اتمِ آخرِ لبخندت در هوای پوسیدهی اتاق نیروگاهِ سوختهی قلبم را اورهال کرده بارانِ سیاه بر شهری که سالها با سربِ سکوت پلمپ شده وارونه می بارد دوست داشتنت مثل نفس کشیدن در گاز نئون سرفههایم اعلامیههای قرمز روی دیوارِ اشعهخوردهی بوسهها کسی نیامده جز شبحهایی که دُزِ مُجازِ عشق را خط میزنند و تو هنوز در قرنطینه دستهایت را تکان میدهی مثل پرچمِ رادیواکتیو در جشنِ خاموشِ چرنوبیل قلبم
سایهها روی شانهام و شانه با دندان های شیری کشتیهای بوسه را در آبهای سربی غرق و در آغوش تو زمینِ زمان روی مدارِ هذلولی غش وساعت با عقربههای سنگی گردنِ دقیقه را گِرد میکند آینده لای ملافهای خاکستری مثل پرندهی بیپر از پنجره بیرون نمیرود دستهایت پُلِ زنگ زده که عبورم به فروپاشیِ رودخانه ختم میشود من در بلعِ گلولههای نگاهت فراموش کرده ام که بغل باید گهواره باشد نه تابوتی که در هر تکان لهجهی آخرین خداحافظی را غرغره کند و تو چنان محکم که حتی خدا در این هم آغوشی از ایمان سقوط میکند
باران از لبهی لبهای نقطه چینِ پیر میچکد و خیابان با برگهایی شبیه دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی خواب میرود ابرها پرچمهای سفیدی که یاد گرفتهاند دیر تسلیم شوند من در هجومِ زرد و قرمز ها دنبال تکهای آبی میگردم که شاید در جیب کتِ کهنهام خودکشی کرده کنارِ بلیت سینمایی که هیچوقت فیلمش را ندیدیم پاییز مثل نقاشِ تبعیدیست هر صبح رنگ تازهای بیاجازهی فصلها روی جنازه ی درخت بالا می آورد و تو در انتهای کوچهای که نامش را فراموش کردهایم بر باد رفته ای
زاپِ ریا روده ی زردِ زنگزدهی زخم را از حفرهی حنجره سمت سقفِ سردِ سنگ میپاشد و زانوی زمین را زیرِ زودِ بارانِ زوائدِ زمان حامله میکند شکم شبیه شبحهای شیشهای در شکافِ شب شکسته میچرد دست دستاندازِ دریای دود که دهانِ داغِ دیر سال را در دلِ دودکدهها دفن و به زبرهی زمهریرِ زیست زنجیر میبندد در زنگارِ زوال زبانِ زاغی زیر زلزلهی زنگ و زوزه از زهرِ زمختِ زندگی زمزمه میسازد
روی کاغذ هجده ساله زاده ی شهر بی وجود برچروکِ پیشانیاش گردوخاکِ زلزلهی سی سال پیش عکسِ ممهور مایل به چپ انگار در انگاره ها از قابِ خواب فرار کرده سری که از تن حوصلهاش سر رفته و گوشهایی که شماره ی شناسنامه را لای رادیکال زمزمه کرده روزِ صدور شبِ دفنِ مادری که هیچ ادارهای آن را ثبت نکرد نام پدر سایهی معتاد همه چیز مَجاز در ظهرِ بیپنجره شناسنامهاش را با دندان می بندد که سگی به رگِ جعلی اش شک نکند و من هنوز باور دارم زنان جعلی کُدِ ملیشان را از موجهای تیرهی ساحل سرقت میکنند
در پادگانِ زخمی و بیدار باشِ شب از بُرجکِ نگاه کسی کلّه پا شدم ذهنم مچاله شد کفِ پوتین گریه ها در متنِ انفرادی شعری رها شدم ___________________________ سربازهای خسته ی بیتم گرسنه اند فرمانده کنایه، ته دیگ مُرده است سهمِ تمام زاغه ی افعالِ خورده را با تانک از میان افاعیل ، بُرده است __________________________ نارنجکی خزیده کنارِ جناس غم تا منفجر کند غزلِ اعتراض را برروی دفتری سر باتونِ قافیه از نو نوشته خاطره ی انقراض را __________________________ با هر گُلوله ای که نشسته در عمقِ تب مُشتی ترانه ی قَدِ خونین پریده اند کفتارهای وحشی داغِ نبود تو حجم تمام خنده ی تَن را چریده اند ___________________________ در جنگِ نابرابر و آرایشِ کمین از تاکتیک دشمنِ فَرضی شکسته ام با تیک تاک ثانیه های نمک زده بر سوگ انتحارِ دقایق نشسته ام __________________________ در هر کلاغ پَر وسطِ سرزمینِ درد یا یک نشست و پا شدنِ عُقده های سرد جا کرده در ردیفِ رَجَزهای انتقام وزنِ بهانه های کبود غرورِ مَرد _________________________ گردن زده صدای نفس های انتظار آژیر های مُمتدِ سلّولِ نَنگ را فریادهای کاغذ کان قلم سوار برچیده اند سلسله های تُفنگ را _________________________ دامانِ روح باکره ام لحظه ی فرار مالیده شد به حادثه ی سیمِ خاردار دیگر سکوت میکنم و دَم نمیزنم با طفلِ لالِ بی پدرِ زردِ بی قرار