اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

اوپک قلب


 

سهمیه ی عشق را که کم کردیم

چاه‌های احساس ترک برداشت

اوپکِ قلبم

بشکه بشکه خر شد

بندرِ نگاهت

اسکله های اسکول امیدم را بلعید

بهای یک بغلِ ساده

به نفتِ خون سنجیده شد

 

قالب شعر :

حجم

فلوچارت افلیج


 

در شهرِ پُر آشوبِ باورها
گوساله ی کوری دَهن وا کرد
اِفلیج نعشش بر سَرِ خودکار
یار و مریدی تازه پیدا کرد

از شاخ تا دُم سجده لیسیدند
خُفاش های پهنِ بر دیوار
دنیای تنگش صندلی با چرخ
نُشخوار های سَمّی و بیمار

در لابلای معده ی تزویر
مُشتی منافق لیز می‌خوردند
از ترس، در پستوی نامردی
ته مانده ی ناچیز می‌خوردند

زنگوله بر زنگوله می‌لغزید
در سمفونی های زمین خورده
هر گوسفندی فلسفه میخواند
با یک هیولای پدر مُرده

آغوزِ سرخِ انتحاری را
سمت دُعا با حُقّه دوشیدند
زالو صفت های پلاسیده
جوراب را بر کَلّه پوشیدند

دست خدا باران شد و درخواب
بر بامِ پیشانی چوپان ریخت
فانوس را با نفت خیساند و
خورشیدکی بر چوبدست آویخت

در کودتای آغلِ تب دار
تن از سَرِ گوساله منها شد
هر شَقّه از دنیای تبدارش
در فاضلاب کوچه ای جا شد

بعد از غروب بوسه ی چاقو
فریاد سگها بی صدا مانده
از آن همه نیرنگ نا فرجام
مامای ناکوکی، به جا مانده

16 شهریور 1401 شمسی

پس نوشت :

نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند

زهازه


 

آفت زده ی کاکلِ هذیان هستی

با زاویه ی زهازه مهمان هستی

دستت نرسید بر دُمِ شیرِ زَبان

در وادی استعاره حیران هستی

توله ی باران


 

کنارِ دردِ خیابان، دُچار پوچی عرفان
گرفته خشمِ تفنگی ، قُنوت چانه ی انسان

چقدر چترِ فریب است، با تگرگِ دوراهی
میان کوچه صدایِ، اذانِ توله ی باران

چه اِنتحارِ عجیبی، در انتهای تَبِ گُل
چکیده داسِ تظاهر، به جانِ شیشه ی کاشان

خشابِ قُرص دَمادَم جوابِ مسئله ها شد
برای مرگِ جِنازه هَوای دودی تهران

هزار پینه دریده، دو دستِ کودکِ نان را
به پُشت خط کشِ تاول، تمامِ زنگِ دبستان

صدای باورِ یک زن، شکسته زیر هوس ها
پسر که آبِ خُنک را ، پدر سکانسِ پریشان

چه رنگ ها که نداده همین تُفاله ی آدم
اگر چه دَم نکشیده، درون قوری شیطان

نسیم، لُخت و پریشان برای بوسه ی دریا
سکوتِ روزه گرفته، گلوی حضرت طوفان

غزل در آخر قحطی، که دست و پا زدوافتاد
وَ زخمِ کاری بِیتَش، کشیده بر سرِ دندان

صور صَنعان


 

باز هم تاس مرا بر تَنِ خود بُر زده است
تا که حافظ نَکِشد جورِ منِ خانه خراب
لَب به فوّاره ی خونم زده ام دست بِکش
از سَرابی که در آن می شنوی بوی کَباب

من در این هَمهَمه ی شعر خطرناک شُدم
روحِ نارِنجَکیم دست به ضامِن بُرده
یا زبان، لَهجه ی شِلّیک گرفته به جهان
هرکسی دور و بَرَم هست یَقیناً مُرده

اَرّه در اَرّه جلو یا که عَقب تر بَرگرد
روی هر منحنی از تابعِ هَذیان زده ام
لوله در لوله تُفنگم بِچِکان ترسَت را
تا تَهِ قاپِ فرورفته ی دَندان زده ام

کَرکسانی که پِیِ قُلّه یِ من می‌چرخند
مثل زنبور به هر نیش ، زمین گیر شدند
تا ابد حسرتِ ته مانده ی شِعرم دارند
کاغذانی که دَمِ قافیه ها پیر شدند

روزگاری دَهنِ مردمِ این شهر غَریب
مَثنوی بود و دو خَط نامه ی باران خورده
حال یک لرزشِ گوشی سَرِ هَر سَبّابه
آبرو از غَزل و خواجه و دیوان بُرده

مَردُمانی که قَلم را به کُلنگی کُشتند
قائم الزّاویه در سَطل، پیِ شامِ خودند
با اَمیری که براین دغدغه ها می گرید
تیغ بر رَگ زده و مُرده ی حَمّامِ خودند

غُربت ثانیه ها بر پُکِ زنجیرِ زمان
آخرین سوزِ هَوسناک غمِ انسانها
روی شیپور سُل وچَنگ و دولا چنگ مکان
کِیفِ هم خواب شدن با تنه ی شیطانها

ما چه کردیم که از کاسه ی اِنجیل و زَبور
شیخِ صَنعان هَوسِ میوه ی تَرسا میکرد
پاچه ی خوک به سَق می زد و در حال قُنوت
فوت بر مخرجِ گوساله ی موسی میکرد

قصّه این است پس از حادثه ای در بُن بست
پُشت هر پنجره ای خنده ی آجر دیدند
یا تمامِ تَن شان را وسطِ یک قُنداق
سهمِ هَر لُقمه ی خود را کَفِ آخور دیدند

چاره ای نیست اگرزخم زده جسمِ فریب
بر تَب جاذبه ی ریخته در ذهنِ زمین
زندگی خَم شده در یازه ی بی حوصلگی
ما هَمانیم و هَمینیم و هَمانیم و هَمین

رنده ی رند


 

تَشنّج و کَف و یک جیغ ناگهان کافی است
برای نَشئه شدن لیسِ استکان کافی است

شَبیه کِرم که در زیرِ بیل می لولد
شروع مرگِ شما با همین تِکان کافی است

چه بیت ها که در آوندِ مغز ، جان دادند
جِنازه ای سَرِ خودکارِ این دُکان کافی است

گِره بزن همه ات را به نافِ انسانها
برای ما کفن و گور بی نشان کافی است

اگر چه گُرگ فقط آش پُشتِ پا خورده
کنارِکاسه ی خون لقمه های نان کافی است

هزار نُت کَفِ دفتر گرسنه خوابیدند
میان سیمِ دلم زخم استخوان کافی است

قسم به حضرت پاییز و حسّ دلتنگی
که مرگِ برگِ جُذامی به هر خزان کافی است

به لحظه لحظه ی شب های قُرص و بیداری
صدایِ پِلکِ دهانم به آسمان کافی است

همیشه قافیه را رَنده کرده ام با دَرد
جناس خیس و تبِ سردِ بی امان کافی است

توک تاک


 

تو را که بوسیدم

ساعتِ مچی‌ام

به زبان دیگری تیک‌تاک کرد

لیز


 

با تاسِ بد افتاده ی تب دار
آینده ی در انزوا مُرده
لای ورق های دل و گشنیز
رویای آس من، تَرَک خورده

هر لحظه مجذور خطرناکم
مجموعه ی منفور تنهایی
حجمِ تمامِ بی کسی ها را
پُر می‌کند پرگار رسوایی

تصمیم بَد، کبرای داغونم
از فلسفیدن شکل میمونم
حمّام فین آبستنِ غوغا
درمانده ی فتوای توتونم

هر بیت مهمانِ تنِ گونی است
وقتی چُماق قافیه خونی است
“پروا نکن حکم جلودار است”
تنها همین پروانه قانونی است

مثل فلات تشنه سیرابم
از کاسه ی صبرِ شتابیده
جغرافیای جیبِ عریانم
در استوای نفت خوابیده

یکشنبه ها انجیلِ یوحنّا
هر صبحِ جمعه، نُدبه بارانم
بودا کنار عود غَش کرده
پُشتِ سَرِ تابوتِ دُکّانم

آغوش وا کرده ته دنیا
حَلوا سوارِ گردنِ خُرما
بَندِ کفن قیقاج می رقصد
در لُخت گاه حضرتِ امّا

سَر دردهای تازه ای دارم
از جنسِ گاز و روکشِ فلفل
روی سر انگشت قنوت پیر
مثل دُعایی مانده ام در گِل

تقویم ها وارونه می‌چرخند
تحویلِ حالم دستِ پاییز است
ها کُن تمامت را از این کابوس
افکارِ من تا انتها لیز است

 

آب دوغ خیار


 

وقتِ تلفظِ حماقت

دهان درّه ای بلغور می کرد

( گلابی باید قرمز باشد
وگرنه اصلاً گلابی نیست)

خیره شدم به خیار

که در آب دوغِ رقیقِ عصر

مثل مکعب مستطیلِ فلسفی

شیهه می زد

کمی آن طرف‌تر

هشتگِ (حقیقتِ تلخ)

استفراغِ افاضات استقرا می کرد

(موز فقط با پوستش معنا دارد)

و من

به طعم شور و خنکِ نعنا زل زده بودم

که چطور گم می‌شود

در این همه

یقینِ مطلقِ از قبل جویده شده

پس نوشت :

وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۚ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا

و از چیزی که به آن علم نداری [بلکه برگرفته از شنیده ها، ساده نگری ها، خیالات و اوهام است] پیروی مکن؛ زیرا گوش و چشم و دل [که ابزار علم و شناخت واقعی اند] موردِ بازخواست اند.

سوره ی مبارکه ی اسراء آیه ی سی و شش

 

نرینگی


 

پرده‌ها افتاده‌اند

صحنه، روشن‌تر از همیشه

نورافکن‌ها بر تنِ سایه‌ها می کوبند

گوش کن به زمزمه‌یِ (تو زیبایی)

که در آن

( تو کافی نیستی) نقاب بسته

ببین ( انتخاب آزاد را)

زنجیری از جنسِ ابریشم

هر تار

پلکانی به سویِ بلندپروازی

هر پله

تله‌یِ تلو تلویِ پنهان

دست‌هایِ نامرئی

نه چماق شان خونین است

نه فریادشان خش‌دار

آرام، نرم

هویت را در ویترینِ نمایش می‌چینند

یک لبخندِ استاندارد

یک قامتِ تراشیده

یک ذهنِ خالی از سوالاتِ ممنوعه

دخترک در آینه

بازتابِ هزار تصویرِ تحمیلی‌ست

چشمانش

رنجِ ناگفته‌یِ نسل‌ها

لب‌ و لوچه ها

آموزش دیده‌اند به خنده‌ای نخراشیده

زن هشتگ است؟

ترند؟

کالایِ قابلِ بازیافت؟

مُرده مَرد های جدید

نه در میدانِ نبرد

پشتِ صفحه‌هایِ روشن

با طعمِ باید و نباید

مرزهایِ تازه می‌کِشند

و زنان

در این هزارتویِ مدرن

هنوز هم در جستجویِ راهِ خانه

لای این همه نرینگیِ پوشالی

دنبال مخرج مشترکِ صدایِ خود هستند

فقط بگو

سیم‌هایِ نامرئی

با کدامین مَتّه ی (سن ژوزف)

می‌توانند روح را در خود بپیچند؟

و این نمایشِ بی‌صدا

تا کی ادامه خواهد داشت؟

تقدیم به زنان و دختران، مادران و خواهران سرزمینم

پس نوشت :

امام على عليه السلام

إنَّ المَرأَةَ رَيحانَةٌ و لَيسَت بِقَهرَماَنةٍ

زن بوی زندگی بخش گلهاست ، زن هوای تنفس زندگی است نه کارگر (خانه)

 

کابالا


 

 

اخبارِ ناگفته

در دهانِ بازِ فاشیستی تمساح های نیل

می‌چرخند

کلمه‌ها

تکه‌های گوشتِ آویزان از قلابِ زبان

دست‌ِ نخ‌های پنهان

عروسک‌گردانِ افکارِجهان

چشم‌های دریده‌ی مانیتور

سوال از آزادی را

فیلتر می‌کند

و پاسخ

در سکوتی بی‌صدا

همبستر بزاق

به حلقومِ هیچ می رسد

در مرامِ فرزندان کابالا

هر نقطه‌ی پایان

آغازی‌ست برای خطِ قرمز بعدی

هر واژه

زندانی در قفسِ سانسور

و ما باور داریم

بینِ سطرها

دور سفره ی عصرانه ای شوم

یک جهان، خفه شده است

(ان شاء الله نَحنُ قادمون یا ایها الصهیون)

نان و توهّم


 

در شهری که آسمانش

پا به ماهِ

سقفِ چاک‌خورده‌ی انباری متروک است

گرسنگی

علی البدلِ رنگ پریدگیِ آینه‌هاست

دست‌ها

سایه‌های رقصنده در آغوشِ هیچ

و شکم‌ها

دفترچه‌های خاطراتِ خالی

از بویِ نان

از طعمِ سیب

از آمیزشِ غضروف های فریب

مردی در میدان

با کلاه خودی از آرزوهایِ آمپاس

خطوطِ دستش را بُر می‌زند

آینده‌ای روشن

با چربی‌هایِ ذخیره شده

کودکی

از پشتِ ویترینِ رویاها

تصویرِ کیکی را زیگزاگ می‌لیسد

و مادری از پشت فنسِ خانه ی عفاف

ستاره‌ها را می‌شمارد

شاید که یکی‌شان

قافیه‌یِ شامِ گرم باشد

اینجا گرسنگی

فلسفه‌ایست با دیالکتیکِ فرانکفورت

که با هر لقمه‌یِ توهم کامل‌تر می‌شود

و سیر شدن

تنها یک فعلِ ماضی‌ست

با هیروگلیفی از

تابویِ تابوتِ «لا اله الا الله»

 

پس نوشت :

ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می‌داند، هر ساله دچار قحطی است

دیالوگی از سریال تلویزیونی «هزاردستان» ساخته‌ی مرحوم علی حاتمی

شلغم


 

 

بر فاتحه ی عشقِ تو هر دَم صلوات

صد مرتبه بر شکلکِ آدم صلوات

با سرفه ی عاشقی کُلاهم افتاد

بر حادثه‌ی شِفای شلغم صلوات

حشو قبیح


 

 

ساعت‌ها
از دیوار، فرو ریختند
با لکنت
با غبار

ذراتِ سرطانی زمان،
در ریه‌های شهر نفس‌تنگی آوردند

پل‌ها،
بی‌صدا، از هم گسستند

دیگر هیچ دستی
عرض رودخانه را نمی‌فهمد

تلاطمِ آب‌های مرده
رمه ها را رمانده

آینه‌ها
تصویرِ جویده را
بر چشم های قرمز تف کرده اند

در هندسه‌ی هرزه ی هر روزه
بازتاب‌ها، غریبه اند

دستگیره‌ها
لغزنده از خستگی

هر لولایی به سمت هیچ باز می‌شود

چفت و بست‌ها
در حراج جمعه‌ های سیاه
چپاول شده

نام‌ها
در دهان‌ ، خشکیده

هیچ آوایی
مفهومی جز اکوی تهی ندارد

تنهایی
زمزمه‌ای است از چیزی که نبود

خیابان‌ها
پیچیده‌تر از نقشه‌ی گوگل

جهت‌ها روی صلیب

هیچ مقصدی، مقصود نیست

خورشید
در سیاره ی میمون ها طلوع کرده

از پشت دودکش‌های بی‌شعور
نور
چیزی را روشن نمی‌کند

حد ترخص زخمیِ شیشه نوشابه

معرفت فیوز پرانده

سونوگرافی مغز
از جنین های منگول تب کرده

ایمیل
پُر از اسپرم اسپم ها

ژیلا
جنگل رو به ویلا را بلعیده

کولا برای پپسی آبِ علی آورده

ای کاش
حشو قبیح ذهنم را
سانسور نکنند

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس