اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

سمفونی مرگ


 

چه سرد و ساکت است این غبارِ بی‌عبور
کجا شد آن بهانه های لای آیه ی غرور
کجا شد آن اجاقِ گرمِ قصه‌هایِ دور؟

نشسته‌ام کنارِ این دریچه‌ی کبود
و چشم دوختم به انتهای جاده‌ای که نیست
به ردِ پایِ مردِ خسته‌ای که ماند و رفت
به سایه‌ای که در غبارِ مه، خمیده بود

کسی نمی‌زند دَری
کسی نمی‌کِشد سَری
به خلوتِ خرابِ این سرایِ سوت‌وکور

نه بانگِ نوش‌نوشِ ساقیانِ سرخوش است
نه ناله‌یِ حزینِ چنگ
فقط سکوتِ مطلق است و سنگِ سرد
و مُشتِ بادِ هرزه‌ای که له شده
میانِ طاقِ این رواقِ بی‌پناه و لنگ

منم، همان مسافرِ غریبِ سال‌هایِ درد
که کوله‌بارِ حسرتش همیشه روی دوش بود
و جامِ شوکرانِ تلخِ روزگار
همیشه پیشِ رویِ او
پر از هوایِ موش بود

بیا رسیده‌ام به خطِ آخرِ کتاب
به نقطه‌یِ سیاه و گنگ
به فصلِ انجمادِ آب

نگاه کن
چه بی‌صدا چریده اند
کلاغ‌هایِ رویِ سیم‌هایِ تلگراف
و آن چنارِ پیرِ باغِ انتحار
که ریشه‌اش جویده شد به نیشِ موریانه‌ها
چگونه سر سپرده است بر گزاف

بیا که وقت، تنگ شد
بیا که رنگِ آسمانِ شهرِ ما
شبیهِ رویِ مُرده، رنگ‌رنگ شد

چرا امیدِ رفتن از حصارِ این قفس محال؟
چرا خیالِ پر زدن، خیالِ کال؟
فقط همین سکوت مانده است و من
و سایه‌ای که می‌خزد کنارِ تن

به جز کسی که حل شود در این سراب
و گم شود میانِ خواب
کنارِ آن سیاهیِ بزرگ و ژرف و ناب

بپوش رویِ خسته‌ام
بکِش کنار خاطرات پاپتی گلیمِ تیره را
که استخوانِ خیره ام
میانِ پای خود
نبرده از کرانه ی خیال لعنتی
بهانه ی خرابه را

چه سرد و ساکت است مرگ
چه تلخ و ساده است مرگ
شبیهِ آخرین نگاهِ برگ

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس