اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

قلّاده


 

دیوانگیِ شعرِ مرا از بر کن

بی مایه ترین شاعرکان را خَر کن

هرگاه به صفحه ی دلم می آیی

قلّاده بگیر و بی صدا عَرعَر کن

کاشه


 

در امتداد یک ریلِ متروک

جایی که هیچ قطاری از ما عبور نمی‌کند

فریم به فریمِ عشق

در یک صفحه ی نمایش شکسته

رقصِ تاک تیک می‌کند

زمان، یک گلیفِ خالیست

در فونتی که دیگر پشتیبانی نمی‌شود

تو، یک الگوریتمِ پیچیده

تَهِ آمار پلاسیده

من

“دستورِ پرش”ی که هرگز اجرا نشد

قلب واژه‌ای تاریخ مصرف گذشته

در لغت‌نامه ی دیتابیسِ پوچی

احساس، یک فایلِ فشرده

که رمز عبورش را هرگز نداشتم

شاید در آپدیتِ بعدی بیاید؟

اما هیچ آپدیتی نخواهد آمد

فقط ارورِ 404

برای صفحه‌ای که ما در آن بودیم

این یک پایان باز نیست

بازِ بی پایانی در سرفه ی ترانزیستور است

باقی‌مانده ی تنها کاشه ای از یک لبخند

زیر لایه‌ای از پروتکل‌های فراموشی

 

پادری


 

 

بر پادری ام باز جنایت کردند

وجدان تَرَک خورده برائت کردند

عمری سَرِ دیوارِ دلم رقصیده

از نعشِ پلاسیده عیادت کردند

فُطرُس


 

یک عمر دلم معتکفِ کرببلا ست

در سینه فقط پرچمِ سرخِ مولا ست

سوگند به ضَجّه ها و اشکِ فُطرُس

هر روزِ زمین تلاوتِ عاشوراست

کوانتوم


 

 

در سیناپس های توو در تووی خیال

پژواکِ گام‌هایت

رقصِ جنون‌آمیزِ ذراتِ کوانتومی‌ست

عشقِ ما، نه خطی، نه دایره

تلاقی انتگرالِ بی‌نهایتِ احتمالات

در گستره‌ی مه‌آلودِ عدم است

بریل تنم را که لمس کنی

تب ام آتش می‌گیرد

پلک می‌زنی، الگوریتمِ نویی متولد می‌شود

پر از کُدهای حسِ نابِ تو

من، الگویی سرگردان

در جستجویِ باگِ زیبایی‌ات

که هر بار

سیستمِ هستی‌ام را

دوباره تعریف می‌کند

مرا به خاطراتت سنجاق کن

مثل موریانه ای

روز ملی شدن نفتِ مُفتِ نفتالین

لای دندان پیراهنت

ما دو تکه پازلِ از هم گسیخته

در منطقِ فازیِ یک رویا

در هر برخورد

معنایِ جدیدی به هم می‌بخشیم

اینجا، زمان، یک متغیرِ دلخواه است

و عشقِ ما

حدی به سمت مثبت بی نهایت

صِفرِ صَفر


 

در چلّه ی تو هِلال روحم صَفر است

نامم به پسر خواندگی ات مفتخر است

پایِ نفسم تنگ شده یا مَولا

پیچیده ترین نُسخه ی حالم سَفر است

نون


 

بر شانه ی غَزّه درد و خون چسبیده

هر لحظه جنایت و جنون چسبیده

صَهیون به اشاره ی دَمِ سَیّد علی

معماری بودنش به نون چسبیده

انتر(عنتر)


 

 

نفرت

نه بهانه ای است در قفس

نه رودی که دریا زده شده

نفرت

همان لحظه‌ی موهومِ توست

که از آینه‌ی مسموم روحت

عیسی مصلوب و موسی مضروب است

فریادهای بی‌صدا

در کشاله های مغزت می‌پیچد

واژه‌ها با غرغره ی نستعلیق

زخم‌هایی عمیق‌تر از (گرند کَنیون)

و هر لبخند

ماسکِ پوکیده ای (پُکیده) از بی‌اعتمادی

دیروز

در فنجان قهوه‌ام حل شد

و فردا

در افقِ مه‌آلودِ کینه‌ها گُم

نفرت

تنها یادگاریِ ماست

از عصری که تمام نمی‌شود

از خودمان

که هر روز

به تکه‌ای از همین انتر (عنتر) *

شبیه‌تر می‌شویم.

آسفالت


 

 

در این لاشه زار

که قلبش از آسفالتِ داغ تلو تلو می‌خورد

و رگ‌هایش، بزرگراه‌هایی پر از ماشین های مشدی ممدلی است

ما می‌دویم

پا به پای سایه‌هایمان

در تعقیبِ چیزی که هرگز نمی‌رسد

باورهای سیمانی

چغاله ی ذهنمان

و پنجره‌ها

قاب‌های شُل از نگاه‌های شَل اند

هر کداممان جزیره‌ای تنها

در اقیانوسِ بی (آری)

فریادها در گلو می‌ پوسند

و سکوت، گوش‌ها را کَر می‌کند

لبخندها جذامی شده‌اند

و کلمات، تیغ‌هایی کُند

که زخم‌های کهنه را سقط می کنند

در این بازی بی‌پایان

ما مُهره‌هایی هستیم

که تقدیرمان (را) باد می‌ خورد

اینجا کفش ها هنوز خاکی و دهان ها آسفالت هستند

 

پس نوشت :

مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی بلال نیست که هر سال محصول بهتری داشته باشد . در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی درخشان، الباقی سوسو می‌زنند .

دیالوگی از فیلم کمال الملک اثر زنده یاد استاد علی حاتمی

لاهه


 

دردِ من چکّه چکّه می‌ریزد
لایِ زخمِ عمیقِ افکارم
با هیاهوی ساعتِ تَب دار
می پرد چُرتِ سردِ خودکارم

واق واقِ حُبابِ مهتابی
روی سقفِ اتاق دلگیر است
شاعری که حصار می بافد
از دهانِ بهانه ها سیر است

از تنِ واژه ی کَپَک خورده
شعری از انتظار می دوشم
شک ندارم به مرگ فاصله ها
ردّپای تو را که می پوشم

لحظه ای نذر کن نگاهت را
روی دستانِ بی پناه قنوت
من دچارِ صدایِ چشم توام
در سراشیبِ بی امان سکوت

چتر وا کن برای تَرکه ی خیس
در دلِ عقده زار هرجایی
باورم کن تو هم شبیه منی
زنگِ تعویضِ قابِ تنهایی

روسری باز کن بگیرم باز
لقمه ای از حیای موهایت
کاش در ماجرای شانه ی تو
من بمیرم به جای موهایت

در لغتنامه ها مرورم کن
زیر هر واژه ای که غم دارد
لاهه ی کشفِ ارتکاب جنون
غیر من چند متهم دارد؟

دور تا دور مرز آغوشم
بوسه ای داغ و ارغوانی کن
پای این چارپاره ی مجروح
گوشه ای باش و دیده بانی کن

سلیطه


 

در خاطراتم

مرگ پلک می‌زند

و زندگی

پشتِ گریه ی مه آلود

به انتظارِ آخرین فنجانِ چای یخ زده می‌نشیند.

تابستان

زنی ست که دامنش را

به آغوش باد سپرده

و کودکانِ پابرهنه

در آرزوی بوسه‌ای داغ

بر لب‌های خیسِ باران می‌گریند

در این هژمونی سکوت

و جغرافیای بی‌پایان

یک آه

در گلوی بغض‌آلود تاریخ عرعر می‌کند

و من

در جستجوی سَرم

میان تکرار تلمبه ها

در زهدان تنهایی

به دنبال ردپایی از یک اتفاق می‌گردم

نمی‌دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هر سلیطه ای که سرش در آخور توست

برای من جُفتک شلیک می‌کند

بماند به یادگار

گذاشته ی گذشته

(سَرِ خُم می سلامت)

 

بانو


 

بگیر دستِ مرا تا دهانِ باد بِبر
لباسِ قافیه ها را دریده ام هرشب
به خود بپیچ کرانِ گناهِ آدم را
حنایِ هاله ی حوّا، شناسنامه ی تب

کمینِ حادثه هایم هنوز سمتِ تو و
صدایِ بویِ تنت دورِ گردنم جاری
من از کجایِ وصالت شروع کنم بانو
که پشت پا نزند تیک تاکِ تکراری

جنونِ بی سر و پایی گرفته فالم را
کنارِ جاذبه ات با علاج درگیرم
بفهم حالِ دلِ انفجارِ ساکت را
که بی تو در خمِ آغوشِ مرگ می‌میرم

هجومِ فاصله را پُر نمی‌کند این شعر
شعارِ ثانیه بر انقلابِ دیوار است
مگر که رحم کند دست بی بخارِ دعا
دمی که نعشِ غزل عاشقانه بر دار است

نگاه لرزشِ چشمت برای روضه ی لب
برهنه پای تنورِ تنت تماشایی است
بپاش زلزله ها را به جانِ مردی که
دچارِ عربده های خیالِ هرجایی است

دوباره آمدنت را کجا کشیده خدا؟
که قلبِ تشنگی ام خیسِ نبضِ پاییز است
اذانِ طاقتِ خود را دخیل می بندم
به پایِ پنجره هایی که از تو لبریز است

و لا اله ،تویی لا شریکِ رویایی
و احتمال تویی ماجرای آماری
چنان برای تو مُردم میان دردی که
پریده از رگ خوابم هزار بیداری

بدوش ذهنِ مرا باز هم غزل باقی است
چکیده از سَر و رویم نهایتِ مجنون
تو اعترافِ قُنوتی به جانِ آمین ها
سلامِ بعدِ نمازم ،اقامه ی مظنون

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس