اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

نعل وارونه


 

نبودنت
مثلِ ته سیگارِ افلیجی است که
دودش هنوز در ریه‌هایم می‌رقصد
نه می‌سوزاند، نه گرم می‌کند
مثلِ ردّ پایی روی برفِ آب شده
بی‌شکل، بی‌هدف
به سمتِ کودتای مخملی

گاهی
پنجره را که ورق میزنم
باد می‌آید و
صدای “دوستت دارم”های نگفته‌ام را
در کوچه‌ای که تو هرگز در آن قدم نزدی
دار می‌زند
و من
شبیه تبری تنها در پاییز
درخت های شعرم را
پای تو می‌ریزم

اینجا
ساعت‌ها ایدز گرفته اند
تقویم‌ها سوزاک
فقط منم
در شهری که
عشق را سَردرِ طویله ها
نعل وارونه زده اند

 

قالب شعر :
فراسپید

گوژ پشت نوتردام


 

از ارتفاعِ چندمِ پاریس
که پرت شوم
این «گوژ»
صاف می‌شود؟
(نمی‌شود)
و من که کازیمودو نیستم
فقط کمی
لکنتِ زبانم را
به گردنِ سنگ‌های کلیسا انداخته‌ام
تا تو بیایی
و برقصی
روی طنابی که گردنِ هیچ‌کس را نمی‌زند

فرض کن اسمرالدا!
فرض کن این سنگ‌ها
سنگدلی نمی‌کنند
و من
– که صورتم را در صدای ناقوس‌ها جا گذاشته‌ام –
زیباترین مردِ جهانم
(وقتی که برق می‌رود)
(وقتی که چشم‌هایت را می‌بندی)

بالا
پایین
بالا
پایین
این تاب خوردنِ من نیست
این شهر است که دارد گیج می‌رود
وگرنه این «قوز»
تنها یک کوله‌پشتی‌ست
پُر از دوستت دارم‌هایی
که سنگینی می‌کند
رویِ شانه‌یِ سمتِ چپِ کلیسا

بیا پایین!
(با توام کشیش!)
خدا آن بالا نیست
خدا
درست در زاویه‌یِ انحرافِ ستون فقراتِ من
نشسته
و دارد با کولی‌ها
تاس می‌اندازد

حالا هی ناقوس را بکُش
هی طناب را بکِش
صدایی که می‌شنوی
صدایِ شکستنِ استخوانِ من است
یا
آوازِ زنی
که فکر می‌کند پاریس
نامِ دیگرِ تنهایی‌ست؟

(نه!
این شعر گوژپشت نیست
فقط کمی
قوز کرده است تا تو را بهتر ببیند)

زوج و فرد


 

 

 

تویی و گریه‌ی در ایستگاهِ پایانی

من و موازنه ی تکّه های قربانی 

کدام فاجعه را روی پا تکان دادی؟

در این توهمِ مخدوشِ تحت‌ِ درمانی

فرو ببر همه‌ی شهر را در این بستر

بِکِش تمامِ مرا بر کرانه ی خنجر

که عشق طرحِ بدی بود و س ا ن س و ر ش کردند

و کات  صحنه‌ی بعدی، وداعِ بازیگر

دوباره زل زده‌ام بر خطوطِ رویِ لبت

به لرزشِ ابدی در ادامه‌ی عصبت

دهانِ خیس تمنا به سجده افتاده 

برای دکمه ی دیوانه ی لباسِ شبت

صدایِ پای زنی در اتاقِ بالایی

و حسِ له شدنش با غرورِ دمپایی

کنار حوصله ی هیز و داغِ سَر رفته

در این سکانسِ پر از صحنه‌ی تماشایی

به لاکِ قرمزِ جیغت قسم که «زن» یعنی

میان حرف و حدیثِ جناسِ بی شأنی

و سهمِ کوچکِ تو از تمامِ آزادی

فقط جویدنِ ناخن، یواش و بی معنی

چراغِ قرمز و یک چهارراهِ طولانی

فروشِ کلیه به پیمانه ی مسلمانی

بخند گریه نکن این سکانسِ طنزِ من است 

در این نمایشِ بی‌پرده‌ی خیابانی

و دست می‌برم از دور در خیالاتت

شبیه هندسه ی نظمِ در محالاتت

حدیث خاطره را حبس در تمنا کن

چقدر گریه کنم پایِ احتمالاتت 

اتاق، بویِ بدِ لاشه‌یِ زمان می‌داد

خبر جنازه ی سرمایه را نشان می‌داد

مُفسّری که خودش قاتلِ قناری بود

به راهِ حلِ نجاتِ جهان، گمان می‌داد

بغل بگیر مرا مثلِ آخرین سنگر

میانِ بارشِ این بمب‌هایِ ویرانگر

که ما گذشته ترین انتظارِ تاریخیم

دو تا ستاره‌ی مدفون، دو عشقِ بی‌پیکر

پرنده بودی و بالت به تور گیر افتاد

مسیرِ کوچِ تو در چشمِ شور گیر افتاد

پلنگِ ماهِ تو از پشتِ بام پرت شد و

جنازه‌اش وسطِ بوفِ کور گیر افتاد

کمی قدم بزن این شعر، پاره پاره شده

لباسِ خوابِ کثیفی که استعاره شده

بگو که من بَدَم و تو فرشته‌ی پاکی

بگو به آن تَنِ هرزه که راهِ چاره شده

نشسته‌ام وسطِ سفره‌ای که نانش نیست

و خانه‌ای که کلیدی برایِ آنش نیست

خدایِ گمشده در لابلایِ فلسفه‌ها

نشانیِ ابدی سمتِ لامکانش نیست

به خواب می‌روم و خوابِ خرس می‌بینم

و خوابِ آدمکی لای ترس می‌بینم

معلمی که مرا دائماً کتک می‌زد

هنوز خونِ خودم پایِ درس می‌بینم

رفیقِ نیمه شبِ قرص‌هایِ اعصابم

دلیلِ این که در این قبرِ تنگ می‌خوابم

تو نیستی و جهانم دچارِ لکنت شد

طلسم نیمه شبی روی لاشه ی آبم 

کشیده پرده‌ی شب را کسی بر این خانه

و رقصِ سایه‌ی ما مثلِ پای دیوانه

چه فرق می‌کند امروز چندِ پاییز است؟

برایِ آدمِ تنها و بی سر و شانه

من از قبیله‌ی کبریت‌های نمدارم

که در مجاورتِ نفت، باز، بیکارم

شبیه ساعتی‌ام که زمان در او مرده

و سالهاست که بیهوده روی دیوارم

کدام پنجره سمتِ سقوط وا مانده؟

کدام نامه در این خانه بی‌صدا مانده؟

من و تو لاشه‌ی یک اتفاقِ مشکوکیم

که رویِ دستِ خیابانِ انزوا مانده

فشارِ خونِ اتاقم دوباره پایین است

هوا هوایِ بدِ سربی و تبرزین است

بکُش خلاص کن این نیمه جانِ باقی را

که مرگ، هدیه‌ی چشمانِ ابن‌سیرین است

عزیزِ دورِ من ای انقراضِ نسلِ بشر

درختِ خشکِ بدونِ شکوفه و بی‌بر

بیا که اره‌ی برقی به استخوان خورده

و تکه‌های من افتاده گوشه‌ی دفتر

شروعِ گریه از آنجا که مرد می‌خندید

به گریه‌های زنی دوره‌گرد می‌خندید

کسی که فاتحه‌ی عشق را همان‌جا خواند

به دردِ مشترکِ زوج و فرد می‌خندید

 

 

 

سمفونی مرگ


 

چه سرد و ساکت است این غبارِ بی‌عبور
کجا شد آن بهانه های لای آیه ی غرور
کجا شد آن اجاقِ گرمِ قصه‌هایِ دور؟

نشسته‌ام کنارِ این دریچه‌ی کبود
و چشم دوختم به انتهای جاده‌ای که نیست
به ردِ پایِ مردِ خسته‌ای که ماند و رفت
به سایه‌ای که در غبارِ مه، خمیده بود

کسی نمی‌زند دَری
کسی نمی‌کِشد سَری
به خلوتِ خرابِ این سرایِ سوت‌وکور

نه بانگِ نوش‌نوشِ ساقیانِ سرخوش است
نه ناله‌یِ حزینِ چنگ
فقط سکوتِ مطلق است و سنگِ سرد
و مُشتِ بادِ هرزه‌ای که له شده
میانِ طاقِ این رواقِ بی‌پناه و لنگ

منم، همان مسافرِ غریبِ سال‌هایِ درد
که کوله‌بارِ حسرتش همیشه روی دوش بود
و جامِ شوکرانِ تلخِ روزگار
همیشه پیشِ رویِ او
پر از هوایِ موش بود

بیا رسیده‌ام به خطِ آخرِ کتاب
به نقطه‌یِ سیاه و گنگ
به فصلِ انجمادِ آب

نگاه کن
چه بی‌صدا چریده اند
کلاغ‌هایِ رویِ سیم‌هایِ تلگراف
و آن چنارِ پیرِ باغِ انتحار
که ریشه‌اش جویده شد به نیشِ موریانه‌ها
چگونه سر سپرده است بر گزاف

بیا که وقت، تنگ شد
بیا که رنگِ آسمانِ شهرِ ما
شبیهِ رویِ مُرده، رنگ‌رنگ شد

چرا امیدِ رفتن از حصارِ این قفس محال؟
چرا خیالِ پر زدن، خیالِ کال؟
فقط همین سکوت مانده است و من
و سایه‌ای که می‌خزد کنارِ تن

به جز کسی که حل شود در این سراب
و گم شود میانِ خواب
کنارِ آن سیاهیِ بزرگ و ژرف و ناب

بپوش رویِ خسته‌ام
بکِش کنار خاطرات پاپتی گلیمِ تیره را
که استخوانِ خیره ام
میانِ پای خود
نبرده از کرانه ی خیال لعنتی
بهانه ی خرابه را

چه سرد و ساکت است مرگ
چه تلخ و ساده است مرگ
شبیهِ آخرین نگاهِ برگ

سبزِ سرخ


 

ای شبِ غم‌زده را صبحِ مقدّر، برگرد
ای بهاری که شدی ناجیِ باور، برگرد

فصلِ بی ثانیه تقویمِ زمین را فرسود
ای‌ که هستی به جهان، نفخه‌ی آذر، برگرد

بی تو این آینه‌ها مسخِ غباری کورند
تا شود چهره‌ی اشیاء مصوّر، برگرد

شهر در سیطره‌ی مه زده‌ای مسکوت است
تا که طوفان بگشاید پَر و معبر، برگرد

زخم‌هایی‌ست به نایِ نی و نالان مانده
تا نیفتد ز نفس، ناله‌ی حنجر، برگرد

جمعه‌ها بغضِ غریبی‌ست که در سینه شکِست
ای که خونخواهیِ آنی، به مکرر برگرد

کوفه در کوفه شده وسعتِ تنهاییِ ما
ای تو تنهاییِ تاریخ، سراسر، برگرد

ریشه‌ی ظلم دوانده‌ست به هر سو دستی
تا شود دستِ ستم، قطع ز پیکر، برگرد

سندِ کهنه‌ی دلتنگیِ ما پوسیده
تا که امضا شود این کهنه‌ی دفتر، برگرد

نیست دستی که نوازش کند این سرها را
سایه‌ی امنِ خدا، سایه‌ی بر سر، برگرد

ذوالفقارِ تو دوایِ تبِ این دوران است
مرهمِ کهنه‌ی زخمِ دلِ حیدر، برگرد

آب‌ها تشنه‌ی لب‌های تو و لب‌تشنه
ساقیا؛ تا نشود خاک، مکدّر، برگرد

دوستان دشمن و یاران همه پیمان‌شکن‌اند
تا شود باز جدا، خادم و نوکر، برگرد

چشمِ نرگس به رهت مانده و سوسن خاموش
تا شکوفا شود آن غنچه‌ی پرپر، برگرد

شعر در وصفِ تو لکنت به زبانش افتاد
واژه عاجز شد و خشکید به جوهر، برگرد

تا که از مدحِ تو یک سکه بگیرد خورشید
کاسه گردان شده در چرخِ مدوّر، برگرد

شیعه در غربتِ خود سوخت، کجایی آقا؟
وارثِ سوخته‌ی پهلویِ مادر، برگرد

بی تو اینجا همه در پیله‌ی خود می‌میرند
ای رهایی! پرِ پروازِ کبوتر، برگرد

شعر، آخر شد و این درد به پایان نرسید
جانِ زهرا، تو به این مصرعِ آخر، برگرد

فلسفه


 

من یک مجسمه که تَرَک خورده در خودم
من سالهاست با خودِ دیوانه‌ام مُدَم
روز ازل کنار خدا متهم شدم
بود و نبودِ من به خدا گیج و مبهم است

فنجان چایِ یخ زده در کامِ کافه شد
یک ماجرای ساده کنارم کلافه شد
حجمِ جنون به جمجمه‌ام تا اضافه شد
گفتند قرص خورده و اوضاع دَرهم است

من ماجرای آبله ی بی قرار تو
یک عمرِ آزگار نشستن کنارِ تو
حالا شکسته پشت من از انتظارِ تو
شال و کلاه کن، رمقِ شعله ام کم است

از انتهای شانه قطاری عبور کرد
چشمانِ خیس و منتظرم را که کور کرد
ما را، من و تو را، چه کسی جفت و جور کرد
رَدّی که روی ریل به جا مانده آدم است

روی مدارِ خاطره ام پشتِ پا زدند
شلاق بر جنازه‌یِ احساسِ ما زدند
آنها که لافِ دوستی و ادعا زدند
دیدم که ردِ پایِ همه سمتِ پرچم است

افتاده‌ام شبیه جسد روی تخت‌خواب
خیره به سقفِ خانه و این حالتِ خراب
پایانِ ماجراست، نده هی مرا عذاب
شلیک کن رفیق، اگر چه مسلّم است

آیینه جیغ می‌کشد و پیر می‌شوم
از روزهایِ بی‌تو چه دلگیر می‌شوم
دارم میانِ معده‌یِ شب سیر می‌شوم
این سفره‌یِ گرسنه سزاوارِ ماتم است

یک غُده در حوالیِ روحم نشسته است
راهِ نفس کشیدنِ تب را که بسته است
مردی که تویِ آینه دیدی، شکسته است
دیوارِ صوتیِ ضربانم چه محکم است

سیگار می‌کشم که تو را دودتر کنم
باید که شعله را کم و مسدودتر کنم
این فصل را برایِ تو محدودتر کنم
باران که می‌زند، همه جا خیسِ شبنم است

بر ماجرای مَشقی لب‌هایِ تو وِلم
از سرزمینِ یخ زده‌یِ دست ، تا دِلم
در سمت قطب های تَنت فازِ حاملم
رویای ما به خاطرِ این بند با هم است

می‌ترسم از ادامه‌یِ این راهِ ناتمام
از سایه‌هایِ شومِ کمین کرده پشتِ بام
از چشم های باکره ی سرد و بی کلام
با من بگو کجای همین خط، مقدم است؟

خون می‌چکد از اولِ این شعرِ ناتنی
تو، پاره‌یِ تنم، به تنم زخم می‌زنی
در انفرادیِ قفسم پرسه می‌زنی
عنوانِ جنگِ حاشیه ها نامنظم است

از عنکبوتِ بسته‌شده کنجِ تارها
از نعشِِ خاطراتِ تو بالایِ دارها
از لابلایِ دنده و بینِ فشارها
چیزی نمانده است، وجودم دَمادَم است

باید فرار کرد از این شهرِ بی‌پدر
از این اتاقِ خالی و این قفلِ رویِ دَر
عاشق شدن حماقتِ محض است و دردسر
بر سنگ فرش ثانیه ها لَکّه ی غم است

روح‌القدس شدم که تو عیسی شوی، نشد
حوّا شدی که مونسِ بابا شوی، نشد
مَرهَم برایِ زخمِ تماشا شوی، نشد
ابلیس در نمازِ شبِ من معظم است

جغرافیایِ تَن که به تاراج رفته است
شیرازه‌یِ بدن که به تاراج رفته است
فردای پیرهَن که به تاراج رفته است
ویرانه‌هایِ ارگِ بم اینجا مجسم است

کبریت می‌کشم به تمامِ جهان و بعد
خاکسترِ من و تو در این آسمان و بعد
پایانِ تلخِ قصه‌یِ این داستان و بعد
نامِ من و تو حک شده بر پایِ شَلغم است

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس