قرار نبود اینطور تمام شود یا اصلاً شروع شود (مگر ما شروع کرده بودیم؟) من اینجا نشستهام روی صندلیای که پایهاش لنگ میزند و سعی میکنم تو را از لابلای اخبار جنگ و نرخ ارز بیرون بکشم تو اما لیز میخوری رویِ نحوی که بههم ریختهام لیز میخوری مثلِ ماهیِ قرمزِ مُردهای که نمیدانم چرا هنوز دوستش دارم
عزیزِ من بانویِ ابرهایِ عقیم دردِ من که دوریِ تو نیست (این را هزار بار در شعرهای دهه ی چهل گفتهاند) دردِ من این است که نمیدانم این «تو» که دارم تایپ میکنم همان «تو»یی که دیشب چترش را در سینهی من جا گذاشت؟ یا زنی که در صفحهی حوادث روزنامه سقوط کرد؟
شاعرم؟ بله، متاسفانه شاعری که کلماتش دچارِ آرتروزِ گردن شدهاند از بس که به عقب برگشتند و تو را ندیدند من پستمدرنترین زخمِ تاریخم که نه خون میآید نه بخیه میشود فقط روایت میشود با فعلی که زمانش را گم کرده
فرض کن باران میبارد (فرض کردن که مالیات ندارد) و ما داریم در خیابانی قدم میزنیم که انتهایش را موشها جویدهاند من میخواهم بگویم: «دوستت دارم» اما میترسم این جمله یک نقلقولِ مستقیم از پاورقیهایِ کتابی باشد که نویسندهاش خودکشی کرده
غرق میشوم در سطری که همین الان رویش خط کشیدم (لطفاً اگر این شعر را خواندی به ویراستار بگو غمگینبودنِ این مرد اشتباهِ تایپی نیست )
من از ارتفاعِ (افتادن) نمیترسم از ارتفاعِ (الف) که در اولِ (انکار) ایستاده و در آخرِ (امضا) تمام میشود امضایِ من پایِ سقوطِ خودم پایِ پریدن از لبهیِ لیوان که تصویرِ تو در آن ل رزان ل غزان ل خت ل ال ل نگر انداخته است
قرار نبود کسی جایِ کسی بمیرد قرار نبود (کاف) کمرِ کلمات را بشکند که (کاش) (کابوس) (کفن) اینهمه بر تنِ کاغذ، گشاد باشند
من تکهتکه تکهتکه تکهتکه شدم تا تو تمام شوی تا تو تمامِ جهان شوی مثلِ برف که آب میشود تا رودخانه راه بیفتد تا سنگ سنگینیاش را به سینه بسپارد
چه کسی گفت: عشق نجات میدهد؟ عشق تنها تفنگِ پُر را رویِ شقیقهیِ (شین) میگذارد شلیک شلیک شلیک و من شرّه میکنم از شانه ی چپِ شعر به سمتِِ هیچ
ببین چگونه حل میشوم در اسیدِ این ساعت که عقربههایش نیشِ نوشِ نامِ توست و من فقط یک (ف) هستم که فدایِ (ی) که فدایِ (ت) که فدایِ (واو) که فدایِ تمامِ تو شدهام
حالا بخند رویِ جنازهیِ جملهای که ناتمام ماند من نقطه میگذارم تو پرانتز را ببند (پایانِ من، شروعِ سطرِ بعدیِ توست)
الف) چندین سال است که مقام معظم رهبری شعار سال را به مسائل اقتصادی اختصاص داده اند و با این همه تکرار متاسفانه برخی مسئولان گویا سخنان حضرت آقا را نمیشنوند.
ب) در بند آخر مصراع اول حرف (ت) در کلمه ی پست مدرن از تقطیع ساقط است
فرض کن دریا از دکمهی پیراهنت شروع میشد و من که همیشه شناگرِ ماهری بودم در لیوانِ آبِ روی میز غرق میشدم (نه! این سطر را خط بزن… هنوز زندهام)
تو با چمدانی که بویِ جلبکِ خداحافظی می داد در حجمی از سکوت که هندسهی اتاق را به هم ریخت در پلهها فرو رفتی
(عجیب است!) ساعت هنوز کار میکند اما زمان روی مچِ دستِ چپم لنگر انداخته
قرار بود چای بنوشیم و به نهنگهایی فکر کنیم که خودکشی کردند اما تو نیستی و این «نیستی» تنها فعلِ صادقِ این شعر است
ببین! چقدر عاشقانه چقدر غمگین با صندلیِ خالی حرف میزنم و تو در پرانتزی که هرگز بسته نشد لبخند میزنی (یا شاید هم گریه میکنی؟ تشخیصاش با این خطخوردگیها دشوار است)
جنوب از نقشهی جغرافیا پاک شده و شمالِ تهران جایی در گلوی من بغض کرده
برگرد! پیش از آنکه شاعر دستورِ زبان را به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشمهایت دار بزند
از این سطر که بگذریم دریا به اتاق آمده و کفشهای تو روی میز صبحانه راه میروند (لطفاً اینجا را با صدای آهسته بخوانید): قرار بود یکی از ما عاشق باشد آن یکی فقط چمدان ببندد اما تو با آن بارانیِ خیس که انگار از آسمانِ سطرِ قبل دزدیده بودی ایستادی و گفتی: «خداحافظی، رسمِ قشنگی نیست»
من اما نه شاعرم نه آن مردی که در ایستگاه اتوبوس منتظر زنی شبیه توست من فقط اشتباهی تایپی هستم در نامهای که هرگز به دستت نرسید
عقل از سرِ این شعر پریده بانو! وگرنه کدام دیوانهای در طبقه ی چهارمِ آپارتمانی بدون دریا غرق میشود؟
تو رفتهای (یا شاید من جا ماندهام؟) فرقی نمیکند مهم این است که حالا هر چه مینویسم «تو» پاککن گریه میکند