اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

عفریته


 

پیراهنم بویِ تو را انکار کرده
ساعت مرا در بُهتِ شب بیدار کرده

در قفلِ در چرخیدی و در باز می‌شد
پایانِ من بودی که باز آغاز می‌شد

لرزید پُشتم ، عاشقی از دست افتاد
تصویرِ تو در قابِ عکسِ مست افتاد

دیوارهای خانه روی دوش من بود
نعشِ سکوتی تلخ در آغوش من بود

مثلِ خوره در جانِ من تکثیر گشتی
در آیه‌هایِ نحسِ من تفسیر گشتی

با رفتنت شهر از تماشا کور می‌شد
سهمِ کسی در خاطرم مأمور می‌شد

تا نبشِ قبرِ خاطراتِ مُرده باشم
تا چوبِ هر عفریته ای را خورده باشم

کبریت را روشن نکن، انبارِ کاهم
من متهم در دادگاهِ یک نگاهم

خندیدی و دنیای عقلت درد می‌کرد
این خانه را تکرارِ تو ، دلسرد می‌کرد

آیینه تصویرِ مرا گردن نمی‌زد
جز فکرهایم هیچ‌کس در را نمی‌زد

حالا من و بویِ تو و انکارِ ممتد
لعنت به این عشق و به این احوال مرتد

با هر نفس حجمِ هوا را کم کشیدم
در خاطراتم پشتِ تو ماتم کشیدم

من در خودم مُردم، خودم را چال کردم
هر روزِ بی‌تو بودنم را سال کردم

خاکستری بر روی دیوارم شناور
یک قابِ عکسِ خالی از هرجور باور

بارانی‌ات بویِ خیابان‌هایِ نَم داشت
بویِ وداعی که هزاران پیچ و خم داشت

ما هر دو تاخیرِ زمانیِّ قطاریم
ما فصل‌هایی مُرده در اوجِ بهاریم

یک لحظه فکرِ خودکشی از روی یک پُل
یک لحظه فکرِ حل شدن در بوی الکُل

بویِ تنت، بویِ غریبِ خاک می‌داد
بویِ شکافی که تبر بر تاک می‌داد

باران که می‌زد، شهر در من غرق می‌شد
غربِ جهان با لحظه‌ی تو شرق می‌شد

حالا که پیراهن تو را از یاد بُرده
این مَرد هم در بُهتِ ساعتهاش مُرده

در قفلِ در چرخیده‌ای، در بسته مانده
یک مَرد از آغاز و پایان خسته مانده

این مثنوی در سوگِ تو پایان گرفته
باران گرفته… باز هم باران گرفته

دکتر سید هادی محمدی

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس