اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

نان و توهّم


 

در شهری که آسمانش

پا به ماهِ

سقفِ چاک‌خورده‌ی انباری متروک است

گرسنگی

علی البدلِ رنگ پریدگیِ آینه‌هاست

دست‌ها

سایه‌های رقصنده در آغوشِ هیچ

و شکم‌ها

دفترچه‌های خاطراتِ خالی

از بویِ نان

از طعمِ سیب

از آمیزشِ غضروف های فریب

مردی در میدان

با کلاه خودی از آرزوهایِ آمپاس

خطوطِ دستش را بُر می‌زند

آینده‌ای روشن

با چربی‌هایِ ذخیره شده

کودکی

از پشتِ ویترینِ رویاها

تصویرِ کیکی را زیگزاگ می‌لیسد

و مادری از پشت فنسِ خانه ی عفاف

ستاره‌ها را می‌شمارد

شاید که یکی‌شان

قافیه‌یِ شامِ گرم باشد

اینجا گرسنگی

فلسفه‌ایست با دیالکتیکِ فرانکفورت

که با هر لقمه‌یِ توهم کامل‌تر می‌شود

و سیر شدن

تنها یک فعلِ ماضی‌ست

با هیروگلیفی از

تابویِ تابوتِ «لا اله الا الله»

 

پس نوشت :

ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می‌داند، هر ساله دچار قحطی است

دیالوگی از سریال تلویزیونی «هزاردستان» ساخته‌ی مرحوم علی حاتمی

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس