اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

بی سرو پایی آوانگارد


 

کفشِ منِ خسته روی دم‌پایی‌هاست

پایانِ من و شروعِ تنهایی‌هاست

در سردترین حادثه ی دلتنگی

هر قصه، تقاصِ بی‌سر و پایی‌هاست

سایه خوار


 

مثل یک تکه نانِ خشکیده
گوشه‌ی سفره‌های بی‌برکت
مانده بودم که سیر شان بکنم
کِرم هایی حقیر و بی‌حرکت

من که بودم؟ سوالِ تکراری
پاسخی در گلو گره خورده
مثل یک دکمه ای که می لنگد
روی پیراهنِ پدر مُرده

وعده‌ی مرگ و انهدامی که
در سرت بود و در سرم می‌ریخت
چشم‌هایت زبان استفهام
که به ماضی باورم می‌ریخت

سایه‌ات رویِ شهر سنگین شد
کوچه‌ها را یکی یکی بلعید
ناگهان در سکوتِ مطلقِ شهر
یک نفر بی بهانه در تبعید

ما دو بازیگرِ فراموشی
متن را باد با خودش بُرده
شرح دل واژه های تنهایی
روی لب‌های سرد و افسرده

من به پایانِ خط رسیدم و تو
نقطه‌ی تازه ی جنون هستی
من سکوتِ عمیقِ یک گورم
تو هیاهویِ خاک و خون هستی

دود شد، رفت سمتِ آبادی
ابر شد، رویِ شهر باران ریخت
قطره قطره جناسِ خالص بود
که ميان تنِ خیابان ریخت

لای پرچین انتحاری تو
انقلابِ جنابِ ابلیسم
شعر را خط زدم، تمامش کن
باورت را شبانه می لیسم

پای ذهنم بلوط میکارم
کشته ی ماجرای خودکارم
درد را ناشیانه هی کردم
توی جغرافیای بیمارم

فلسفه زیر تخت یخ کرده
جبر در احتمالِ شاید ها
نطفه‌ی شعرهای سقط شده
گریه در انجمادِ بایدها

چای تلخی که روی میزت ماند
حسرتِ یک قرارِ معمولی
خنده‌ی مضحکِ زنی در قاب
لاشه ی یک نوارِ معمولی

از مُصَدّق به کودتا رفتیم
از خیابان به کنجِ پستوها
لای تاریخ، دست و پا زده‌ایم
شریانی فدای زالوها

پای شعری که سانسورم کردید
حرف‌هایی نگفته‌تر مانده
مثلِ یک فحشِ بد کنار دهن
هر کسی با اشاره ها خوانده

شب به شب قرص‌های رنگارنگ
خوابِ رنگین‌کمان و آزادی
صبحِ فردا دوباره باتوم و
رقص یک پای قاسم آبادی

من زنم، یک عروسکِ کوکی
توی دستانِ هرزه‌ی تقدیر
یا که مَردَم، شبیه یک سایه
خسته، دلسرد، بی‌پدر، دلگیر

کافکا در اتاقِ من گم شد
مسخ در لایه‌های هر رویا
سوسک‌هایی که شعر می‌بافند
پشتِ دیوارِ چین برای شِفا

دست‌هایت کجاست؟ گم شده‌اند
لایِ موهای دختری دیگر
شعر، تنها پناهِ آخر نیست
می‌روم سمتِ باوری دیگر

خسته‌ام، مثلِ ماشه‌یِ زخمی
بعدِ شلیکِ تیرِ آخرِ جنگ
مثلِ سربازِ بی‌پلاکی که
مانده زیرِ هجومِ آهن و سنگ

شعر یعنی جنونِ با کلمات
رقصِ چاقو میانِ دنده و پوست
شعر یعنی که دوستت دارم
شعر یعنی بهانه شانه ی اوست

دفترم را ببند و دور انداز
کلماتم فدای خودکارند
پای ذهنم بلوط می‌روید؟
نه! که اینجا دروغ می‌کارند

زن سفالی


 

سکوت، پنجره را خورد قاب خالی ماند
برای دیدن دنیا، فقط خیالی ماند

اتاقِ سرد و زنی که درونِ آینه مُرد
به جای بوسه‌ی گرمش، لبِ زغالی ماند

صدای خواهرِ ساعت، سقوطِ فلسفه‌ها
و روی گردنِ تقویم، جایِ شالی ماند

کتاب‌های نخوانده، حروفِ پوسیده
کنار جمجمه‌ها مغزِ پرتقالی ماند

به جای آن همه جنگل که سوخت در رگِ ما
میانِ باغچه‌ی خون، درختِ لالی ماند

تمام شهر در انبوه دودها گم شد
از آن پرنده که می‌خوانْد، زخمِ بالی ماند

نقابِ خنده‌ی من روی میزِ شب تب کرد
و پشتِ صورتکِ گِل، تَنِ سفالی ماند

مسیر آمدنت را کشیده‌ام با درد
ولی تو دور شدی ردّی از زلالی ماند؟

هبوط کرده‌ام از آسمانِ آغوشت
فقط سیاهیِ باور ، پسِ هلالی ماند

دلم شبیهِ جهانی شکسته و متروک
که در هجومِ تبرچین، غمِ اهالی ماند

تو رفتی و شبِ قطبی به استخوان زد و بعد
به جای شانه‌ی گرمت، تبِ شمالی ماند

درختِ خشکِ خیابان به ماه زُل زده بود
شبیه پرسش تلخی که بی‌سوالی ماند

چقدر آینه تکثیر کرد غربت را
و در گلوی زمان، بغض چندسالی ماند

جناغِ ریل قطاری که می‌رود به عدم
مسافری نرسیده که در حوالی ماند

صدای عقربه‌ها نیست، نبض ثانیه‌هاست
جهان به آخر خود رفت و احتمالی ماند

غزل تمام شد و خونِ واژه استمرار
و لای دستِ قلم ها، عجب وبالی ماند

سکوت، پنجره را خورد من تمام شدم
برای زنده نماندن، چه بد مجالی ماند

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس