اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

عفریته


 

پیراهنم بویِ تو را انکار کرده
ساعت مرا در بُهتِ شب بیدار کرده

در قفلِ در چرخیدی و در باز می‌شد
پایانِ من بودی که باز آغاز می‌شد

لرزید پُشتم ، عاشقی از دست افتاد
تصویرِ تو در قابِ عکسِ مست افتاد

دیوارهای خانه روی دوش من بود
نعشِ سکوتی تلخ در آغوش من بود

مثلِ خوره در جانِ من تکثیر گشتی
در آیه‌هایِ نحسِ من تفسیر گشتی

با رفتنت شهر از تماشا کور می‌شد
سهمِ کسی در خاطرم مأمور می‌شد

تا نبشِ قبرِ خاطراتِ مُرده باشم
تا چوبِ هر عفریته ای را خورده باشم

کبریت را روشن نکن، انبارِ کاهم
من متهم در دادگاهِ یک نگاهم

خندیدی و دنیای عقلت درد می‌کرد
این خانه را تکرارِ تو ، دلسرد می‌کرد

آیینه تصویرِ مرا گردن نمی‌زد
جز فکرهایم هیچ‌کس در را نمی‌زد

حالا من و بویِ تو و انکارِ ممتد
لعنت به این عشق و به این احوال مرتد

با هر نفس حجمِ هوا را کم کشیدم
در خاطراتم پشتِ تو ماتم کشیدم

من در خودم مُردم، خودم را چال کردم
هر روزِ بی‌تو بودنم را سال کردم

خاکستری بر روی دیوارم شناور
یک قابِ عکسِ خالی از هرجور باور

بارانی‌ات بویِ خیابان‌هایِ نَم داشت
بویِ وداعی که هزاران پیچ و خم داشت

ما هر دو تاخیرِ زمانیِّ قطاریم
ما فصل‌هایی مُرده در اوجِ بهاریم

یک لحظه فکرِ خودکشی از روی یک پُل
یک لحظه فکرِ حل شدن در بوی الکُل

بویِ تنت، بویِ غریبِ خاک می‌داد
بویِ شکافی که تبر بر تاک می‌داد

باران که می‌زد، شهر در من غرق می‌شد
غربِ جهان با لحظه‌ی تو شرق می‌شد

حالا که پیراهن تو را از یاد بُرده
این مَرد هم در بُهتِ ساعتهاش مُرده

در قفلِ در چرخیده‌ای، در بسته مانده
یک مَرد از آغاز و پایان خسته مانده

این مثنوی در سوگِ تو پایان گرفته
باران گرفته… باز هم باران گرفته

دکتر سید هادی محمدی

آناتومی قفل


 

تو اون‌قدر دوری از دنیام
که نزدیکت شدن ترسه
همین که پیشِ من هستی
همین که ساکتی بسه
تو از چشماش می‌خونی
من از چشمای تو دردُ
ببین کارِ جهان اینه
ببین تکرارِ یک مردُ

نرو این خونه تابوته
جهان هر لحظه باروته
ببین دستاتو می‌گیرم
نرو من بی تو می‌میرم

کسی که عاشقش بودی
یه عمره با تو می‌جنگه
یه وقتایی برای عشق
دلِ جلاد هم تنگه
من از دنیایِ بعد از تو
من از آینده بیزارم
من اون‌قدر عاشقت هستم
سَرِ رات قفل میکارم

نرو این خونه تابوته
جهان هر لحظه باروته
ببین دستاتو می‌گیرم
نرو من بی تو می‌میرم

ترانه و ملودی و آهنگ ساز :
دکتر سید هادی محمدی

 

تنظیم :
مارتیک سورابیان

خواننده :
لاها آشنا

بی سرو پایی آوانگارد


 

کفشِ منِ خسته روی دم‌پایی‌هاست

پایانِ من و شروعِ تنهایی‌هاست

در سردترین حادثه ی دلتنگی

هر قصه، تقاصِ بی‌سر و پایی‌هاست

سایه خوار


 

مثل یک تکه نانِ خشکیده
گوشه‌ی سفره‌های بی‌برکت
مانده بودم که سیر شان بکنم
کِرم هایی حقیر و بی‌حرکت

من که بودم؟ سوالِ تکراری
پاسخی در گلو گره خورده
مثل یک دکمه ای که می لنگد
روی پیراهنِ پدر مُرده

وعده‌ی مرگ و انهدامی که
در سرت بود و در سرم می‌ریخت
چشم‌هایت زبان استفهام
که به ماضی باورم می‌ریخت

سایه‌ات رویِ شهر سنگین شد
کوچه‌ها را یکی یکی بلعید
ناگهان در سکوتِ مطلقِ شهر
یک نفر بی بهانه در تبعید

ما دو بازیگرِ فراموشی
متن را باد با خودش بُرده
شرح دل واژه های تنهایی
روی لب‌های سرد و افسرده

من به پایانِ خط رسیدم و تو
نقطه‌ی تازه ی جنون هستی
من سکوتِ عمیقِ یک گورم
تو هیاهویِ خاک و خون هستی

دود شد، رفت سمتِ آبادی
ابر شد، رویِ شهر باران ریخت
قطره قطره جناسِ خالص بود
که ميان تنِ خیابان ریخت

لای پرچین انتحاری تو
انقلابِ جنابِ ابلیسم
شعر را خط زدم، تمامش کن
باورت را شبانه می لیسم

پای ذهنم بلوط میکارم
کشته ی ماجرای خودکارم
درد را ناشیانه هی کردم
توی جغرافیای بیمارم

فلسفه زیر تخت یخ کرده
جبر در احتمالِ شاید ها
نطفه‌ی شعرهای سقط شده
گریه در انجمادِ بایدها

چای تلخی که روی میزت ماند
حسرتِ یک قرارِ معمولی
خنده‌ی مضحکِ زنی در قاب
لاشه ی یک نوارِ معمولی

از مُصَدّق به کودتا رفتیم
از خیابان به کنجِ پستوها
لای تاریخ، دست و پا زده‌ایم
شریانی فدای زالوها

پای شعری که سانسورم کردید
حرف‌هایی نگفته‌تر مانده
مثلِ یک فحشِ بد کنار دهن
هر کسی با اشاره ها خوانده

شب به شب قرص‌های رنگارنگ
خوابِ رنگین‌کمان و آزادی
صبحِ فردا دوباره باتوم و
رقص یک پای قاسم آبادی

من زنم، یک عروسکِ کوکی
توی دستانِ هرزه‌ی تقدیر
یا که مَردَم، شبیه یک سایه
خسته، دلسرد، بی‌پدر، دلگیر

کافکا در اتاقِ من گم شد
مسخ در لایه‌های هر رویا
سوسک‌هایی که شعر می‌بافند
پشتِ دیوارِ چین برای شِفا

دست‌هایت کجاست؟ گم شده‌اند
لایِ موهای دختری دیگر
شعر، تنها پناهِ آخر نیست
می‌روم سمتِ باوری دیگر

خسته‌ام، مثلِ ماشه‌یِ زخمی
بعدِ شلیکِ تیرِ آخرِ جنگ
مثلِ سربازِ بی‌پلاکی که
مانده زیرِ هجومِ آهن و سنگ

شعر یعنی جنونِ با کلمات
رقصِ چاقو میانِ دنده و پوست
شعر یعنی که دوستت دارم
شعر یعنی بهانه شانه ی اوست

دفترم را ببند و دور انداز
کلماتم فدای خودکارند
پای ذهنم بلوط می‌روید؟
نه! که اینجا دروغ می‌کارند

زن سفالی


 

سکوت، پنجره را خورد قاب خالی ماند
برای دیدن دنیا، فقط خیالی ماند

اتاقِ سرد و زنی که درونِ آینه مُرد
به جای بوسه‌ی گرمش، لبِ زغالی ماند

صدای خواهرِ ساعت، سقوطِ فلسفه‌ها
و روی گردنِ تقویم، جایِ شالی ماند

کتاب‌های نخوانده، حروفِ پوسیده
کنار جمجمه‌ها مغزِ پرتقالی ماند

به جای آن همه جنگل که سوخت در رگِ ما
میانِ باغچه‌ی خون، درختِ لالی ماند

تمام شهر در انبوه دودها گم شد
از آن پرنده که می‌خوانْد، زخمِ بالی ماند

نقابِ خنده‌ی من روی میزِ شب تب کرد
و پشتِ صورتکِ گِل، تَنِ سفالی ماند

مسیر آمدنت را کشیده‌ام با درد
ولی تو دور شدی ردّی از زلالی ماند؟

هبوط کرده‌ام از آسمانِ آغوشت
فقط سیاهیِ باور ، پسِ هلالی ماند

دلم شبیهِ جهانی شکسته و متروک
که در هجومِ تبرچین، غمِ اهالی ماند

تو رفتی و شبِ قطبی به استخوان زد و بعد
به جای شانه‌ی گرمت، تبِ شمالی ماند

درختِ خشکِ خیابان به ماه زُل زده بود
شبیه پرسش تلخی که بی‌سوالی ماند

چقدر آینه تکثیر کرد غربت را
و در گلوی زمان، بغض چندسالی ماند

جناغِ ریل قطاری که می‌رود به عدم
مسافری نرسیده که در حوالی ماند

صدای عقربه‌ها نیست، نبض ثانیه‌هاست
جهان به آخر خود رفت و احتمالی ماند

غزل تمام شد و خونِ واژه استمرار
و لای دستِ قلم ها، عجب وبالی ماند

سکوت، پنجره را خورد من تمام شدم
برای زنده نماندن، چه بد مجالی ماند

نعل وارونه


 

نبودنت
مثلِ ته سیگارِ افلیجی است که
دودش هنوز در ریه‌هایم می‌رقصد
نه می‌سوزاند، نه گرم می‌کند
مثلِ ردّ پایی روی برفِ آب شده
بی‌شکل، بی‌هدف
به سمتِ کودتای مخملی

گاهی
پنجره را که ورق میزنم
باد می‌آید و
صدای “دوستت دارم”های نگفته‌ام را
در کوچه‌ای که تو هرگز در آن قدم نزدی
دار می‌زند
و من
شبیه تبری تنها در پاییز
درخت های شعرم را
پای تو می‌ریزم

اینجا
ساعت‌ها ایدز گرفته اند
تقویم‌ها سوزاک
فقط منم
در شهری که
عشق را سَردرِ طویله ها
نعل وارونه زده اند

 

قالب شعر :
فراسپید

گوژ پشت نوتردام


 

از ارتفاعِ چندمِ پاریس
که پرت شوم
این «گوژ»
صاف می‌شود؟
(نمی‌شود)
و من که کازیمودو نیستم
فقط کمی
لکنتِ زبانم را
به گردنِ سنگ‌های کلیسا انداخته‌ام
تا تو بیایی
و برقصی
روی طنابی که گردنِ هیچ‌کس را نمی‌زند

فرض کن اسمرالدا!
فرض کن این سنگ‌ها
سنگدلی نمی‌کنند
و من
– که صورتم را در صدای ناقوس‌ها جا گذاشته‌ام –
زیباترین مردِ جهانم
(وقتی که برق می‌رود)
(وقتی که چشم‌هایت را می‌بندی)

بالا
پایین
بالا
پایین
این تاب خوردنِ من نیست
این شهر است که دارد گیج می‌رود
وگرنه این «قوز»
تنها یک کوله‌پشتی‌ست
پُر از دوستت دارم‌هایی
که سنگینی می‌کند
رویِ شانه‌یِ سمتِ چپِ کلیسا

بیا پایین!
(با توام کشیش!)
خدا آن بالا نیست
خدا
درست در زاویه‌یِ انحرافِ ستون فقراتِ من
نشسته
و دارد با کولی‌ها
تاس می‌اندازد

حالا هی ناقوس را بکُش
هی طناب را بکِش
صدایی که می‌شنوی
صدایِ شکستنِ استخوانِ من است
یا
آوازِ زنی
که فکر می‌کند پاریس
نامِ دیگرِ تنهایی‌ست؟

(نه!
این شعر گوژپشت نیست
فقط کمی
قوز کرده است تا تو را بهتر ببیند)

زوج و فرد


 

 

 

تویی و گریه‌ی در ایستگاهِ پایانی

من و موازنه ی تکّه های قربانی 

کدام فاجعه را روی پا تکان دادی؟

در این توهمِ مخدوشِ تحت‌ِ درمانی

فرو ببر همه‌ی شهر را در این بستر

بِکِش تمامِ مرا بر کرانه ی خنجر

که عشق طرحِ بدی بود و س ا ن س و ر ش کردند

و کات  صحنه‌ی بعدی، وداعِ بازیگر

دوباره زل زده‌ام بر خطوطِ رویِ لبت

به لرزشِ ابدی در ادامه‌ی عصبت

دهانِ خیس تمنا به سجده افتاده 

برای دکمه ی دیوانه ی لباسِ شبت

صدایِ پای زنی در اتاقِ بالایی

و حسِ له شدنش با غرورِ دمپایی

کنار حوصله ی هیز و داغِ سَر رفته

در این سکانسِ پر از صحنه‌ی تماشایی

به لاکِ قرمزِ جیغت قسم که «زن» یعنی

میان حرف و حدیثِ جناسِ بی شأنی

و سهمِ کوچکِ تو از تمامِ آزادی

فقط جویدنِ ناخن، یواش و بی معنی

چراغِ قرمز و یک چهارراهِ طولانی

فروشِ کلیه به پیمانه ی مسلمانی

بخند گریه نکن این سکانسِ طنزِ من است 

در این نمایشِ بی‌پرده‌ی خیابانی

و دست می‌برم از دور در خیالاتت

شبیه هندسه ی نظمِ در محالاتت

حدیث خاطره را حبس در تمنا کن

چقدر گریه کنم پایِ احتمالاتت 

اتاق، بویِ بدِ لاشه‌یِ زمان می‌داد

خبر جنازه ی سرمایه را نشان می‌داد

مُفسّری که خودش قاتلِ قناری بود

به راهِ حلِ نجاتِ جهان، گمان می‌داد

بغل بگیر مرا مثلِ آخرین سنگر

میانِ بارشِ این بمب‌هایِ ویرانگر

که ما گذشته ترین انتظارِ تاریخیم

دو تا ستاره‌ی مدفون، دو عشقِ بی‌پیکر

پرنده بودی و بالت به تور گیر افتاد

مسیرِ کوچِ تو در چشمِ شور گیر افتاد

پلنگِ ماهِ تو از پشتِ بام پرت شد و

جنازه‌اش وسطِ بوفِ کور گیر افتاد

کمی قدم بزن این شعر، پاره پاره شده

لباسِ خوابِ کثیفی که استعاره شده

بگو که من بَدَم و تو فرشته‌ی پاکی

بگو به آن تَنِ هرزه که راهِ چاره شده

نشسته‌ام وسطِ سفره‌ای که نانش نیست

و خانه‌ای که کلیدی برایِ آنش نیست

خدایِ گمشده در لابلایِ فلسفه‌ها

نشانیِ ابدی سمتِ لامکانش نیست

به خواب می‌روم و خوابِ خرس می‌بینم

و خوابِ آدمکی لای ترس می‌بینم

معلمی که مرا دائماً کتک می‌زد

هنوز خونِ خودم پایِ درس می‌بینم

رفیقِ نیمه شبِ قرص‌هایِ اعصابم

دلیلِ این که در این قبرِ تنگ می‌خوابم

تو نیستی و جهانم دچارِ لکنت شد

طلسم نیمه شبی روی لاشه ی آبم 

کشیده پرده‌ی شب را کسی بر این خانه

و رقصِ سایه‌ی ما مثلِ پای دیوانه

چه فرق می‌کند امروز چندِ پاییز است؟

برایِ آدمِ تنها و بی سر و شانه

من از قبیله‌ی کبریت‌های نمدارم

که در مجاورتِ نفت، باز، بیکارم

شبیه ساعتی‌ام که زمان در او مرده

و سالهاست که بیهوده روی دیوارم

کدام پنجره سمتِ سقوط وا مانده؟

کدام نامه در این خانه بی‌صدا مانده؟

من و تو لاشه‌ی یک اتفاقِ مشکوکیم

که رویِ دستِ خیابانِ انزوا مانده

فشارِ خونِ اتاقم دوباره پایین است

هوا هوایِ بدِ سربی و تبرزین است

بکُش خلاص کن این نیمه جانِ باقی را

که مرگ، هدیه‌ی چشمانِ ابن‌سیرین است

عزیزِ دورِ من ای انقراضِ نسلِ بشر

درختِ خشکِ بدونِ شکوفه و بی‌بر

بیا که اره‌ی برقی به استخوان خورده

و تکه‌های من افتاده گوشه‌ی دفتر

شروعِ گریه از آنجا که مرد می‌خندید

به گریه‌های زنی دوره‌گرد می‌خندید

کسی که فاتحه‌ی عشق را همان‌جا خواند

به دردِ مشترکِ زوج و فرد می‌خندید

 

 

 

سمفونی مرگ


 

چه سرد و ساکت است این غبارِ بی‌عبور
کجا شد آن بهانه های لای آیه ی غرور
کجا شد آن اجاقِ گرمِ قصه‌هایِ دور؟

نشسته‌ام کنارِ این دریچه‌ی کبود
و چشم دوختم به انتهای جاده‌ای که نیست
به ردِ پایِ مردِ خسته‌ای که ماند و رفت
به سایه‌ای که در غبارِ مه، خمیده بود

کسی نمی‌زند دَری
کسی نمی‌کِشد سَری
به خلوتِ خرابِ این سرایِ سوت‌وکور

نه بانگِ نوش‌نوشِ ساقیانِ سرخوش است
نه ناله‌یِ حزینِ چنگ
فقط سکوتِ مطلق است و سنگِ سرد
و مُشتِ بادِ هرزه‌ای که له شده
میانِ طاقِ این رواقِ بی‌پناه و لنگ

منم، همان مسافرِ غریبِ سال‌هایِ درد
که کوله‌بارِ حسرتش همیشه روی دوش بود
و جامِ شوکرانِ تلخِ روزگار
همیشه پیشِ رویِ او
پر از هوایِ موش بود

بیا رسیده‌ام به خطِ آخرِ کتاب
به نقطه‌یِ سیاه و گنگ
به فصلِ انجمادِ آب

نگاه کن
چه بی‌صدا چریده اند
کلاغ‌هایِ رویِ سیم‌هایِ تلگراف
و آن چنارِ پیرِ باغِ انتحار
که ریشه‌اش جویده شد به نیشِ موریانه‌ها
چگونه سر سپرده است بر گزاف

بیا که وقت، تنگ شد
بیا که رنگِ آسمانِ شهرِ ما
شبیهِ رویِ مُرده، رنگ‌رنگ شد

چرا امیدِ رفتن از حصارِ این قفس محال؟
چرا خیالِ پر زدن، خیالِ کال؟
فقط همین سکوت مانده است و من
و سایه‌ای که می‌خزد کنارِ تن

به جز کسی که حل شود در این سراب
و گم شود میانِ خواب
کنارِ آن سیاهیِ بزرگ و ژرف و ناب

بپوش رویِ خسته‌ام
بکِش کنار خاطرات پاپتی گلیمِ تیره را
که استخوانِ خیره ام
میانِ پای خود
نبرده از کرانه ی خیال لعنتی
بهانه ی خرابه را

چه سرد و ساکت است مرگ
چه تلخ و ساده است مرگ
شبیهِ آخرین نگاهِ برگ

سبزِ سرخ


 

ای شبِ غم‌زده را صبحِ مقدّر، برگرد
ای بهاری که شدی ناجیِ باور، برگرد

فصلِ بی ثانیه تقویمِ زمین را فرسود
ای‌ که هستی به جهان، نفخه‌ی آذر، برگرد

بی تو این آینه‌ها مسخِ غباری کورند
تا شود چهره‌ی اشیاء مصوّر، برگرد

شهر در سیطره‌ی مه زده‌ای مسکوت است
تا که طوفان بگشاید پَر و معبر، برگرد

زخم‌هایی‌ست به نایِ نی و نالان مانده
تا نیفتد ز نفس، ناله‌ی حنجر، برگرد

جمعه‌ها بغضِ غریبی‌ست که در سینه شکِست
ای که خونخواهیِ آنی، به مکرر برگرد

کوفه در کوفه شده وسعتِ تنهاییِ ما
ای تو تنهاییِ تاریخ، سراسر، برگرد

ریشه‌ی ظلم دوانده‌ست به هر سو دستی
تا شود دستِ ستم، قطع ز پیکر، برگرد

سندِ کهنه‌ی دلتنگیِ ما پوسیده
تا که امضا شود این کهنه‌ی دفتر، برگرد

نیست دستی که نوازش کند این سرها را
سایه‌ی امنِ خدا، سایه‌ی بر سر، برگرد

ذوالفقارِ تو دوایِ تبِ این دوران است
مرهمِ کهنه‌ی زخمِ دلِ حیدر، برگرد

آب‌ها تشنه‌ی لب‌های تو و لب‌تشنه
ساقیا؛ تا نشود خاک، مکدّر، برگرد

دوستان دشمن و یاران همه پیمان‌شکن‌اند
تا شود باز جدا، خادم و نوکر، برگرد

چشمِ نرگس به رهت مانده و سوسن خاموش
تا شکوفا شود آن غنچه‌ی پرپر، برگرد

شعر در وصفِ تو لکنت به زبانش افتاد
واژه عاجز شد و خشکید به جوهر، برگرد

تا که از مدحِ تو یک سکه بگیرد خورشید
کاسه گردان شده در چرخِ مدوّر، برگرد

شیعه در غربتِ خود سوخت، کجایی آقا؟
وارثِ سوخته‌ی پهلویِ مادر، برگرد

بی تو اینجا همه در پیله‌ی خود می‌میرند
ای رهایی! پرِ پروازِ کبوتر، برگرد

شعر، آخر شد و این درد به پایان نرسید
جانِ زهرا، تو به این مصرعِ آخر، برگرد

فلسفه


 

من یک مجسمه که تَرَک خورده در خودم
من سالهاست با خودِ دیوانه‌ام مُدَم
روز ازل کنار خدا متهم شدم
بود و نبودِ من به خدا گیج و مبهم است

فنجان چایِ یخ زده در کامِ کافه شد
یک ماجرای ساده کنارم کلافه شد
حجمِ جنون به جمجمه‌ام تا اضافه شد
گفتند قرص خورده و اوضاع دَرهم است

من ماجرای آبله ی بی قرار تو
یک عمرِ آزگار نشستن کنارِ تو
حالا شکسته پشت من از انتظارِ تو
شال و کلاه کن، رمقِ شعله ام کم است

از انتهای شانه قطاری عبور کرد
چشمانِ خیس و منتظرم را که کور کرد
ما را، من و تو را، چه کسی جفت و جور کرد
رَدّی که روی ریل به جا مانده آدم است

روی مدارِ خاطره ام پشتِ پا زدند
شلاق بر جنازه‌یِ احساسِ ما زدند
آنها که لافِ دوستی و ادعا زدند
دیدم که ردِ پایِ همه سمتِ پرچم است

افتاده‌ام شبیه جسد روی تخت‌خواب
خیره به سقفِ خانه و این حالتِ خراب
پایانِ ماجراست، نده هی مرا عذاب
شلیک کن رفیق، اگر چه مسلّم است

آیینه جیغ می‌کشد و پیر می‌شوم
از روزهایِ بی‌تو چه دلگیر می‌شوم
دارم میانِ معده‌یِ شب سیر می‌شوم
این سفره‌یِ گرسنه سزاوارِ ماتم است

یک غُده در حوالیِ روحم نشسته است
راهِ نفس کشیدنِ تب را که بسته است
مردی که تویِ آینه دیدی، شکسته است
دیوارِ صوتیِ ضربانم چه محکم است

سیگار می‌کشم که تو را دودتر کنم
باید که شعله را کم و مسدودتر کنم
این فصل را برایِ تو محدودتر کنم
باران که می‌زند، همه جا خیسِ شبنم است

بر ماجرای مَشقی لب‌هایِ تو وِلم
از سرزمینِ یخ زده‌یِ دست ، تا دِلم
در سمت قطب های تَنت فازِ حاملم
رویای ما به خاطرِ این بند با هم است

می‌ترسم از ادامه‌یِ این راهِ ناتمام
از سایه‌هایِ شومِ کمین کرده پشتِ بام
از چشم های باکره ی سرد و بی کلام
با من بگو کجای همین خط، مقدم است؟

خون می‌چکد از اولِ این شعرِ ناتنی
تو، پاره‌یِ تنم، به تنم زخم می‌زنی
در انفرادیِ قفسم پرسه می‌زنی
عنوانِ جنگِ حاشیه ها نامنظم است

از عنکبوتِ بسته‌شده کنجِ تارها
از نعشِِ خاطراتِ تو بالایِ دارها
از لابلایِ دنده و بینِ فشارها
چیزی نمانده است، وجودم دَمادَم است

باید فرار کرد از این شهرِ بی‌پدر
از این اتاقِ خالی و این قفلِ رویِ دَر
عاشق شدن حماقتِ محض است و دردسر
بر سنگ فرش ثانیه ها لَکّه ی غم است

روح‌القدس شدم که تو عیسی شوی، نشد
حوّا شدی که مونسِ بابا شوی، نشد
مَرهَم برایِ زخمِ تماشا شوی، نشد
ابلیس در نمازِ شبِ من معظم است

جغرافیایِ تَن که به تاراج رفته است
شیرازه‌یِ بدن که به تاراج رفته است
فردای پیرهَن که به تاراج رفته است
ویرانه‌هایِ ارگِ بم اینجا مجسم است

کبریت می‌کشم به تمامِ جهان و بعد
خاکسترِ من و تو در این آسمان و بعد
پایانِ تلخِ قصه‌یِ این داستان و بعد
نامِ من و تو حک شده بر پایِ شَلغم است

جالیز های پست مدرن


 

در امتداد جاده‌ای که
هر صبح
به عقب می‌رود
هندوانه‌ها
با مانیتورهای خاموش
از گلویشان سبز می‌شوند

مترسکی
با کت‌وشلوار براق
امضای الکترونیک
نشخوار می‌کند

روی سیم‌های برقِ هم‌زمانی
صدای نوتیفیکیشنِ پرنده ها
بال آسمان را کر کرده

باد
روی برگ‌های خیار
تکه‌های پلاستیک
و شعر عربی می‌چیند

و جوی آب
که از لوله‌ی گاز شهری می‌گذرد
خود را لای عکس‌های قدیمی
دار می‌زند

در شب‌های بی‌تقویم
ستاره‌ها
مثل دکمه‌های خاموش وبسایت
بر هندوانه‌ها می‌لغزند
و صبح
با گرافیک سه‌بعدی
از خاک رندر می‌شوند

 

قالب شعر :
فرانو

ب ی ن ا م


 

 

 

قصد دارم که بریزم به هم این قائله را

شمع‌ها را وسطِ ختمِ خودم چال کنم

پشتِ این قافله‌ی تسلیتِ پوچ و عبث

دَهنِ حادثه را با غزلی لال کنم 

خاطرات آمده با لشکری از  درد و بلا 

سنگری نیست به جز جمجمه‌ی ویرانم

پشتِ این پنجره یک شهر چراغان شده و

من ولی با شبِ این خاطره سرگردانم 

استخوان‌های سرم درد عجیبی دارد 

از صدایی که شبیهِ نفسی در گوش است

از سکوتی که پس از رفتن تو حاکم شد

از همان بغض که برپای گلو خاموش است

زیرِ این سقف کبودی که به جا مانده هنوز 

با غمی هم‌قدِ آوار نشستن سخت است

اینکه یک عمر بدانی که مقصر بودی

با خودت بر سرِ این دار نشستن سخت است

جرم، من بودم و چشمان تو حاکم، بانو

سیب را من به هوای تو فقط چیدم و بعد

حکم تبعید من از باغ تنت صادر شد

رفتی و پشت سرت حادثه می دیدم  و بعد

دوستت دارم تو جمله‌ی بی‌ربطی بود

وسطِ فلسفه‌ی پوچِ خیابانِ شلوغ

مثلِ شلیکِ گلوله به جسد، بی‌معنی

مثلِ سوگندِ وکیلی پیِ اثباتِ دروغ

بعدِ تو شهر فرو ریخت، قطاری رد شد

من همان واگن جا مانده‌ی در پاییزم 

که فقط دود غلیظی به نگاهش ماسید

ایستگاهی که پر از فاجعه ی لبریزم 

تکه‌ای از منِ دیوانه در آن سوی جهان

با خیالت به تماشای عدم مشغول است 

جرعه ای  در وسطِ قابِ همین آینه ها 

که از ابعادِ خودش خسته‌تر از معمول است 

من هیولای غریبی وسطِ ذهن خودم

که جهانم  شده این پیکرِ بی‌سَر، حالا

زیرِ این بهمنِ سنگینِ فراموشی‌ها

از خودم می‌کِشم و می‌شوم از بَر، حالا

فلسفه، پوچیِ محض است که اثبات شوم

جبر، یک یاخته، تا باختنم قد بکشد 

عشق ویروس خطرناک که از روز ازل

آخرین نمره ی بد حال مرا صد بکشد 

پنجره منظره‌ی گنگی از آجر دارد

رو به دیوارِ بلندی‌ست که حاشا کردیم

ما در این قوطیِ کنسروِ پُر از تنهایی

خودمان را الکی در تله ای  جا کردیم

یک نفر در رگِ من با تبری راه افتاد

تا درختِ کهنِ خاطره را قطع کند

هرچه می‌زد، نفسش بیشتر از پیش گرفت

خواست تا سایه ی این باکره را قطع کند

خسته‌ام مثلِ درختی که در آغوشِ تبر

خسته‌ام مثلِ هم‌آغوشیِ یک زن با در

مثلِ سیگارِ پس از رابطه‌ها خاکستر

مثل همخوابگی باورِ خر با عنتر 

آخرین نخ از امیدم به نخِ سیگارم

به نفس‌های عمیقی که تَهِ خودکار است 

به همین ساعتِ دیواریِ در جا مانده 

که جهان عددش صفر ترین آمار است 

لقمه ی شعرِ جدیدم دو سه خط بیت سياه 

چند تا زخمِ عمیق و کَمَکی موی سفید

یک دلِ مُرده که در سینه‌ی من پوسیده‌ 

به امیدی که خودش را ته بن بست ندید 

پس خودم شمع خودم می‌شوم و می‌سوزم

تا که سیمرغ شدن وردِ زبانم باشد 

آرزو می‌کنم امسال میان غم ها

مرگ، تنها خبرِ خوبِ جهانم باشد 

 

قالب شعر : چهار پاره 

 

پس نوشت :

من اینجا یاد گرفته‌ام  

سکوت هم  

می‌تواند بازجویی کند

سید هادی محمدی 


 

ویراستار


 

قرار نبود این‌طور تمام شود
یا اصلاً شروع شود
(مگر ما شروع کرده بودیم؟)
من اینجا نشسته‌ام
روی صندلی‌ای که پایه‌اش لنگ می‌زند
و سعی می‌کنم تو را
از لابلای اخبار جنگ و نرخ ارز
بیرون بکشم
تو اما
لیز می‌خوری رویِ نحوی که
به‌هم ریخته‌ام
لیز می‌خوری مثلِ ماهیِ قرمزِ مُرده‌ای
که نمی‌دانم چرا هنوز دوستش دارم

عزیزِ من
بانویِ ابرهایِ عقیم
دردِ من که دوریِ تو نیست
(این را هزار بار در شعرهای دهه ی چهل گفته‌اند)
دردِ من این است که نمی‌دانم
این «تو» که دارم تایپ می‌کنم
همان «تو»یی که دیشب
چترش را در سینه‌ی من جا گذاشت؟
یا زنی که در صفحه‌ی حوادث روزنامه
سقوط کرد؟

شاعرم؟
بله، متاسفانه
شاعری که کلماتش
دچارِ آرتروزِ گردن شده‌اند
از بس که به عقب برگشتند و تو را ندیدند
من پست‌مدرن‌ترین زخمِ تاریخم
که نه خون می‌آید
نه بخیه می‌شود
فقط روایت می‌شود
با فعلی که زمانش را گم کرده

فرض کن باران می‌بارد
(فرض کردن که مالیات ندارد)
و ما داریم در خیابانی قدم می‌زنیم
که انتهایش را موش‌ها جویده‌اند
من می‌خواهم بگویم: «دوستت دارم»
اما می‌ترسم این جمله
یک نقل‌قولِ مستقیم
از پاورقی‌هایِ کتابی باشد
که نویسنده‌اش خودکشی کرده

غرق میشوم
در سطری که همین الان
رویش خط کشیدم
(لطفاً اگر این شعر را خواندی
به ویراستار بگو
غمگین‌بودنِ این مرد
اشتباهِ تایپی نیست )

کوچه ی مهتاب


 

توو کوچه‌ی مهتاب، وقتی که راه می‌ری
گل‌های رو دیوار، عطرتو پس می‌دن
یه شهر بیداره با موجِ موی تو
ستاره‌ها انگار، برام نفس می‌دن

توو کافه‌ی پاییز، پشتِ همین شیشه
می‌شینی و فنجون، توو دست تو گرمه
یه قطره از بارون، می‌شینه رو شالت
هوا پر از حسه، نگاهِ تو نرمه

بس که دلم اینجا بهونتو داره
میوون رویاهام عطرتو میذاره
تو نیستی و خونه همش یه دیواره
لای اقاقی ها اسمتو می کاره

صدای تو جنسِ لالایی نابه
که می‌پیچه آروم، توو گوشِ این خونه
کنارِ تو بودن، یه خوابِ شیرینه
کی جز تو این حالو، اینجوری. می‌دونه؟

همین‌که می‌خندی، دلم همش گیره
شبیه برگی که، از آسمون سیره
تو اون‌ورِ دریا من این‌ورِ بارون
طعم لبات داره دوباره میمیره

بس که دلم اینجا بهونتو داره
میوون رویاهام عطرتو میذاره
تو نیستی و خونه همش یه دیواره
لای اقاقی ها اسمتو می کاره

 

قالب شعر :
ترانه

سقوط در سَطر های سپید


 

 

من از ارتفاعِ (افتادن) نمی‌ترسم
از ارتفاعِ (الف)
که در اولِ (انکار) ایستاده
و در آخرِ (امضا) تمام می‌شود
امضایِ من پایِ سقوطِ خودم
پایِ پریدن از لبه‌یِ لیوان
که تصویرِ تو در آن
ل رزان
ل غزان
ل خت
ل ال
ل نگر انداخته است

قرار نبود کسی جایِ کسی بمیرد
قرار نبود (کاف)
کمرِ کلمات را بشکند
که (کاش)
(کابوس)
(کفن)
این‌همه بر تنِ کاغذ، گشاد باشند

من تکه‌تکه
تکه‌تکه
تکه‌تکه شدم
تا تو تمام شوی
تا تو تمامِ جهان شوی
مثلِ برف که آب می‌شود
تا رودخانه راه بیفتد
تا سنگ
سنگینی‌اش را
به سینه بسپارد

چه کسی گفت:
عشق نجات می‌دهد؟
عشق
تنها تفنگِ پُر را
رویِ شقیقه‌یِ (شین) می‌گذارد
شلیک
شلیک
شلیک
و من
شرّه می‌کنم از شانه ی چپِ شعر
به سمتِِ هیچ

ببین چگونه حل می‌شوم
در اسیدِ این ساعت
که عقربه‌هایش
نیشِ نوشِ نامِ توست
و من
فقط یک (ف) هستم
که فدایِ (ی)
که فدایِ (ت)
که فدایِ (واو)
که فدایِ تمامِ تو شده‌ام

حالا بخند
رویِ جنازه‌یِ جمله‌ای که ناتمام ماند
من نقطه می‌گذارم
تو پرانتز را ببند
(پایانِ من، شروعِ سطرِ بعدیِ توست)

 

قالب شعر :
حجم

تجدید بیعت


 

 

 

ما در صفِ فروشِ کفن سکه می‌خریم

از استخوانِ خسته‌ی اروند می‌خوریم

با تیغِ کُندِ مصلحت و حکمِ اشتباه

هر روز سَر زِ غیرتِ الوند می‌بُریم

خون، جوهرِ جویده ی اخبارِ صبح شد

تابوت، نردبانِ ترقیِ پَست‌هاست

یک مُشت خاکِ سوخته سهمِ پیاده‌ها

تقویمِ روزگار فقط کامِ مَست‌هاست

آژیرِ قرمز است ولی سَرپناه نیست

ما زیرِ بمب‌هایِ تَوَرُّم نشسته‌ایم

ترکِش به قلبِ ساعتِ میدانِ شهر خورد

ما سال‌هاست مُنتظر و دل‌شکسته‌ایم

در لابلای تیترِ درشتِ جریده‌ها

دنبالِ ردِّ پایِ حقیقت نگرد نیست

اینجا هوای دهکده‌مان بوی خون گرفت

وقتی که کدخدا به سگِ گلّه نمره بیست

داد و تمامِ گلّه به مَسلخ کشیده شد

چوپان، سوارِ سهمِ عدالت برای سود

ما بَرّه‌های رامِ مطیعی که سال‌ها

در انتظارِ معجزه‌ی بود یا نبود

در گیر و دارِ نان و غمِ نرخِ اسکناس

همّت اسیرِ نامِ اتوبانِ شهر شد

صَیّاد از مرامِ  گل آلود، بی قرار 

چمران نصیبِ دودِ خیابان  شهر شد

ما نسلِ انفجار و جنونیم و اضطراب

یک پُرس قرصِ خوابِ قوی تویِ مشتمان

از خواب می‌پریم و کسی جیغ می‌کشد

خنجر نشسته‌است گلوگاه پشتمان

دل‌خوش به وعده‌های دروغینِ ابرها

خشکیده‌ایم و ریشه‌یمان سوخت در کویر

ما نسلِ یائسه تَهِ دنیای انتحار 

نسلِ همیشه خسته، همیشه زمانِ دیر

در کافه‌های گیجِ خیابانِ انقلاب

سیگار پشتِ حادثه ، اندوه پشتِ دود

بحثِ و جدل میانِ دو فنجانِ چایِ سرد

درباره‌ی زنی که در این داستان نبود

درباره‌ی زنی که نمادِ رهایی است

اما اسیرِ جوهرِ خودکارِ آبی است 

این شعرِ ناتمام و پر از عقده ی جنون 

تصویرِ گیجِ توطئه ی رختخوابی است 

آبی که نه! پیاده‌نظامِ فَلک زده 

در جنگِ نابرابرِ ایمان و نانِ شب

ما چکمه‌های کهنه به پا کرده‌ایم و باز

هی نعره میزنیم در این کوره راهِ تب

هر سیمِ خاردار، گلو را بریده بود

تا بغض‌هایِ کالِ جهان را صدا کنیم

حالا که نایِ حنجره‌مان خشک و خونی است

باید که سهمِ آینه‌ها را جدا کنیم

از سقفِ شهر، لاشه ی کابوس می‌چکد

روی لحافِ چرکِ من و خواب‌های تو

باید فرار کرد از این خانه، چاره چیست؟

جز لب زدن به طعمه ی قلاب های تو 

در امتداد حادثه ی سرد و پاپتی 

زنجیرِ دست‌بافِ زمان پاره می‌شود

در ساحلی که کوسه‌یِ تحریم حاکم است

نعشِ نهنگِ قافیه بیچاره می‌شود

خمپاره روی قافیه ها شیهه می‌کشد 

دیگر تنی برایِ شقایق نمی‌تپد

تعدادِ کشته‌هایِ روانی زیاد شد

قلبی برایِ مردمِ عاشق نمی‌تپد

پوتینِ کهنه ، گوشه‌یِ انباریِ نمور

از خاطراتِ فَکّه و مجنون روایی است 

بابا هنوز منتظرِ نامه‌ای غریب 

از قابِ عکسِ کوچکِ جبهه هوایی است

میدانِ مین به وسعتِ باران کشیده شد

هر گام، ترسِ قطعِ امید و پریدن است

ما زنده‌ایم و زندگی از یادمان نرفت

اما تمامِ سهمِ جهان، زجر دیدن است

بانو! کلاهِ ایمنی‌ات را سرت گذار

اینجا سقوطِ آجر و ایمان مسلم است

از برج‌هایِ شیشه‌ایِ شهرِ پرفریب 

تنها سقوطِ آدم و وجدان مسلم است

ما لایِ چرخ‌دنده‌یِ تاریخِ انقضاء

له می‌شویم و روغنِ چرخِ سیاستیم

ما مهره‌هایِ سوخته‌یِ صفحه‌یِ نبرد

قربانیانِ مسلخِ جهل و ریاستیم 

باید دوباره بیعت خود با علی کنیم 

باید دوباره سنگرِ خاکی بنا کنیم

در لابه‌لایِ آهن و سیمانِ این قرون

باید که فکرِ چاره برایِ خدا کنیم

پایانِ بازِ این غزلِ پست‌مدرنِ تلخ

آغازِ فصلِ سردِ زمستانِ مطلق است

ما زنده‌ایم، گرچه که در متنِ این کتاب

فتوایِ قتلِ عامِ من و ما محقق است

 

 

قالب شعر :

چهار پاره 

 

پس نوشت :

الف) چندین سال است که مقام معظم رهبری شعار سال را به مسائل اقتصادی اختصاص داده اند و با این همه تکرار متاسفانه برخی مسئولان گویا سخنان حضرت آقا را نمی‌شنوند. 

ب) در بند آخر مصراع اول حرف (ت) در کلمه ی پست مدرن از تقطیع ساقط است 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

اعدام دستور زبان


 

 

فرض کن دریا
از دکمه‌ی پیراهنت شروع می‌شد
و من که
همیشه شناگرِ ماهری بودم
در لیوانِ آبِ روی میز
غرق می‌شدم
(نه! این سطر را خط بزن… هنوز زنده‌ام)

تو
با چمدانی که
بویِ جلبکِ خداحافظی می داد
در حجمی از سکوت
که هندسه‌ی اتاق را
به هم ریخت
در پله‌ها فرو رفتی

(عجیب است!)
ساعت هنوز کار می‌کند
اما زمان
روی مچِ دستِ چپم
لنگر انداخته

قرار بود
چای بنوشیم
و به نهنگ‌هایی فکر کنیم
که خودکشی کردند
اما تو نیستی
و این «نیستی»
تنها فعلِ صادقِ این شعر است

ببین!
چقدر عاشقانه
چقدر غمگین
با صندلیِ خالی حرف می‌زنم
و تو
در پرانتزی که هرگز بسته نشد
لبخند می‌زنی
(یا شاید هم گریه می‌کنی؟
تشخیص‌اش با این خط‌خوردگی‌ها دشوار است)

جنوب
از نقشه‌ی جغرافیا پاک شده
و شمالِ تهران
جایی در گلوی من بغض کرده

برگرد!
پیش از آنکه شاعر
دستورِ زبان را
به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشم‌هایت
دار بزند

نقطه
سَرِ خط

پاک کن


 

از این سطر که بگذریم
دریا به اتاق آمده
و کفش‌های تو
روی میز صبحانه راه می‌روند
(لطفاً این‌جا را با صدای آهسته بخوانید):
قرار بود یکی از ما عاشق باشد
آن یکی فقط چمدان ببندد
اما تو
با آن بارانیِ خیس
که انگار از آسمانِ سطرِ قبل
دزدیده بودی
ایستادی و گفتی:
«خداحافظی، رسمِ قشنگی نیست»

من اما
نه شاعرم
نه آن مردی که در ایستگاه اتوبوس
منتظر زنی شبیه توست
من فقط اشتباهی تایپی هستم
در نامه‌ای که هرگز به دستت نرسید

عقل از سرِ این شعر پریده بانو!
وگرنه کدام دیوانه‌ای
در طبقه ی چهارمِ آپارتمانی بدون دریا
غرق می‌شود؟

تو رفته‌ای
(یا شاید من جا مانده‌ام؟)
فرقی نمی‌کند
مهم این است که حالا
هر چه می‌نویسم «تو»
پاک‌کن
گریه می‌کند

 

قالب شعر :
موج نو

کافه


 

ساعت
در دهانِ اسکلتِ خیابان
یخ می‌زند
بخارِ قهوه
شکلِ غریبه‌ای
شبیه تو
روی شیشه می‌ماسد

صندلی‌ها
به مُچِ صدا زنجیرند
همهمه، هم‌همِ هم‌هم
از حنجره‌ی فنجان‌ها رد می‌شود
و تهِ هر جرعه
لاشه ای از
فالِ قدم‌های مانده در گِل

باران
لبه‌های سقف را
با «س» می‌ساید
و صدای
سازِ سراسریِ سرد را
روی چترهایی که
تا صبح
کنجِ دیوار خوابیده‌اند
منگنه می‌کند

تو
با گونه‌هایی که
از غروب
گندمی‌ترند
مرا
پشت پیشخوان
آچمز کردی
حالا
من و بخار
در دو سمتِ پنجره
به زمستانی فکر می‌کنیم
که از صدای کفش‌هایت
شروع شد

 

قالب شعر :
فراسپید

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس