اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

زن سفالی


 

سکوت، پنجره را خورد قاب خالی ماند
برای دیدن دنیا، فقط خیالی ماند

اتاقِ سرد و زنی که درونِ آینه مُرد
به جای بوسه‌ی گرمش، لبِ زغالی ماند

صدای خواهرِ ساعت، سقوطِ فلسفه‌ها
و روی گردنِ تقویم، جایِ شالی ماند

کتاب‌های نخوانده، حروفِ پوسیده
کنار جمجمه‌ها مغزِ پرتقالی ماند

به جای آن همه جنگل که سوخت در رگِ ما
میانِ باغچه‌ی خون، درختِ لالی ماند

تمام شهر در انبوه دودها گم شد
از آن پرنده که می‌خوانْد، زخمِ بالی ماند

نقابِ خنده‌ی من روی میزِ شب تب کرد
و پشتِ صورتکِ گِل، تَنِ سفالی ماند

مسیر آمدنت را کشیده‌ام با درد
ولی تو دور شدی ردّی از زلالی ماند؟

هبوط کرده‌ام از آسمانِ آغوشت
فقط سیاهیِ باور ، پسِ هلالی ماند

دلم شبیهِ جهانی شکسته و متروک
که در هجومِ تبرچین، غمِ اهالی ماند

تو رفتی و شبِ قطبی به استخوان زد و بعد
به جای شانه‌ی گرمت، تبِ شمالی ماند

درختِ خشکِ خیابان به ماه زُل زده بود
شبیه پرسش تلخی که بی‌سوالی ماند

چقدر آینه تکثیر کرد غربت را
و در گلوی زمان، بغض چندسالی ماند

جناغِ ریل قطاری که می‌رود به عدم
مسافری نرسیده که در حوالی ماند

صدای عقربه‌ها نیست، نبض ثانیه‌هاست
جهان به آخر خود رفت و احتمالی ماند

غزل تمام شد و خونِ واژه استمرار
و لای دستِ قلم ها، عجب وبالی ماند

سکوت، پنجره را خورد من تمام شدم
برای زنده نماندن، چه بد مجالی ماند

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس