اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

جالیز های پست مدرن


 

در امتداد جاده‌ای که
هر صبح
به عقب می‌رود
هندوانه‌ها
با مانیتورهای خاموش
از گلویشان سبز می‌شوند

مترسکی
با کت‌وشلوار براق
امضای الکترونیک
نشخوار می‌کند

روی سیم‌های برقِ هم‌زمانی
صدای نوتیفیکیشنِ پرنده ها
بال آسمان را کر کرده

باد
روی برگ‌های خیار
تکه‌های پلاستیک
و شعر عربی می‌چیند

و جوی آب
که از لوله‌ی گاز شهری می‌گذرد
خود را لای عکس‌های قدیمی
دار می‌زند

در شب‌های بی‌تقویم
ستاره‌ها
مثل دکمه‌های خاموش وبسایت
بر هندوانه‌ها می‌لغزند
و صبح
با گرافیک سه‌بعدی
از خاک رندر می‌شوند

 

قالب شعر :
فرانو

ب ی ن ا م


 

 

 

قصد دارم که بریزم به هم این قائله را

شمع‌ها را وسطِ ختمِ خودم چال کنم

پشتِ این قافله‌ی تسلیتِ پوچ و عبث

دَهنِ حادثه را با غزلی لال کنم 

خاطرات آمده با لشکری از  درد و بلا 

سنگری نیست به جز جمجمه‌ی ویرانم

پشتِ این پنجره یک شهر چراغان شده و

من ولی با شبِ این خاطره سرگردانم 

استخوان‌های سرم درد عجیبی دارد 

از صدایی که شبیهِ نفسی در گوش است

از سکوتی که پس از رفتن تو حاکم شد

از همان بغض که برپای گلو خاموش است

زیرِ این سقف کبودی که به جا مانده هنوز 

با غمی هم‌قدِ آوار نشستن سخت است

اینکه یک عمر بدانی که مقصر بودی

با خودت بر سرِ این دار نشستن سخت است

جرم، من بودم و چشمان تو حاکم، بانو

سیب را من به هوای تو فقط چیدم و بعد

حکم تبعید من از باغ تنت صادر شد

رفتی و پشت سرت حادثه می دیدم  و بعد

دوستت دارم تو جمله‌ی بی‌ربطی بود

وسطِ فلسفه‌ی پوچِ خیابانِ شلوغ

مثلِ شلیکِ گلوله به جسد، بی‌معنی

مثلِ سوگندِ وکیلی پیِ اثباتِ دروغ

بعدِ تو شهر فرو ریخت، قطاری رد شد

من همان واگن جا مانده‌ی در پاییزم 

که فقط دود غلیظی به نگاهش ماسید

ایستگاهی که پر از فاجعه ی لبریزم 

تکه‌ای از منِ دیوانه در آن سوی جهان

با خیالت به تماشای عدم مشغول است 

جرعه ای  در وسطِ قابِ همین آینه ها 

که از ابعادِ خودش خسته‌تر از معمول است 

من هیولای غریبی وسطِ ذهن خودم

که جهانم  شده این پیکرِ بی‌سَر، حالا

زیرِ این بهمنِ سنگینِ فراموشی‌ها

از خودم می‌کِشم و می‌شوم از بَر، حالا

فلسفه، پوچیِ محض است که اثبات شوم

جبر، یک یاخته، تا باختنم قد بکشد 

عشق ویروس خطرناک که از روز ازل

آخرین نمره ی بد حال مرا صد بکشد 

پنجره منظره‌ی گنگی از آجر دارد

رو به دیوارِ بلندی‌ست که حاشا کردیم

ما در این قوطیِ کنسروِ پُر از تنهایی

خودمان را الکی در تله ای  جا کردیم

یک نفر در رگِ من با تبری راه افتاد

تا درختِ کهنِ خاطره را قطع کند

هرچه می‌زد، نفسش بیشتر از پیش گرفت

خواست تا سایه ی این باکره را قطع کند

خسته‌ام مثلِ درختی که در آغوشِ تبر

خسته‌ام مثلِ هم‌آغوشیِ یک زن با در

مثلِ سیگارِ پس از رابطه‌ها خاکستر

مثل همخوابگی باورِ خر با عنتر 

آخرین نخ از امیدم به نخِ سیگارم

به نفس‌های عمیقی که تَهِ خودکار است 

به همین ساعتِ دیواریِ در جا مانده 

که جهان عددش صفر ترین آمار است 

لقمه ی شعرِ جدیدم دو سه خط بیت سياه 

چند تا زخمِ عمیق و کَمَکی موی سفید

یک دلِ مُرده که در سینه‌ی من پوسیده‌ 

به امیدی که خودش را ته بن بست ندید 

پس خودم شمع خودم می‌شوم و می‌سوزم

تا که سیمرغ شدن وردِ زبانم باشد 

آرزو می‌کنم امسال میان غم ها

مرگ، تنها خبرِ خوبِ جهانم باشد 

 

قالب شعر : چهار پاره 

 

پس نوشت :

من اینجا یاد گرفته‌ام  

سکوت هم  

می‌تواند بازجویی کند

سید هادی محمدی 


 

ویراستار


 

قرار نبود این‌طور تمام شود
یا اصلاً شروع شود
(مگر ما شروع کرده بودیم؟)
من اینجا نشسته‌ام
روی صندلی‌ای که پایه‌اش لنگ می‌زند
و سعی می‌کنم تو را
از لابلای اخبار جنگ و نرخ ارز
بیرون بکشم
تو اما
لیز می‌خوری رویِ نحوی که
به‌هم ریخته‌ام
لیز می‌خوری مثلِ ماهیِ قرمزِ مُرده‌ای
که نمی‌دانم چرا هنوز دوستش دارم

عزیزِ من
بانویِ ابرهایِ عقیم
دردِ من که دوریِ تو نیست
(این را هزار بار در شعرهای دهه ی چهل گفته‌اند)
دردِ من این است که نمی‌دانم
این «تو» که دارم تایپ می‌کنم
همان «تو»یی که دیشب
چترش را در سینه‌ی من جا گذاشت؟
یا زنی که در صفحه‌ی حوادث روزنامه
سقوط کرد؟

شاعرم؟
بله، متاسفانه
شاعری که کلماتش
دچارِ آرتروزِ گردن شده‌اند
از بس که به عقب برگشتند و تو را ندیدند
من پست‌مدرن‌ترین زخمِ تاریخم
که نه خون می‌آید
نه بخیه می‌شود
فقط روایت می‌شود
با فعلی که زمانش را گم کرده

فرض کن باران می‌بارد
(فرض کردن که مالیات ندارد)
و ما داریم در خیابانی قدم می‌زنیم
که انتهایش را موش‌ها جویده‌اند
من می‌خواهم بگویم: «دوستت دارم»
اما می‌ترسم این جمله
یک نقل‌قولِ مستقیم
از پاورقی‌هایِ کتابی باشد
که نویسنده‌اش خودکشی کرده

غرق میشوم
در سطری که همین الان
رویش خط کشیدم
(لطفاً اگر این شعر را خواندی
به ویراستار بگو
غمگین‌بودنِ این مرد
اشتباهِ تایپی نیست )

کوچه ی مهتاب


 

توو کوچه‌ی مهتاب، وقتی که راه می‌ری
گل‌های رو دیوار، عطرتو پس می‌دن
یه شهر بیداره با موجِ موی تو
ستاره‌ها انگار، برام نفس می‌دن

توو کافه‌ی پاییز، پشتِ همین شیشه
می‌شینی و فنجون، توو دست تو گرمه
یه قطره از بارون، می‌شینه رو شالت
هوا پر از حسه، نگاهِ تو نرمه

بس که دلم اینجا بهونتو داره
میوون رویاهام عطرتو میذاره
تو نیستی و خونه همش یه دیواره
لای اقاقی ها اسمتو می کاره

صدای تو جنسِ لالایی نابه
که می‌پیچه آروم، توو گوشِ این خونه
کنارِ تو بودن، یه خوابِ شیرینه
کی جز تو این حالو، اینجوری. می‌دونه؟

همین‌که می‌خندی، دلم همش گیره
شبیه برگی که، از آسمون سیره
تو اون‌ورِ دریا من این‌ورِ بارون
طعم لبات داره دوباره میمیره

بس که دلم اینجا بهونتو داره
میوون رویاهام عطرتو میذاره
تو نیستی و خونه همش یه دیواره
لای اقاقی ها اسمتو می کاره

 

قالب شعر :
ترانه

سقوط در سَطر های سپید


 

 

من از ارتفاعِ (افتادن) نمی‌ترسم
از ارتفاعِ (الف)
که در اولِ (انکار) ایستاده
و در آخرِ (امضا) تمام می‌شود
امضایِ من پایِ سقوطِ خودم
پایِ پریدن از لبه‌یِ لیوان
که تصویرِ تو در آن
ل رزان
ل غزان
ل خت
ل ال
ل نگر انداخته است

قرار نبود کسی جایِ کسی بمیرد
قرار نبود (کاف)
کمرِ کلمات را بشکند
که (کاش)
(کابوس)
(کفن)
این‌همه بر تنِ کاغذ، گشاد باشند

من تکه‌تکه
تکه‌تکه
تکه‌تکه شدم
تا تو تمام شوی
تا تو تمامِ جهان شوی
مثلِ برف که آب می‌شود
تا رودخانه راه بیفتد
تا سنگ
سنگینی‌اش را
به سینه بسپارد

چه کسی گفت:
عشق نجات می‌دهد؟
عشق
تنها تفنگِ پُر را
رویِ شقیقه‌یِ (شین) می‌گذارد
شلیک
شلیک
شلیک
و من
شرّه می‌کنم از شانه ی چپِ شعر
به سمتِِ هیچ

ببین چگونه حل می‌شوم
در اسیدِ این ساعت
که عقربه‌هایش
نیشِ نوشِ نامِ توست
و من
فقط یک (ف) هستم
که فدایِ (ی)
که فدایِ (ت)
که فدایِ (واو)
که فدایِ تمامِ تو شده‌ام

حالا بخند
رویِ جنازه‌یِ جمله‌ای که ناتمام ماند
من نقطه می‌گذارم
تو پرانتز را ببند
(پایانِ من، شروعِ سطرِ بعدیِ توست)

 

قالب شعر :
حجم

تجدید بیعت


 

 

 

ما در صفِ فروشِ کفن سکه می‌خریم

از استخوانِ خسته‌ی اروند می‌خوریم

با تیغِ کُندِ مصلحت و حکمِ اشتباه

هر روز سَر زِ غیرتِ الوند می‌بُریم

خون، جوهرِ جویده ی اخبارِ صبح شد

تابوت، نردبانِ ترقیِ پَست‌هاست

یک مُشت خاکِ سوخته سهمِ پیاده‌ها

تقویمِ روزگار فقط کامِ مَست‌هاست

آژیرِ قرمز است ولی سَرپناه نیست

ما زیرِ بمب‌هایِ تَوَرُّم نشسته‌ایم

ترکِش به قلبِ ساعتِ میدانِ شهر خورد

ما سال‌هاست مُنتظر و دل‌شکسته‌ایم

در لابلای تیترِ درشتِ جریده‌ها

دنبالِ ردِّ پایِ حقیقت نگرد نیست

اینجا هوای دهکده‌مان بوی خون گرفت

وقتی که کدخدا به سگِ گلّه نمره بیست

داد و تمامِ گلّه به مَسلخ کشیده شد

چوپان، سوارِ سهمِ عدالت برای سود

ما بَرّه‌های رامِ مطیعی که سال‌ها

در انتظارِ معجزه‌ی بود یا نبود

در گیر و دارِ نان و غمِ نرخِ اسکناس

همّت اسیرِ نامِ اتوبانِ شهر شد

صَیّاد از مرامِ  گل آلود، بی قرار 

چمران نصیبِ دودِ خیابان  شهر شد

ما نسلِ انفجار و جنونیم و اضطراب

یک پُرس قرصِ خوابِ قوی تویِ مشتمان

از خواب می‌پریم و کسی جیغ می‌کشد

خنجر نشسته‌است گلوگاه پشتمان

دل‌خوش به وعده‌های دروغینِ ابرها

خشکیده‌ایم و ریشه‌یمان سوخت در کویر

ما نسلِ یائسه تَهِ دنیای انتحار 

نسلِ همیشه خسته، همیشه زمانِ دیر

در کافه‌های گیجِ خیابانِ انقلاب

سیگار پشتِ حادثه ، اندوه پشتِ دود

بحثِ و جدل میانِ دو فنجانِ چایِ سرد

درباره‌ی زنی که در این داستان نبود

درباره‌ی زنی که نمادِ رهایی است

اما اسیرِ جوهرِ خودکارِ آبی است 

این شعرِ ناتمام و پر از عقده ی جنون 

تصویرِ گیجِ توطئه ی رختخوابی است 

آبی که نه! پیاده‌نظامِ فَلک زده 

در جنگِ نابرابرِ ایمان و نانِ شب

ما چکمه‌های کهنه به پا کرده‌ایم و باز

هی نعره میزنیم در این کوره راهِ تب

هر سیمِ خاردار، گلو را بریده بود

تا بغض‌هایِ کالِ جهان را صدا کنیم

حالا که نایِ حنجره‌مان خشک و خونی است

باید که سهمِ آینه‌ها را جدا کنیم

از سقفِ شهر، لاشه ی کابوس می‌چکد

روی لحافِ چرکِ من و خواب‌های تو

باید فرار کرد از این خانه، چاره چیست؟

جز لب زدن به طعمه ی قلاب های تو 

در امتداد حادثه ی سرد و پاپتی 

زنجیرِ دست‌بافِ زمان پاره می‌شود

در ساحلی که کوسه‌یِ تحریم حاکم است

نعشِ نهنگِ قافیه بیچاره می‌شود

خمپاره روی قافیه ها شیهه می‌کشد 

دیگر تنی برایِ شقایق نمی‌تپد

تعدادِ کشته‌هایِ روانی زیاد شد

قلبی برایِ مردمِ عاشق نمی‌تپد

پوتینِ کهنه ، گوشه‌یِ انباریِ نمور

از خاطراتِ فَکّه و مجنون روایی است 

بابا هنوز منتظرِ نامه‌ای غریب 

از قابِ عکسِ کوچکِ جبهه هوایی است

میدانِ مین به وسعتِ باران کشیده شد

هر گام، ترسِ قطعِ امید و پریدن است

ما زنده‌ایم و زندگی از یادمان نرفت

اما تمامِ سهمِ جهان، زجر دیدن است

بانو! کلاهِ ایمنی‌ات را سرت گذار

اینجا سقوطِ آجر و ایمان مسلم است

از برج‌هایِ شیشه‌ایِ شهرِ پرفریب 

تنها سقوطِ آدم و وجدان مسلم است

ما لایِ چرخ‌دنده‌یِ تاریخِ انقضاء

له می‌شویم و روغنِ چرخِ سیاستیم

ما مهره‌هایِ سوخته‌یِ صفحه‌یِ نبرد

قربانیانِ مسلخِ جهل و ریاستیم 

باید دوباره بیعت خود با علی کنیم 

باید دوباره سنگرِ خاکی بنا کنیم

در لابه‌لایِ آهن و سیمانِ این قرون

باید که فکرِ چاره برایِ خدا کنیم

پایانِ بازِ این غزلِ پست‌مدرنِ تلخ

آغازِ فصلِ سردِ زمستانِ مطلق است

ما زنده‌ایم، گرچه که در متنِ این کتاب

فتوایِ قتلِ عامِ من و ما محقق است

 

 

قالب شعر :

چهار پاره 

 

پس نوشت :

الف) چندین سال است که مقام معظم رهبری شعار سال را به مسائل اقتصادی اختصاص داده اند و با این همه تکرار متاسفانه برخی مسئولان گویا سخنان حضرت آقا را نمی‌شنوند. 

ب) در بند آخر مصراع اول حرف (ت) در کلمه ی پست مدرن از تقطیع ساقط است 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

اعدام دستور زبان


 

 

فرض کن دریا
از دکمه‌ی پیراهنت شروع می‌شد
و من که
همیشه شناگرِ ماهری بودم
در لیوانِ آبِ روی میز
غرق می‌شدم
(نه! این سطر را خط بزن… هنوز زنده‌ام)

تو
با چمدانی که
بویِ جلبکِ خداحافظی می داد
در حجمی از سکوت
که هندسه‌ی اتاق را
به هم ریخت
در پله‌ها فرو رفتی

(عجیب است!)
ساعت هنوز کار می‌کند
اما زمان
روی مچِ دستِ چپم
لنگر انداخته

قرار بود
چای بنوشیم
و به نهنگ‌هایی فکر کنیم
که خودکشی کردند
اما تو نیستی
و این «نیستی»
تنها فعلِ صادقِ این شعر است

ببین!
چقدر عاشقانه
چقدر غمگین
با صندلیِ خالی حرف می‌زنم
و تو
در پرانتزی که هرگز بسته نشد
لبخند می‌زنی
(یا شاید هم گریه می‌کنی؟
تشخیص‌اش با این خط‌خوردگی‌ها دشوار است)

جنوب
از نقشه‌ی جغرافیا پاک شده
و شمالِ تهران
جایی در گلوی من بغض کرده

برگرد!
پیش از آنکه شاعر
دستورِ زبان را
به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشم‌هایت
دار بزند

نقطه
سَرِ خط

پاک کن


 

از این سطر که بگذریم
دریا به اتاق آمده
و کفش‌های تو
روی میز صبحانه راه می‌روند
(لطفاً این‌جا را با صدای آهسته بخوانید):
قرار بود یکی از ما عاشق باشد
آن یکی فقط چمدان ببندد
اما تو
با آن بارانیِ خیس
که انگار از آسمانِ سطرِ قبل
دزدیده بودی
ایستادی و گفتی:
«خداحافظی، رسمِ قشنگی نیست»

من اما
نه شاعرم
نه آن مردی که در ایستگاه اتوبوس
منتظر زنی شبیه توست
من فقط اشتباهی تایپی هستم
در نامه‌ای که هرگز به دستت نرسید

عقل از سرِ این شعر پریده بانو!
وگرنه کدام دیوانه‌ای
در طبقه ی چهارمِ آپارتمانی بدون دریا
غرق می‌شود؟

تو رفته‌ای
(یا شاید من جا مانده‌ام؟)
فرقی نمی‌کند
مهم این است که حالا
هر چه می‌نویسم «تو»
پاک‌کن
گریه می‌کند

 

قالب شعر :
موج نو

کافه


 

ساعت
در دهانِ اسکلتِ خیابان
یخ می‌زند
بخارِ قهوه
شکلِ غریبه‌ای
شبیه تو
روی شیشه می‌ماسد

صندلی‌ها
به مُچِ صدا زنجیرند
همهمه، هم‌همِ هم‌هم
از حنجره‌ی فنجان‌ها رد می‌شود
و تهِ هر جرعه
لاشه ای از
فالِ قدم‌های مانده در گِل

باران
لبه‌های سقف را
با «س» می‌ساید
و صدای
سازِ سراسریِ سرد را
روی چترهایی که
تا صبح
کنجِ دیوار خوابیده‌اند
منگنه می‌کند

تو
با گونه‌هایی که
از غروب
گندمی‌ترند
مرا
پشت پیشخوان
آچمز کردی
حالا
من و بخار
در دو سمتِ پنجره
به زمستانی فکر می‌کنیم
که از صدای کفش‌هایت
شروع شد

 

قالب شعر :
فراسپید

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس