اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

محید


 

به خطِّ ساده ی باران به نام خاک و خدا
و شب به شانه کشیدی سپاهِ عشق و نوا

گلوله‌ها که شکفتند بر اسارتِ دشت
تو مُهر روشنی انداختی به متنِ هوا

چقدر دردِ شقایق به چشم‌ها پاشید
که خون به رنگِ غروب آرمید بی‌ فردا

به غربتِ شطِ اروند، آخرین سوگند
شدی قنوتِ سپیدی میانِ دستِ دعا

جهان هنوز به یاد تو بی هوا درد است
نسیمِ زخم و صدای تو بود سمت فضا

عبور کرده چهل جذر و مد از اندامت
جواز آمدنت را نداده آلِ عبا

تو جاودانه ترین ماجرای ديروزی
کرانه زارِ صفا سربدارِ عاشورا

 

تقدیم به سردار رشید اسلام فرمانده سپاه عاشورا
شهید مهدی باکری و برادر نازنینش شهید حمید باکری

قالب شعر :
غزل نئو کلاسیک

پس نوشت :

محید
لغت‌نامه ی دهخدا
محید. [م َ ] (ع اِ) جای برگشت . جای برگردیدن . (ناظم الاطباء). || محیص . مهرب . مفر. مفیص . جای گریز. گریزگاه . || ملجاء. پناهگاه . (ناظم الاطباء). مناص . ملاذ. پناه . مفزع

 

چرنوبیل عشق


 

 

اتمِ آخرِ لبخندت
در هوای پوسیده‌ی اتاق
نیروگاهِ سوخته‌ی قلبم را
اورهال کرده
بارانِ سیاه
بر شهری که
سال‌ها
با سربِ سکوت
پلمپ شده
وارونه می بارد
دوست داشتنت
مثل نفس کشیدن
در گاز نئون
سرفه‌هایم
اعلامیه‌های قرمز
روی دیوارِ اشعه‌خورده‌ی بوسه‌ها
کسی نیامده
جز شبح‌هایی که
دُزِ مُجازِ عشق را
خط می‌زنند
و تو
هنوز در قرنطینه
دست‌هایت را تکان می‌دهی
مثل پرچمِ رادیواکتیو
در جشنِ خاموشِ چرنوبیل قلبم

 

قالب شعر ‌:
موج نو

فصل زباله


 

در قابِ سردِ پنجره، شهری تفاله است
این قصه، غصه ی غمِ پنجاه ساله است

هر برگِ زرد، رزقِ کلاغی گرسنه شد
جنگل، هجومِ ارّه و فصلِ زباله است

در جیب‌های خالیِ این دردِ بی‌چراغ
خورشید، نقشه ی تهِ بشقاب خاله است

فنجانِ قهوه در کفِ کافه کلافه شد
از بس که فالِ آمده، تکرارِ ناله است

فریاد را به گردنِ دیوار بسته‌اند
هر کس سکوت کرده دهانش مچاله است

اینجا مناقصه سرِ پسماندهای نفت
سهمِ اساسنامه ی آقای ماله است

دیگر به فکرِ معجزه، موسیٰ نمی‌شود
وقتی عصا، اسیرِ قوانینِ ژاله است

تاریخ را بخوان که ببینی در این دیار
هر شاهنامه آخرِ خط، شرحِ چاله است

ما نسلِ انتظارِ غریبیم و سهم‌مان
از زندگی، دویدنِ دنبالِ هاله است

 

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

 

بغل سربی


 

 

سایه‌ها
روی شانه‌ام
و شانه‌
با دندان های شیری
کشتی‌های بوسه را
در آب‌های سربی
غرق
و در آغوش تو
زمینِ زمان
روی مدارِ هذلولی
غش
وساعت‌
با عقربه‌های سنگی
گردنِ دقیقه‌ را
گِرد می‌کند
آینده
لای ملافه‌ای خاکستری
مثل پرنده‌ی بی‌پر
از پنجره بیرون نمی‌رود
دست‌هایت
پُلِ زنگ زده
که عبورم
به فروپاشیِ رودخانه
ختم می‌شود
من
در بلعِ گلوله‌های نگاهت
فراموش کرده ام
که بغل
باید گهواره باشد
نه تابوتی
که در هر تکان
لهجه‌ی آخرین خداحافظی را
غرغره کند
و تو
چنان محکم
که حتی خدا
در این هم آغوشی
از ایمان
سقوط می‌کند

 

14 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
موج نو

قتل فلسفه


 

گاهی جهانِ من، منِ بی‌مرز می‌شود
در لحظه‌ای که فکرِ درونم مباح نیست
من در سکوت خویش، فرو می‌روم عمیق
وقتی که قتلِ عاطفه اینجا گناه نیست

از ترسِ نیستی، نفسِ عقل می‌تَپَد
بر گِردِ بودنم، دلِ بی‌خواب مُرده است
چشمی که سالها به خودش خیره می‌شود
از قطره‌ای، حقیقتِ رندانه بُرده است

لحنی که فکر شد، دلی از جنس نور یافت
آتش گرفت، شُد به تماشای خود بَلد
اندیشه‌ی من است که از خاک می‌جَهد
چون کِرمِ چاق در دلِ بیچاره ی جَسد

هر واژه می‌رسد به تماشای فهمِ خویش
هر حرف، رویشِ منِ بیدار را ندید
من زاده‌ی سؤالِ جهانم، نه از جواب
در جستجوی حادثه ای که مرا نچید

در یک نگاهِ خام، جهان زیر و روی ماست
در یک سکوت، صد سُخَن از مَرد می کِشَد
من در تفکّرم که چرا فکر می‌کنم؟
شاید خدا برای همین درد می کِشَد

ما را غبارِ لحظه به اندوه آفرید
در منطقِ سکوت، سقوطِ جنایت است
چشمِ جنون، گشوده شده روی اضطراب
وقتی که تَشتِ قابله ها از خیانت است

من، سایه‌ی خودم به تماشای خود شدم
آیینه‌ای که عقل در او محو و نا امید
در مغزِ شب، رُمانِ مجازاتِ نور چیست؟
پنهان شد از نگاهِ فلک آنکه طعمه چید

هر شب کنارِ چای هِل و طعم دارچین
یک پُرس فلسفه، سَرِ دیوار میخورم
من ماجرای زخمی مجرای بی کسی
بر پایِ قافیه سَرِ خودکار میبُرم

از خاک، من به وَهم، و از وهم، من به باد
دیدم خدا از این همه تکرار خسته بود
در باد، من به هیچ، و از هیچ، بی‌ دلیل
بر انقلابِ سرخِ دقایق نشسته بود

یک لحظه بود و عمرِ جهان رفت، بی‌صدا
چون موجِ خوابِ سنگ که بر آب می‌جهید
از انفجارِ عقل، زمین آفریده شد
در سایه سارِ آبله ها قامتش خمید

هر بیتِ من، مدارِ تناقض شده ببین
از ماجرای زخم، تبِ انتقام چید
فرجامِ ما، ترانه‌ی تکرارِ نیستی است
بر تکّه های عشق، قلم شعر آفرید

 

20 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
چهار پاره

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
یا
مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل

مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

فسیل خاطره


 

 

هر بار
به آینه نگاه می‌کنم
یک خاطره
کمتر مرا می‌شناسد
مثل قلبم که
دیگر نمی‌داند
چرا باید بزند

 

19 مهر ماه سال 1404

قالب شعر :
پریسکه

دهن ریزِ خودکار


 

حضرتِ “جاذبه” در قصّه ی تَر جامانده
اشک در مَعبرِ شب عُقده ی چیدن دارد
آنقدر غُصّه زیاد است که هر ​​​​​​پنجره ای
از بُلندای تنم شوقِ پریدن دارد

بعدِ تو درد شدن ماضی استمراری است
رو به آینده ی تاریک بُنِ فاصله ها
در سکوتی ابدی روح زمان سررفته
روی بدحال ترین زاویه ی حوصله ها

پُشتِ دیوار دلم عقربه ها غمگینند
روی هر ثانیه ای ساعت غم می‌چینند
در اتاقی که پر از زمزمه ی لَغلَغه هاست
آخرین چکّه ی افکار مرا می‌بینند

وقتِ دوشیدن پاییز غزل شیهه زدو
تب خود را سَرِ دیوانگی برگ کشید
آنقدر چشم خیابان به درختان افتاد
ته بن بست سپیدار صفِ مرگ کشید

واژه در واژه ی هر شعر به خود پیچید و
لای انگشتِ لبانم مزه ی دود گرفت
استخوان در وسط طاقِ گلوی سرطان
پَشه ای بود که تاج از سر نمرود گرفت

در سراشیبِ هَزج رو به رَ‌مل میرقصد
تنِ آفت زده ی کُشته ی اوزان جنون
روحِ دندان زده ام ساز مُطَنطَن دارد
بعدِ نُت های به جوش آمده ی غرقِ به خون

بند بندِ دلم از خاطره ها بُر خورده
کوچه در کوچه پُر از حادثه ی دیوار است
ذهن در باور خود تاوَلَکی سر به هوا
هر چه آمد به سرش از دهنِ خودکار است

در خمِ خستگی فاجعه ی افکارم
اگر این درد خلاصی ندهد این بارم
یا تو را دست نفس های کسی بسپارم
دار را در وسط تختِ خودم میکارم

تا بدانی که میانِ غم و موج نوسان
مخرج مشترکی هست، نگو زنده بمان
با همان رِیل که آوار شدی بر کَمِ من
تیز برگرد و رها کن یقه ی سوزن بان

برباد رفته


 

باران
از لبه‌ی لب‌های
نقطه چینِ پیر
می‌چکد
و خیابان
با برگ‌هایی
شبیه
دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی
خواب می‌رود
ابرها
پرچم‌های سفیدی
که یاد گرفته‌اند
دیر تسلیم شوند
من
در هجومِ زرد و قرمز ها
دنبال
تکه‌ای آبی می‌گردم
که شاید
در جیب کتِ کهنه‌ام
خودکشی کرده
کنارِ بلیت سینمایی
که هیچ‌وقت
فیلمش را ندیدیم
پاییز
مثل
نقاشِ تبعیدی‌ست
هر صبح
رنگ تازه‌ای
بی‌اجازه‌ی فصل‌ها
روی جنازه ی درخت
بالا می آورد
و تو
در انتهای کوچه‌ای که
نامش را فراموش کرده‌ایم
بر باد رفته ای

 

17 مهرماه سال 1404

قالب شعر :
فراسپید

جلجتا


 

 

اینجا‌
جلجتا
فقط محلی
روی نقشه نیست
جغرافیای درونی ما
برهنه
تکه‌تکه
و همیشه
در اوجِ فریادِ بی‌پاسخ

 

16 مهرماه 1404 شمسی

قالب شعر :
پریسکه

سردار هور


 

به خونِ خویش نوشتیم شکلِ پرچم را
که موج، تا ابد آغوش بَست عالم را

زمان به یاد تو برخاست چون شهیدی پیر
که آب در دلِ او جا گذاشت مرهم را

ستاره‌ها همه بر شانه‌ات نشستند و
به شط سپرد همین عهدِ سرخِ محکم را

پس از تو هور غریبانه سوخت باور کن
و داشت در دلِ خود آخرین جهنّم را

زمین به خون تو لبیک گفته در مرداب
بر آسمانِ شهادت چکانده زمزم را

و نصر در دل نصرت پیام عاشوراست
بَلَم بَلَم هبه کرده سَرِ محرّم را

 

15 مهر ماه سال 1404 شمسی

قالب شعر :
غزل نئوکلاسیک

پس نوشت :

در سینه ی هور، موج‌هم مجنون است

با شعر ترین ستاره ها در خون است

خورشید خمید و قامتش در نَم مُرد

آنجا که علیِّ هاشمی مدفون است

(سید هادی محمدی)

تقدیم به روح بلند مرتبه ی
سردارِ مظلومِ هور
فرمانده قرارگاه سرّی نصرت
شهید سید علی هاشمی
و مادر قهرمانش ننه علی

 

سیاست مادرزاد


 

بر کشور موی تو دلم پرچم باد

مثل شبِ خفته در اذانِ بیداد

کنسولِ غمت وعده ی ویزا داده

ای مرگ بر این سیاست مادرزاد

 

14 مهرماه سال 1404

قالب شعر :
رباعی

زاپِ ریا


 

زاپِ ریا
روده ی زردِ زنگ‌زده‌ی زخم را
از حفره‌ی حنجره
سمت سقفِ سردِ سنگ
می‌پاشد
و زانوی زمین را
زیرِ زودِ بارانِ زوائدِ زمان
حامله می‌کند
شکم‌
شبیه شبح‌های شیشه‌ای
در شکافِ شب
شکسته می‌چرد
دست‌
دست‌اندازِ دریای دود
که دهانِ داغِ دیر سال را
در دلِ دودکده‌ها
دفن
و به زبره‌ی زمهریرِ زیست
زنجیر می‌بندد
در زنگارِ زوال
زبانِ زاغی‌
زیر زلزله‌ی زنگ و زوزه
از زهرِ زمختِ زندگی
زمزمه می‌سازد

 

14 مهر1404

سوتی


 

بر پایِ غزل قافیه ها می‌میرند

لای جسدِ عروض دَم می‌گیرند

ای وای بر این غریب مادر مرده

از حادثه ی سوتی شاعر پیرند

 

12 مهر ماه سال 1404 شمسی

قالب شعر :
رباعی

گلنگدن


 

 

هر بار که پلک می‌زنی
فشنگِ تازه‌ای
در دهانِ ساکتِ قلبم
جا می‌گیرد

عطرت
مثل مکثِ انگشت
بر ماشه
تمام شب را
تا مرز تیرِ خلاص می‌برد

من
از زنگِ زنگبارِ باران
به این خیابانِ بلند افتادم
که هر سنگفرشش
بندِ پوتینِ سربازِ معشوقه‌ای بود

لب‌هایت گلنگدنِ سیگارم
وقتی
به خشابِ خالیِ روزهایم خندیدی
.
.
.
.
.

شاید
در قحطی ژورنالِ عاشقی
شلیک بوسه ات
از استخوان جمجمه‌ ام
جغجغه ای ساخت
برای موطلایی
پیر دختر رویاهایمان

 

11 مهرماه 1404

قالب شعر :
موج نو

شناسنامه ی جعلی


 

روی کاغذ
هجده ساله
زاده ی شهر بی وجود
برچروکِ پیشانی‌اش
گردوخاکِ زلزله‌ی سی سال پیش
عکسِ ممهور
مایل به چپ
انگار در انگاره ها
از قابِ خواب فرار کرده
سری که از تن
حوصله‌اش سر رفته
و گوش‌هایی که
شماره ی شناسنامه را
لای رادیکال
زمزمه کرده‌
روزِ صدور
شبِ دفنِ مادری
که هیچ اداره‌ای
آن را ثبت نکرد
نام پدر
سایه‌ی معتاد
همه چیز مَجاز
در ظهرِ بی‌پنجره
شناسنامه‌اش را
با دندان
می بندد
که سگی
به رگِ جعلی اش
شک نکند
و من
هنوز باور دارم
زنان جعلی
کُدِ ملی‌شان را
از موج‌های تیره‌ی ساحل
سرقت می‌کنند

 

10 مهرماه 1404

قالب شعر :
موج نو

بلیط یک‌طرفه‌ی قافیه


 

 

سوتِ قطار
مثل خطِ کجِ مصرعِ بی‌صبر
از دهانِ باران
آویزان

قافیه
در بانکِ قرض الحسنه ی واژه‌ها
در جنگ با خدا

هجا
در جیب هوا پاره

مسافرها
بی متر
لبه‌ی ناتمامِ شعر را
با فتحه و ضمه
می برند

و ایستگاه
وزن را
مثل پوستِ میوه‌ی ممنوع
از تنِ جمله جدا می‌کند

شعر در جمودِ نعشی

 

9 مهرماه 1404 شمسی

قالب شعر :
فراسپید

سیم خاردار


 

در پادگانِ زخمی و بیدار باشِ شب
از بُرجکِ نگاه کسی کلّه پا شدم
ذهنم مچاله شد کفِ پوتین گریه ها
در متنِ انفرادی شعری رها شدم
___________________________
سربازهای خسته ی بیتم گرسنه اند
فرمانده کنایه، ته دیگ مُرده است
سهمِ تمام زاغه ی افعالِ خورده را
با تانک از میان افاعیل ، بُرده است
__________________________
نارنجکی خزیده کنارِ جناس غم
تا منفجر کند غزلِ اعتراض را
برروی دفتری سر باتونِ قافیه
از نو نوشته خاطره ی انقراض را
__________________________
با هر گُلوله ای که نشسته در عمقِ تب
مُشتی ترانه ی قَدِ خونین پریده اند
کفتارهای وحشی داغِ نبود تو
حجم تمام خنده ی تَن را چریده اند
___________________________
در جنگِ نابرابر و آرایشِ کمین
از تاکتیک دشمنِ فَرضی شکسته ام
با تیک تاک ثانیه های نمک زده
بر سوگ انتحارِ دقایق نشسته ام
__________________________
در هر کلاغ پَر وسطِ سرزمینِ درد
یا یک نشست و پا شدنِ عُقده های سرد
جا کرده در ردیفِ رَجَزهای انتقام
وزنِ بهانه های کبود غرورِ مَرد
_________________________
گردن زده صدای نفس های انتظار
آژیر های مُمتدِ سلّولِ نَنگ را
فریادهای کاغذ کان قلم سوار
برچیده اند سلسله های تُفنگ را
_________________________
دامانِ روح باکره ام لحظه ی فرار
مالیده شد به حادثه ی سیمِ خاردار
دیگر سکوت میکنم و دَم نمیزنم
با طفلِ لالِ بی پدرِ زردِ بی قرار

شانه ی ترس


 

در قابِ مهِ غلیظ، دستی پنهان

از شانه‌ی ترس دختری آویزان

یک قطره‌ی قرمز از زمان لَم داده

لای نفس حادثه ی بی وجدان

ارز دولتی نگاه


 

 

با امضای وزیرِ سکوت

هوای هوایی

از نرخ مصوب جدول خاطره

پایین پریده

نگاهت

اسکناس چاپ‌نشده

نه قابل معاوضه

و نه ذخیره در بانک‌ عاشقی

هر بار که چشم‌هایت را حواله می‌کنی

صرافی‌ها سماق سق میزنند

و بازار سیاهِ دل

پُر می‌شود از دلالانِ دله ‌

سال هاست

در فهرستِ دریافت‌کنندگان

یارانه‌ی عاشقی ام

ارز دولتی نگاهت را که

عرضه میکنی

تحریم ها را دور می‌زنم

 

ششم مهر ماه 1404شمسی

قالب شعر:

فرا سپید

کلاغِ بلورین


 

ماه

با لبخند پوسیده‌

چرک سق می زند

پنجره‌ها

جای باران

قطره‌ ی گوش می‌رویانند

درختان

روی انگشتان مبتلا

آشیانه بسته

بر استیج خیس

اسم تو را گاز می‌زنند

کلاغ‌ِ بلورین

برای بهترین بازیگرِ زن…………

 

4 مهر ماه سال 1404 شمسی

قالب شعر :

فرا سپید

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس