قرار نبود کسی جایِ کسی بمیرد قرار نبود (کاف) کمرِ کلمات را بشکند که (کاش) (کابوس) (کفن) اینهمه بر تنِ کاغذ، گشاد باشند
من تکهتکه تکهتکه تکهتکه شدم تا تو تمام شوی تا تو تمامِ جهان شوی مثلِ برف که آب میشود تا رودخانه راه بیفتد تا سنگ سنگینیاش را به سینه بسپارد
چه کسی گفت: عشق نجات میدهد؟ عشق تنها تفنگِ پُر را رویِ شقیقهیِ (شین) میگذارد شلیک شلیک شلیک و من شرّه میکنم از شانه ی چپِ شعر به سمتِِ هیچ
ببین چگونه حل میشوم در اسیدِ این ساعت که عقربههایش نیشِ نوشِ نامِ توست و من فقط یک (ف) هستم که فدایِ (ی) که فدایِ (ت) که فدایِ (واو) که فدایِ تمامِ تو شدهام
حالا بخند رویِ جنازهیِ جملهای که ناتمام ماند من نقطه میگذارم تو پرانتز را ببند (پایانِ من، شروعِ سطرِ بعدیِ توست)
الف) چندین سال است که مقام معظم رهبری شعار سال را به مسائل اقتصادی اختصاص داده اند و با این همه تکرار متاسفانه برخی مسئولان گویا سخنان حضرت آقا را نمیشنوند.
ب) در بند آخر مصراع اول حرف (ت) در کلمه ی پست مدرن از تقطیع ساقط است
فرض کن دریا از دکمهی پیراهنت شروع میشد و من که همیشه شناگرِ ماهری بودم در لیوانِ آبِ روی میز غرق میشدم (نه! این سطر را خط بزن… هنوز زندهام)
تو با چمدانی که بویِ جلبکِ خداحافظی می داد در حجمی از سکوت که هندسهی اتاق را به هم ریخت در پلهها فرو رفتی
(عجیب است!) ساعت هنوز کار میکند اما زمان روی مچِ دستِ چپم لنگر انداخته
قرار بود چای بنوشیم و به نهنگهایی فکر کنیم که خودکشی کردند اما تو نیستی و این «نیستی» تنها فعلِ صادقِ این شعر است
ببین! چقدر عاشقانه چقدر غمگین با صندلیِ خالی حرف میزنم و تو در پرانتزی که هرگز بسته نشد لبخند میزنی (یا شاید هم گریه میکنی؟ تشخیصاش با این خطخوردگیها دشوار است)
جنوب از نقشهی جغرافیا پاک شده و شمالِ تهران جایی در گلوی من بغض کرده
برگرد! پیش از آنکه شاعر دستورِ زبان را به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشمهایت دار بزند
از این سطر که بگذریم دریا به اتاق آمده و کفشهای تو روی میز صبحانه راه میروند (لطفاً اینجا را با صدای آهسته بخوانید): قرار بود یکی از ما عاشق باشد آن یکی فقط چمدان ببندد اما تو با آن بارانیِ خیس که انگار از آسمانِ سطرِ قبل دزدیده بودی ایستادی و گفتی: «خداحافظی، رسمِ قشنگی نیست»
من اما نه شاعرم نه آن مردی که در ایستگاه اتوبوس منتظر زنی شبیه توست من فقط اشتباهی تایپی هستم در نامهای که هرگز به دستت نرسید
عقل از سرِ این شعر پریده بانو! وگرنه کدام دیوانهای در طبقه ی چهارمِ آپارتمانی بدون دریا غرق میشود؟
تو رفتهای (یا شاید من جا ماندهام؟) فرقی نمیکند مهم این است که حالا هر چه مینویسم «تو» پاککن گریه میکند