فنجانِ روی میز نیمهخالی نیست ترَکیست که از لبه تا پاشنه دویده نامت را که صدا میزنم دهانهی ترَک بازتر میشود و چای مسیر تازهای برای خودکشی پیدا میکند عکست با سکوتِ هندسیِ قاب چوبیاش به من زل زده نمیپرسد چرا کراواتم کج است منِ دیگرِ من آن که از خیابان میگذرد و برای گربهای نانخشک میریزد اصلاً به تو فکر نمیکند او مرد خوشبختیست که کلید خانهاش را در جیب کُتِ دیگری جا نگذاشته عشق من به تو ساعتی جیبیست در معدهی یک ماهیِ مُرده در عمق رودخانهای که تو هرگز از پل آن عبور نخواهی کرد تیک تاک می کند در این اتاق فقط صندلیِ من رو به دیوار نشسته و به لکهای نگاه میکند که شباهت دوری به نیمرخ تو دارد من منتظر نیستم این تقویم است که به سمت تاریخی که وجود جغرافیایی ندارد خود را ورق میزند و کلیدی که در دست من زنگ زده شکایتی ندارد که قفلِ درِ تو نیست و دقیقاً به اندازهی قفسهی سینهی خودم ساخته شده
در حاشیه ی کاغذ کلماتِ نانوشته مثل مهاجرانی که ویزا ندارند غُلغُل و مرز را با مُرکّب پَران ها خط خطی میکنند بیسوادی این پیشاهنگِ فراموشی نه خواندن میخواهد نه نوشتن فقط یک صفحهی خالی یا انگشتِ بی خیالی که در آن کلاویه های کلمات مثل شیشههای خردشدهی کلاهِ کلاژ مُهر هنر دارند آوانگاردِ بیسوادی جایی است که الفبا را به حراج گذاشتهاند و هر غلط املایی یک مانیفستِ نوین کتاب را برای کباب می سوزاند در این پستمدرنیتهی تهی چاچا پدر را پایِ پاپا قربانی میکند آوانگارد یعنی فراموش کردنِ خواندن و جشن گرفتنِ فراموشی
در جمجمه ی جغجغه ی او اتفاقی نمیافتد تنها پژواکِ صداهایِ جویده شده از گلوگاهِ تاریخ تا مریِ مسدودِ یک (او) که فکر میکند (من) است اما هنوز در سومین شخصِ مفردِ خویش با افعالِ ربطیِ ناقص جفتگیری میکند
نورونهایش مسیرِ سیناپسیِ درد را گم کردهاند
او که کورتکسش بویِ نفتالینِ قرونِ وسطی میدهد با دهانی باز شبیهِ حفره ای که افلاطون سایهها را در آن بالا میآورد بر مدار جهل ایستاده
حقیقت چیزی نیست جز تفالهیِ یک باورِ کپکزده در معدهیِ نشخوارکنندهیِ زمان
نگاه کن چگونه واژهها را ساطوری میکند بیآنکه بداند خونِ معنا از سرانگشتانِ جوهریاش رویِ فرشِ قرمزِ توهم چکه میکند
او دانایِ کلِ محدود به شعاعِ نافِ خویش جهان را با خطکشهایِ شکستهای که واحدِ اندازهگیریشان هیچ است تفسیر میکند
او غایب نیست او حاضرترین نادانِ صحنه است که پرده را با کفن اشتباه گرفته و دست میزند برایِ سقوطِ خویش در چاهی که نامش را اوج گذاشته
از شانه ی چپ که میافتد همیشه جفت نمیآورد (قرار نبود نامش را ببرم) تاس! میچرخد رویِ مدارِ گیجِ جمجمهای که منم یا تو که اصلا قرار نیست بدانی چرا شمارهها مخدوشاند؟
یک : نبودنِ محض در تاریکی دو : سطری که خط خورده سه : تکرارِ یک در دو و میز این سطحِ لغزندهی بیپاسخ ادامه میدهد به چرخیدن زیرِ پایِ کسی که تاس میریزد و نمیداند تاسِ نادانی تنها رویِ ضلعِ هفتم مینشیند (من گفته بودم بازی نکن!) حالا تو هی بگو تصادف بود اما عقربهها رویِ مچِ دستِ چپِ برنده خلافِ جهتِ هوش میچرخند ما باختهایم نه به شش نه به یک به حفرهای که در مکعب پنهان بود و هوایِ اتاق را آرام آرام میبلعید
در چمدانِ شطرنجی ذهنم مُهرههای بیآبرو از دلِ توکلهای پوچ لایی میکشند شب بیحیاییاش را در سکوتِ مطلقِ صبح فریاد میزند در رقصی مبهم مغز استخوانم را سَر میکشم بار کُد های روی گونه ام بر فتوای سانتیگراد سرخ مزه هستند سفیدی شقیقه هایم تاریخ نشخوار میکنند و من آخرین نسل ماضی استحماری با مصدرِ هواریدن