اعدام دستور زبان

فرض کن دریا
از دکمهی پیراهنت شروع میشد
و من که
همیشه شناگرِ ماهری بودم
در لیوانِ آبِ روی میز
غرق میشدم
(نه! این سطر را خط بزن… هنوز زندهام)
تو
با چمدانی که
بویِ جلبکِ خداحافظی می داد
در حجمی از سکوت
که هندسهی اتاق را
به هم ریخت
در پلهها فرو رفتی
(عجیب است!)
ساعت هنوز کار میکند
اما زمان
روی مچِ دستِ چپم
لنگر انداخته
قرار بود
چای بنوشیم
و به نهنگهایی فکر کنیم
که خودکشی کردند
اما تو نیستی
و این «نیستی»
تنها فعلِ صادقِ این شعر است
ببین!
چقدر عاشقانه
چقدر غمگین
با صندلیِ خالی حرف میزنم
و تو
در پرانتزی که هرگز بسته نشد
لبخند میزنی
(یا شاید هم گریه میکنی؟
تشخیصاش با این خطخوردگیها دشوار است)
جنوب
از نقشهی جغرافیا پاک شده
و شمالِ تهران
جایی در گلوی من بغض کرده
برگرد!
پیش از آنکه شاعر
دستورِ زبان را
به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشمهایت
دار بزند
نقطه
سَرِ خط