کافه
وبلاگ رسمی دکتر سید هادی محمدی 1404/10/2 21:26

ساعت
در دهانِ اسکلتِ خیابان
یخ میزند
بخارِ قهوه
شکلِ غریبهای
شبیه تو
روی شیشه میماسد
صندلیها
به مُچِ صدا زنجیرند
همهمه، همهمِ همهم
از حنجرهی فنجانها رد میشود
و تهِ هر جرعه
لاشه ای از
فالِ قدمهای مانده در گِل
باران
لبههای سقف را
با «س» میساید
و صدای
سازِ سراسریِ سرد را
روی چترهایی که
تا صبح
کنجِ دیوار خوابیدهاند
منگنه میکند
تو
با گونههایی که
از غروب
گندمیترند
مرا
پشت پیشخوان
آچمز کردی
حالا
من و بخار
در دو سمتِ پنجره
به زمستانی فکر میکنیم
که از صدای کفشهایت
شروع شد
قالب شعر :
فراسپید