اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

فلسفه


 

من یک مجسمه که تَرَک خورده در خودم
من سالهاست با خودِ دیوانه‌ام مُدَم
روز ازل کنار خدا متهم شدم
بود و نبودِ من به خدا گیج و مبهم است

فنجان چایِ یخ زده در کامِ کافه شد
یک ماجرای ساده کنارم کلافه شد
حجمِ جنون به جمجمه‌ام تا اضافه شد
گفتند قرص خورده و اوضاع دَرهم است

من ماجرای آبله ی بی قرار تو
یک عمرِ آزگار نشستن کنارِ تو
حالا شکسته پشت من از انتظارِ تو
شال و کلاه کن، رمقِ شعله ام کم است

از انتهای شانه قطاری عبور کرد
چشمانِ خیس و منتظرم را که کور کرد
ما را، من و تو را، چه کسی جفت و جور کرد
رَدّی که روی ریل به جا مانده آدم است

روی مدارِ خاطره ام پشتِ پا زدند
شلاق بر جنازه‌یِ احساسِ ما زدند
آنها که لافِ دوستی و ادعا زدند
دیدم که ردِ پایِ همه سمتِ پرچم است

افتاده‌ام شبیه جسد روی تخت‌خواب
خیره به سقفِ خانه و این حالتِ خراب
پایانِ ماجراست، نده هی مرا عذاب
شلیک کن رفیق، اگر چه مسلّم است

آیینه جیغ می‌کشد و پیر می‌شوم
از روزهایِ بی‌تو چه دلگیر می‌شوم
دارم میانِ معده‌یِ شب سیر می‌شوم
این سفره‌یِ گرسنه سزاوارِ ماتم است

یک غُده در حوالیِ روحم نشسته است
راهِ نفس کشیدنِ تب را که بسته است
مردی که تویِ آینه دیدی، شکسته است
دیوارِ صوتیِ ضربانم چه محکم است

سیگار می‌کشم که تو را دودتر کنم
باید که شعله را کم و مسدودتر کنم
این فصل را برایِ تو محدودتر کنم
باران که می‌زند، همه جا خیسِ شبنم است

بر ماجرای مَشقی لب‌هایِ تو وِلم
از سرزمینِ یخ زده‌یِ دست ، تا دِلم
در سمت قطب های تَنت فازِ حاملم
رویای ما به خاطرِ این بند با هم است

می‌ترسم از ادامه‌یِ این راهِ ناتمام
از سایه‌هایِ شومِ کمین کرده پشتِ بام
از چشم های باکره ی سرد و بی کلام
با من بگو کجای همین خط، مقدم است؟

خون می‌چکد از اولِ این شعرِ ناتنی
تو، پاره‌یِ تنم، به تنم زخم می‌زنی
در انفرادیِ قفسم پرسه می‌زنی
عنوانِ جنگِ حاشیه ها نامنظم است

از عنکبوتِ بسته‌شده کنجِ تارها
از نعشِِ خاطراتِ تو بالایِ دارها
از لابلایِ دنده و بینِ فشارها
چیزی نمانده است، وجودم دَمادَم است

باید فرار کرد از این شهرِ بی‌پدر
از این اتاقِ خالی و این قفلِ رویِ دَر
عاشق شدن حماقتِ محض است و دردسر
بر سنگ فرش ثانیه ها لَکّه ی غم است

روح‌القدس شدم که تو عیسی شوی، نشد
حوّا شدی که مونسِ بابا شوی، نشد
مَرهَم برایِ زخمِ تماشا شوی، نشد
ابلیس در نمازِ شبِ من معظم است

جغرافیایِ تَن که به تاراج رفته است
شیرازه‌یِ بدن که به تاراج رفته است
فردای پیرهَن که به تاراج رفته است
ویرانه‌هایِ ارگِ بم اینجا مجسم است

کبریت می‌کشم به تمامِ جهان و بعد
خاکسترِ من و تو در این آسمان و بعد
پایانِ تلخِ قصه‌یِ این داستان و بعد
نامِ من و تو حک شده بر پایِ شَلغم است

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس