قلب نقطه چین

بر جغرافیایِ تاریخ
قلبها را
نقطهچین کشیده اند
تا بمبها
راحتتر
مسیرشان را پیدا کنند
سوم مهر ماه 1404 شمسی
قالب شعر :
پریسکه

بر جغرافیایِ تاریخ
قلبها را
نقطهچین کشیده اند
تا بمبها
راحتتر
مسیرشان را پیدا کنند
سوم مهر ماه 1404 شمسی
قالب شعر :
پریسکه

وقتی که میفهمی دلم از آسمون سیره
یا پشت لبخندی چرا پهلو نمی گیره؟
وقتی میوون غصه ها درگیر احساسی
سخته که دنیای پراز دردامو بشناسی
هرجا که اشکامو کنار میز می چینم
با توو سری های تبم عکساتو می بینم
با رفتنت تاول زده قدقامتِ ساعت
لبریزه لبریزه تموم کاسه ی عادت
رحمی بکن بر جیغ های ساکت فالم
جون من و دلشوره ی عطرای رو شالم
می ترسم از امروز هایی که همش دیره
بختی که توی شوری فنجون میمیره
از انتقام پنجره، افسوس ها خورده
جایی که کلون درش رو دزدها برده
ماتم گرفته اخم لبخندم ته سیگار
لب های داغم رو از این خاکسترا بردار
اینجا نشونی ها گمن، گیجن کم آوردن
توو قحطی ابرا سر خورشید رو خوردن
مثل معما پیچ در پیچ خیابونم
من شاعری هامو به چشمای تو مدیونم
روی جنونم لونه کرده تومور فردا
دندون عقلم رو کشیده تلخی دنیا
دستی بکش روی سر پایانِ اعشاری
تاریخ مصرف داره آمین های تکراری
زخم دلم آبستن صد بغض ناکوکه
هر کس که دیده حالمو، روی تو مشکوکه
هرجا که با پس کوچه ی یادت گلاویزم
رگ هامو توی لا شه ی خودکار می ریزم
برگرد و این دیونه رو لبریز فردا کن
توی تنش دلتنگیِ آغوشتو جا کن

صدای عشق به جوش آمد
از انفجارِ جسارت ها
جهان ِ منطق بی رحمی
در امتدادِ قضاوت ها
لَبی و آیه ی گیلاسی
نشسته بر یَقه ی تب دار
چه ترس از رُژ خونینت
نَمِ دهان و سرایت ها
خراش خوردنِ قلاّده
به دورِ جاذبه ی ماهت
وَ نو به نو شده آغازم
به پای سایه ی عادت ها
تمام ثانیه ها گفتند
عروسِ خواب منی بانو
چقدر لای جگر مانده
زمانِ لیز شماتت ها
قسم به حضرت دلتنگی
و سوره سوره نخوابیدن
شکارِ چشم تو می فهمد
وَ ان یکادِ حسادت ها
سیاه چاله ی اندامت
حصارِ فاصله را بلعید
نگاه دُکمه ی سرگردان
برای لمسِ لطافت ها
کتاب و درد و قلم هر شب
در آستانه ی جان دادن
بخوان اذانِ وخامت را
کنارِ نعش عبارت ها
برای اخمِ تو میمیرم
شبیه حادثه ی کش دار
همیشه صف شکن قصّه
در انقلاب ِ جنایت ها
هزار نطفهی غمدیده
میانِ بطنِ غزل پوسید
که نام تو نَبَرَد یکدم
دهانِ لقِّ روایت ها

دوست داشتن
چکانیدن سنگ
بر کلیه های
پنجرهای
در شب نیست
نه صدایی دارد
نه شکستنی را خبر میدهد
مثل نفوذ سربازانِ باران
در ریشه ی دیوارهای شهر
تو در سایهام راه میروی
و من
باد را
روی شانههایت بازجویی میکنم
دوست داشتن
یعنی بگذارم خیابانها
صورتِ تو را بیاموزند
و چراغهای کورتاژ شده
از سکوتت
روشنایی بزایند
حتی اگر روزی نباشم
راه رفتنت
جهتِ قطبنماها را عوض میکند