اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

آخرین جریان حضور


 

 

من از کرانه ی تلخِ مرور می‌آیم
از آخرین جریانِ حضور می‌آیم

تنم جنازه‌ی سردی‌ست روی دوش خودم
که از مراسم دفنِ غرور می‌آیم

هزار و یک شبِ غمگینِ بی‌سحر دارم
که از محاصره‌ی سوت و کور می‌آیم

نه زنده‌ام که بگویم رسیده‌ام به نَفَس
نه مُرده‌ام که بگویم ز گور می‌آیم

شبیه ساعت شماطه‌دارِ زنگ‌زده
از انجمادِ زمان‌های دور می‌آیم

تو فکر می‌کنی از باغ سیب آمده‌ام؟
ولی از آغلِ انگورِ شور می‌آیم

تمامِ راه، طنابِ گلوی من بودی
ببین چقدر صبور و جسور می‌آیم

به ماجرای پر از ریگ و خونِ من بنگر
که از کشاکشِ تیغ و عبور می‌آیم

قسم به سایه‌ی لک‌لک که پیر شد بر بام
که از خرابیِ یک جفت و جور می‌آیم

دهانِ زخمِ دلم را بدوز و حرف نزن
که از ضیافتِ چاقو و سور می‌آیم

سرم شلوغِ ترافیکِ فکرهای بد است
من از حوالی شهر شعور می‌آیم

میانِ آینه‌ها هیچ‌کس شبیه ام نیست
وَ از تناسخِ صد جغدِ بور می‌آیم

به تخمِ ماهیِ مُرده دخیل می‌بندم
من از تلاطمِ دریای تور می‌آیم

نه اشتیاقِ رسیدن، نه پایِ برگشتن
فقط به حکمِ قضا و به زور می‌آیم

شبیه لشکرِ مغلوبِ جنگ‌های صلیب
بدونِ اسب و سپر، لخت و عور می‌آیم

منم که فاتحِ این پایتختِ ویرانم
اگرچه زخمی و دور از سرور می‌آیم

اگرچه مقصدمان مرگِ آرزوها بود
کنار توطئه ی لندهور می‌آیم

 

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس