سوتی

بر پایِ غزل قافیه ها میمیرند
لای جسدِ عروض دَم میگیرند
ای وای بر این غریب مادر مرده
از حادثه ی سوتی شاعر پیرند
12 مهر ماه سال 1404 شمسی
قالب شعر :
رباعی

بر پایِ غزل قافیه ها میمیرند
لای جسدِ عروض دَم میگیرند
ای وای بر این غریب مادر مرده
از حادثه ی سوتی شاعر پیرند
12 مهر ماه سال 1404 شمسی
قالب شعر :
رباعی

هر بار که پلک میزنی
فشنگِ تازهای
در دهانِ ساکتِ قلبم
جا میگیرد
عطرت
مثل مکثِ انگشت
بر ماشه
تمام شب را
تا مرز تیرِ خلاص میبرد
من
از زنگِ زنگبارِ باران
به این خیابانِ بلند افتادم
که هر سنگفرشش
بندِ پوتینِ سربازِ معشوقهای بود
لبهایت گلنگدنِ سیگارم
وقتی
به خشابِ خالیِ روزهایم خندیدی
.
.
.
.
.
شاید
در قحطی ژورنالِ عاشقی
شلیک بوسه ات
از استخوان جمجمه ام
جغجغه ای ساخت
برای موطلایی
پیر دختر رویاهایمان
11 مهرماه 1404
قالب شعر :
موج نو

روی کاغذ
هجده ساله
زاده ی شهر بی وجود
برچروکِ پیشانیاش
گردوخاکِ زلزلهی سی سال پیش
عکسِ ممهور
مایل به چپ
انگار در انگاره ها
از قابِ خواب فرار کرده
سری که از تن
حوصلهاش سر رفته
و گوشهایی که
شماره ی شناسنامه را
لای رادیکال
زمزمه کرده
روزِ صدور
شبِ دفنِ مادری
که هیچ ادارهای
آن را ثبت نکرد
نام پدر
سایهی معتاد
همه چیز مَجاز
در ظهرِ بیپنجره
شناسنامهاش را
با دندان
می بندد
که سگی
به رگِ جعلی اش
شک نکند
و من
هنوز باور دارم
زنان جعلی
کُدِ ملیشان را
از موجهای تیرهی ساحل
سرقت میکنند
10 مهرماه 1404
قالب شعر :
موج نو

سوتِ قطار
مثل خطِ کجِ مصرعِ بیصبر
از دهانِ باران
آویزان
قافیه
در بانکِ قرض الحسنه ی واژهها
در جنگ با خدا
هجا
در جیب هوا پاره
مسافرها
بی متر
لبهی ناتمامِ شعر را
با فتحه و ضمه
می برند
و ایستگاه
وزن را
مثل پوستِ میوهی ممنوع
از تنِ جمله جدا میکند
شعر در جمودِ نعشی
9 مهرماه 1404 شمسی
قالب شعر :
فراسپید

در پادگانِ زخمی و بیدار باشِ شب
از بُرجکِ نگاه کسی کلّه پا شدم
ذهنم مچاله شد کفِ پوتین گریه ها
در متنِ انفرادی شعری رها شدم
___________________________
سربازهای خسته ی بیتم گرسنه اند
فرمانده کنایه، ته دیگ مُرده است
سهمِ تمام زاغه ی افعالِ خورده را
با تانک از میان افاعیل ، بُرده است
__________________________
نارنجکی خزیده کنارِ جناس غم
تا منفجر کند غزلِ اعتراض را
برروی دفتری سر باتونِ قافیه
از نو نوشته خاطره ی انقراض را
__________________________
با هر گُلوله ای که نشسته در عمقِ تب
مُشتی ترانه ی قَدِ خونین پریده اند
کفتارهای وحشی داغِ نبود تو
حجم تمام خنده ی تَن را چریده اند
___________________________
در جنگِ نابرابر و آرایشِ کمین
از تاکتیک دشمنِ فَرضی شکسته ام
با تیک تاک ثانیه های نمک زده
بر سوگ انتحارِ دقایق نشسته ام
__________________________
در هر کلاغ پَر وسطِ سرزمینِ درد
یا یک نشست و پا شدنِ عُقده های سرد
جا کرده در ردیفِ رَجَزهای انتقام
وزنِ بهانه های کبود غرورِ مَرد
_________________________
گردن زده صدای نفس های انتظار
آژیر های مُمتدِ سلّولِ نَنگ را
فریادهای کاغذ کان قلم سوار
برچیده اند سلسله های تُفنگ را
_________________________
دامانِ روح باکره ام لحظه ی فرار
مالیده شد به حادثه ی سیمِ خاردار
دیگر سکوت میکنم و دَم نمیزنم
با طفلِ لالِ بی پدرِ زردِ بی قرار

در قابِ مهِ غلیظ، دستی پنهان
از شانهی ترس دختری آویزان
یک قطرهی قرمز از زمان لَم داده
لای نفس حادثه ی بی وجدان

با امضای وزیرِ سکوت
هوای هوایی
از نرخ مصوب جدول خاطره
پایین پریده
نگاهت
اسکناس چاپنشده
نه قابل معاوضه
و نه ذخیره در بانک عاشقی
هر بار که چشمهایت را حواله میکنی
صرافیها سماق سق میزنند
و بازار سیاهِ دل
پُر میشود از دلالانِ دله
سال هاست
در فهرستِ دریافتکنندگان
یارانهی عاشقی ام
ارز دولتی نگاهت را که
عرضه میکنی
تحریم ها را دور میزنم
ششم مهر ماه 1404شمسی
قالب شعر:
فرا سپید

ماه
با لبخند پوسیده
چرک سق می زند
پنجرهها
جای باران
قطره ی گوش میرویانند
درختان
روی انگشتان مبتلا
آشیانه بسته
بر استیج خیس
اسم تو را گاز میزنند
کلاغِ بلورین
برای بهترین بازیگرِ زن…………
4 مهر ماه سال 1404 شمسی
قالب شعر :
فرا سپید

بر جغرافیایِ تاریخ
قلبها را
نقطهچین کشیده اند
تا بمبها
راحتتر
مسیرشان را پیدا کنند
سوم مهر ماه 1404 شمسی
قالب شعر :
پریسکه

وقتی که میفهمی دلم از آسمون سیره
یا پشت لبخندی چرا پهلو نمی گیره؟
وقتی میوون غصه ها درگیر احساسی
سخته که دنیای پراز دردامو بشناسی
هرجا که اشکامو کنار میز می چینم
با توو سری های تبم عکساتو می بینم
با رفتنت تاول زده قدقامتِ ساعت
لبریزه لبریزه تموم کاسه ی عادت
رحمی بکن بر جیغ های ساکت فالم
جون من و دلشوره ی عطرای رو شالم
می ترسم از امروز هایی که همش دیره
بختی که توی شوری فنجون میمیره
از انتقام پنجره، افسوس ها خورده
جایی که کلون درش رو دزدها برده
ماتم گرفته اخم لبخندم ته سیگار
لب های داغم رو از این خاکسترا بردار
اینجا نشونی ها گمن، گیجن کم آوردن
توو قحطی ابرا سر خورشید رو خوردن
مثل معما پیچ در پیچ خیابونم
من شاعری هامو به چشمای تو مدیونم
روی جنونم لونه کرده تومور فردا
دندون عقلم رو کشیده تلخی دنیا
دستی بکش روی سر پایانِ اعشاری
تاریخ مصرف داره آمین های تکراری
زخم دلم آبستن صد بغض ناکوکه
هر کس که دیده حالمو، روی تو مشکوکه
هرجا که با پس کوچه ی یادت گلاویزم
رگ هامو توی لا شه ی خودکار می ریزم
برگرد و این دیونه رو لبریز فردا کن
توی تنش دلتنگیِ آغوشتو جا کن

صدای عشق به جوش آمد
از انفجارِ جسارت ها
جهان ِ منطق بی رحمی
در امتدادِ قضاوت ها
لَبی و آیه ی گیلاسی
نشسته بر یَقه ی تب دار
چه ترس از رُژ خونینت
نَمِ دهان و سرایت ها
خراش خوردنِ قلاّده
به دورِ جاذبه ی ماهت
وَ نو به نو شده آغازم
به پای سایه ی عادت ها
تمام ثانیه ها گفتند
عروسِ خواب منی بانو
چقدر لای جگر مانده
زمانِ لیز شماتت ها
قسم به حضرت دلتنگی
و سوره سوره نخوابیدن
شکارِ چشم تو می فهمد
وَ ان یکادِ حسادت ها
سیاه چاله ی اندامت
حصارِ فاصله را بلعید
نگاه دُکمه ی سرگردان
برای لمسِ لطافت ها
کتاب و درد و قلم هر شب
در آستانه ی جان دادن
بخوان اذانِ وخامت را
کنارِ نعش عبارت ها
برای اخمِ تو میمیرم
شبیه حادثه ی کش دار
همیشه صف شکن قصّه
در انقلاب ِ جنایت ها
هزار نطفهی غمدیده
میانِ بطنِ غزل پوسید
که نام تو نَبَرَد یکدم
دهانِ لقِّ روایت ها

دوست داشتن
چکانیدن سنگ
بر کلیه های
پنجرهای
در شب نیست
نه صدایی دارد
نه شکستنی را خبر میدهد
مثل نفوذ سربازانِ باران
در ریشه ی دیوارهای شهر
تو در سایهام راه میروی
و من
باد را
روی شانههایت بازجویی میکنم
دوست داشتن
یعنی بگذارم خیابانها
صورتِ تو را بیاموزند
و چراغهای کورتاژ شده
از سکوتت
روشنایی بزایند
حتی اگر روزی نباشم
راه رفتنت
جهتِ قطبنماها را عوض میکند

سهمیه ی عشق را که کم کردیم
چاههای احساس ترک برداشت
اوپکِ قلبم
بشکه بشکه خر شد
بندرِ نگاهت
اسکله های اسکول امیدم را بلعید
بهای یک بغلِ ساده
به نفتِ خون سنجیده شد
قالب شعر :
حجم

در شهرِ پُر آشوبِ باورها
گوساله ی کوری دَهن وا کرد
اِفلیج نعشش بر سَرِ خودکار
یار و مریدی تازه پیدا کرد
از شاخ تا دُم سجده لیسیدند
خُفاش های پهنِ بر دیوار
دنیای تنگش صندلی با چرخ
نُشخوار های سَمّی و بیمار
در لابلای معده ی تزویر
مُشتی منافق لیز میخوردند
از ترس، در پستوی نامردی
ته مانده ی ناچیز میخوردند
زنگوله بر زنگوله میلغزید
در سمفونی های زمین خورده
هر گوسفندی فلسفه میخواند
با یک هیولای پدر مُرده
آغوزِ سرخِ انتحاری را
سمت دُعا با حُقّه دوشیدند
زالو صفت های پلاسیده
جوراب را بر کَلّه پوشیدند
دست خدا باران شد و درخواب
بر بامِ پیشانی چوپان ریخت
فانوس را با نفت خیساند و
خورشیدکی بر چوبدست آویخت
در کودتای آغلِ تب دار
تن از سَرِ گوساله منها شد
هر شَقّه از دنیای تبدارش
در فاضلاب کوچه ای جا شد
بعد از غروب بوسه ی چاقو
فریاد سگها بی صدا مانده
از آن همه نیرنگ نا فرجام
مامای ناکوکی، به جا مانده
16 شهریور 1401 شمسی
پس نوشت :
نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند

آفت زده ی کاکلِ هذیان هستی
با زاویه ی زهازه مهمان هستی
دستت نرسید بر دُمِ شیرِ زَبان
در وادی استعاره حیران هستی

کنارِ دردِ خیابان، دُچار پوچی عرفان
گرفته خشمِ تفنگی ، قُنوت چانه ی انسان
چقدر چترِ فریب است، با تگرگِ دوراهی
میان کوچه صدایِ، اذانِ توله ی باران
چه اِنتحارِ عجیبی، در انتهای تَبِ گُل
چکیده داسِ تظاهر، به جانِ شیشه ی کاشان
خشابِ قُرص دَمادَم جوابِ مسئله ها شد
برای مرگِ جِنازه هَوای دودی تهران
هزار پینه دریده، دو دستِ کودکِ نان را
به پُشت خط کشِ تاول، تمامِ زنگِ دبستان
صدای باورِ یک زن، شکسته زیر هوس ها
پسر که آبِ خُنک را ، پدر سکانسِ پریشان
چه رنگ ها که نداده همین تُفاله ی آدم
اگر چه دَم نکشیده، درون قوری شیطان
نسیم، لُخت و پریشان برای بوسه ی دریا
سکوتِ روزه گرفته، گلوی حضرت طوفان
غزل در آخر قحطی، که دست و پا زدوافتاد
وَ زخمِ کاری بِیتَش، کشیده بر سرِ دندان

باز هم تاس مرا بر تَنِ خود بُر زده است
تا که حافظ نَکِشد جورِ منِ خانه خراب
لَب به فوّاره ی خونم زده ام دست بِکش
از سَرابی که در آن می شنوی بوی کَباب
من در این هَمهَمه ی شعر خطرناک شُدم
روحِ نارِنجَکیم دست به ضامِن بُرده
یا زبان، لَهجه ی شِلّیک گرفته به جهان
هرکسی دور و بَرَم هست یَقیناً مُرده
اَرّه در اَرّه جلو یا که عَقب تر بَرگرد
روی هر منحنی از تابعِ هَذیان زده ام
لوله در لوله تُفنگم بِچِکان ترسَت را
تا تَهِ قاپِ فرورفته ی دَندان زده ام
کَرکسانی که پِیِ قُلّه یِ من میچرخند
مثل زنبور به هر نیش ، زمین گیر شدند
تا ابد حسرتِ ته مانده ی شِعرم دارند
کاغذانی که دَمِ قافیه ها پیر شدند
روزگاری دَهنِ مردمِ این شهر غَریب
مَثنوی بود و دو خَط نامه ی باران خورده
حال یک لرزشِ گوشی سَرِ هَر سَبّابه
آبرو از غَزل و خواجه و دیوان بُرده
مَردُمانی که قَلم را به کُلنگی کُشتند
قائم الزّاویه در سَطل، پیِ شامِ خودند
با اَمیری که براین دغدغه ها می گرید
تیغ بر رَگ زده و مُرده ی حَمّامِ خودند
غُربت ثانیه ها بر پُکِ زنجیرِ زمان
آخرین سوزِ هَوسناک غمِ انسانها
روی شیپور سُل وچَنگ و دولا چنگ مکان
کِیفِ هم خواب شدن با تنه ی شیطانها
ما چه کردیم که از کاسه ی اِنجیل و زَبور
شیخِ صَنعان هَوسِ میوه ی تَرسا میکرد
پاچه ی خوک به سَق می زد و در حال قُنوت
فوت بر مخرجِ گوساله ی موسی میکرد
قصّه این است پس از حادثه ای در بُن بست
پُشت هر پنجره ای خنده ی آجر دیدند
یا تمامِ تَن شان را وسطِ یک قُنداق
سهمِ هَر لُقمه ی خود را کَفِ آخور دیدند
چاره ای نیست اگرزخم زده جسمِ فریب
بر تَب جاذبه ی ریخته در ذهنِ زمین
زندگی خَم شده در یازه ی بی حوصلگی
ما هَمانیم و هَمینیم و هَمانیم و هَمین

تَشنّج و کَف و یک جیغ ناگهان کافی است
برای نَشئه شدن لیسِ استکان کافی است
شَبیه کِرم که در زیرِ بیل می لولد
شروع مرگِ شما با همین تِکان کافی است
چه بیت ها که در آوندِ مغز ، جان دادند
جِنازه ای سَرِ خودکارِ این دُکان کافی است
گِره بزن همه ات را به نافِ انسانها
برای ما کفن و گور بی نشان کافی است
اگر چه گُرگ فقط آش پُشتِ پا خورده
کنارِکاسه ی خون لقمه های نان کافی است
هزار نُت کَفِ دفتر گرسنه خوابیدند
میان سیمِ دلم زخم استخوان کافی است
قسم به حضرت پاییز و حسّ دلتنگی
که مرگِ برگِ جُذامی به هر خزان کافی است
به لحظه لحظه ی شب های قُرص و بیداری
صدایِ پِلکِ دهانم به آسمان کافی است
همیشه قافیه را رَنده کرده ام با دَرد
جناس خیس و تبِ سردِ بی امان کافی است

تو را که بوسیدم
ساعتِ مچیام
به زبان دیگری تیکتاک کرد

با تاسِ بد افتاده ی تب دار
آینده ی در انزوا مُرده
لای ورق های دل و گشنیز
رویای آس من، تَرَک خورده
هر لحظه مجذور خطرناکم
مجموعه ی منفور تنهایی
حجمِ تمامِ بی کسی ها را
پُر میکند پرگار رسوایی
تصمیم بَد، کبرای داغونم
از فلسفیدن شکل میمونم
حمّام فین آبستنِ غوغا
درمانده ی فتوای توتونم
هر بیت مهمانِ تنِ گونی است
وقتی چُماق قافیه خونی است
“پروا نکن حکم جلودار است”
تنها همین پروانه قانونی است
مثل فلات تشنه سیرابم
از کاسه ی صبرِ شتابیده
جغرافیای جیبِ عریانم
در استوای نفت خوابیده
یکشنبه ها انجیلِ یوحنّا
هر صبحِ جمعه، نُدبه بارانم
بودا کنار عود غَش کرده
پُشتِ سَرِ تابوتِ دُکّانم
آغوش وا کرده ته دنیا
حَلوا سوارِ گردنِ خُرما
بَندِ کفن قیقاج می رقصد
در لُخت گاه حضرتِ امّا
سَر دردهای تازه ای دارم
از جنسِ گاز و روکشِ فلفل
روی سر انگشت قنوت پیر
مثل دُعایی مانده ام در گِل
تقویم ها وارونه میچرخند
تحویلِ حالم دستِ پاییز است
ها کُن تمامت را از این کابوس
افکارِ من تا انتها لیز است