اشعار دکتر سید هادی محمدی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی دکترای موسیقی مدرس و منتقد ادبی

آب دوغ خیار


 

وقتِ تلفظِ حماقت

دهان درّه ای بلغور می کرد

( گلابی باید قرمز باشد
وگرنه اصلاً گلابی نیست)

خیره شدم به خیار

که در آب دوغِ رقیقِ عصر

مثل مکعب مستطیلِ فلسفی

شیهه می زد

کمی آن طرف‌تر

هشتگِ (حقیقتِ تلخ)

استفراغِ افاضات استقرا می کرد

(موز فقط با پوستش معنا دارد)

و من

به طعم شور و خنکِ نعنا زل زده بودم

که چطور گم می‌شود

در این همه

یقینِ مطلقِ از قبل جویده شده

پس نوشت :

وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۚ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا

و از چیزی که به آن علم نداری [بلکه برگرفته از شنیده ها، ساده نگری ها، خیالات و اوهام است] پیروی مکن؛ زیرا گوش و چشم و دل [که ابزار علم و شناخت واقعی اند] موردِ بازخواست اند.

سوره ی مبارکه ی اسراء آیه ی سی و شش

 

نرینگی


 

پرده‌ها افتاده‌اند

صحنه، روشن‌تر از همیشه

نورافکن‌ها بر تنِ سایه‌ها می کوبند

گوش کن به زمزمه‌یِ (تو زیبایی)

که در آن

( تو کافی نیستی) نقاب بسته

ببین ( انتخاب آزاد را)

زنجیری از جنسِ ابریشم

هر تار

پلکانی به سویِ بلندپروازی

هر پله

تله‌یِ تلو تلویِ پنهان

دست‌هایِ نامرئی

نه چماق شان خونین است

نه فریادشان خش‌دار

آرام، نرم

هویت را در ویترینِ نمایش می‌چینند

یک لبخندِ استاندارد

یک قامتِ تراشیده

یک ذهنِ خالی از سوالاتِ ممنوعه

دخترک در آینه

بازتابِ هزار تصویرِ تحمیلی‌ست

چشمانش

رنجِ ناگفته‌یِ نسل‌ها

لب‌ و لوچه ها

آموزش دیده‌اند به خنده‌ای نخراشیده

زن هشتگ است؟

ترند؟

کالایِ قابلِ بازیافت؟

مُرده مَرد های جدید

نه در میدانِ نبرد

پشتِ صفحه‌هایِ روشن

با طعمِ باید و نباید

مرزهایِ تازه می‌کِشند

و زنان

در این هزارتویِ مدرن

هنوز هم در جستجویِ راهِ خانه

لای این همه نرینگیِ پوشالی

دنبال مخرج مشترکِ صدایِ خود هستند

فقط بگو

سیم‌هایِ نامرئی

با کدامین مَتّه ی (سن ژوزف)

می‌توانند روح را در خود بپیچند؟

و این نمایشِ بی‌صدا

تا کی ادامه خواهد داشت؟

تقدیم به زنان و دختران، مادران و خواهران سرزمینم

پس نوشت :

امام على عليه السلام

إنَّ المَرأَةَ رَيحانَةٌ و لَيسَت بِقَهرَماَنةٍ

زن بوی زندگی بخش گلهاست ، زن هوای تنفس زندگی است نه کارگر (خانه)

 

کابالا


 

 

اخبارِ ناگفته

در دهانِ بازِ فاشیستی تمساح های نیل

می‌چرخند

کلمه‌ها

تکه‌های گوشتِ آویزان از قلابِ زبان

دست‌ِ نخ‌های پنهان

عروسک‌گردانِ افکارِجهان

چشم‌های دریده‌ی مانیتور

سوال از آزادی را

فیلتر می‌کند

و پاسخ

در سکوتی بی‌صدا

همبستر بزاق

به حلقومِ هیچ می رسد

در مرامِ فرزندان کابالا

هر نقطه‌ی پایان

آغازی‌ست برای خطِ قرمز بعدی

هر واژه

زندانی در قفسِ سانسور

و ما باور داریم

بینِ سطرها

دور سفره ی عصرانه ای شوم

یک جهان، خفه شده است

(ان شاء الله نَحنُ قادمون یا ایها الصهیون)

نان و توهّم


 

در شهری که آسمانش

پا به ماهِ

سقفِ چاک‌خورده‌ی انباری متروک است

گرسنگی

علی البدلِ رنگ پریدگیِ آینه‌هاست

دست‌ها

سایه‌های رقصنده در آغوشِ هیچ

و شکم‌ها

دفترچه‌های خاطراتِ خالی

از بویِ نان

از طعمِ سیب

از آمیزشِ غضروف های فریب

مردی در میدان

با کلاه خودی از آرزوهایِ آمپاس

خطوطِ دستش را بُر می‌زند

آینده‌ای روشن

با چربی‌هایِ ذخیره شده

کودکی

از پشتِ ویترینِ رویاها

تصویرِ کیکی را زیگزاگ می‌لیسد

و مادری از پشت فنسِ خانه ی عفاف

ستاره‌ها را می‌شمارد

شاید که یکی‌شان

قافیه‌یِ شامِ گرم باشد

اینجا گرسنگی

فلسفه‌ایست با دیالکتیکِ فرانکفورت

که با هر لقمه‌یِ توهم کامل‌تر می‌شود

و سیر شدن

تنها یک فعلِ ماضی‌ست

با هیروگلیفی از

تابویِ تابوتِ «لا اله الا الله»

 

پس نوشت :

ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می‌داند، هر ساله دچار قحطی است

دیالوگی از سریال تلویزیونی «هزاردستان» ساخته‌ی مرحوم علی حاتمی

شلغم


 

 

بر فاتحه ی عشقِ تو هر دَم صلوات

صد مرتبه بر شکلکِ آدم صلوات

با سرفه ی عاشقی کُلاهم افتاد

بر حادثه‌ی شِفای شلغم صلوات

حشو قبیح


 

 

ساعت‌ها
از دیوار، فرو ریختند
با لکنت
با غبار

ذراتِ سرطانی زمان،
در ریه‌های شهر نفس‌تنگی آوردند

پل‌ها،
بی‌صدا، از هم گسستند

دیگر هیچ دستی
عرض رودخانه را نمی‌فهمد

تلاطمِ آب‌های مرده
رمه ها را رمانده

آینه‌ها
تصویرِ جویده را
بر چشم های قرمز تف کرده اند

در هندسه‌ی هرزه ی هر روزه
بازتاب‌ها، غریبه اند

دستگیره‌ها
لغزنده از خستگی

هر لولایی به سمت هیچ باز می‌شود

چفت و بست‌ها
در حراج جمعه‌ های سیاه
چپاول شده

نام‌ها
در دهان‌ ، خشکیده

هیچ آوایی
مفهومی جز اکوی تهی ندارد

تنهایی
زمزمه‌ای است از چیزی که نبود

خیابان‌ها
پیچیده‌تر از نقشه‌ی گوگل

جهت‌ها روی صلیب

هیچ مقصدی، مقصود نیست

خورشید
در سیاره ی میمون ها طلوع کرده

از پشت دودکش‌های بی‌شعور
نور
چیزی را روشن نمی‌کند

حد ترخص زخمیِ شیشه نوشابه

معرفت فیوز پرانده

سونوگرافی مغز
از جنین های منگول تب کرده

ایمیل
پُر از اسپرم اسپم ها

ژیلا
جنگل رو به ویلا را بلعیده

کولا برای پپسی آبِ علی آورده

ای کاش
حشو قبیح ذهنم را
سانسور نکنند

قلّاده


 

دیوانگیِ شعرِ مرا از بر کن

بی مایه ترین شاعرکان را خَر کن

هرگاه به صفحه ی دلم می آیی

قلّاده بگیر و بی صدا عَرعَر کن

کاشه


 

در امتداد یک ریلِ متروک

جایی که هیچ قطاری از ما عبور نمی‌کند

فریم به فریمِ عشق

در یک صفحه ی نمایش شکسته

رقصِ تاک تیک می‌کند

زمان، یک گلیفِ خالیست

در فونتی که دیگر پشتیبانی نمی‌شود

تو، یک الگوریتمِ پیچیده

تَهِ آمار پلاسیده

من

“دستورِ پرش”ی که هرگز اجرا نشد

قلب واژه‌ای تاریخ مصرف گذشته

در لغت‌نامه ی دیتابیسِ پوچی

احساس، یک فایلِ فشرده

که رمز عبورش را هرگز نداشتم

شاید در آپدیتِ بعدی بیاید؟

اما هیچ آپدیتی نخواهد آمد

فقط ارورِ 404

برای صفحه‌ای که ما در آن بودیم

این یک پایان باز نیست

بازِ بی پایانی در سرفه ی ترانزیستور است

باقی‌مانده ی تنها کاشه ای از یک لبخند

زیر لایه‌ای از پروتکل‌های فراموشی

 

پادری


 

 

بر پادری ام باز جنایت کردند

وجدان تَرَک خورده برائت کردند

عمری سَرِ دیوارِ دلم رقصیده

از نعشِ پلاسیده عیادت کردند

فُطرُس


 

یک عمر دلم معتکفِ کرببلا ست

در سینه فقط پرچمِ سرخِ مولا ست

سوگند به ضَجّه ها و اشکِ فُطرُس

هر روزِ زمین تلاوتِ عاشوراست

کوانتوم


 

 

در سیناپس های توو در تووی خیال

پژواکِ گام‌هایت

رقصِ جنون‌آمیزِ ذراتِ کوانتومی‌ست

عشقِ ما، نه خطی، نه دایره

تلاقی انتگرالِ بی‌نهایتِ احتمالات

در گستره‌ی مه‌آلودِ عدم است

بریل تنم را که لمس کنی

تب ام آتش می‌گیرد

پلک می‌زنی، الگوریتمِ نویی متولد می‌شود

پر از کُدهای حسِ نابِ تو

من، الگویی سرگردان

در جستجویِ باگِ زیبایی‌ات

که هر بار

سیستمِ هستی‌ام را

دوباره تعریف می‌کند

مرا به خاطراتت سنجاق کن

مثل موریانه ای

روز ملی شدن نفتِ مُفتِ نفتالین

لای دندان پیراهنت

ما دو تکه پازلِ از هم گسیخته

در منطقِ فازیِ یک رویا

در هر برخورد

معنایِ جدیدی به هم می‌بخشیم

اینجا، زمان، یک متغیرِ دلخواه است

و عشقِ ما

حدی به سمت مثبت بی نهایت

صِفرِ صَفر


 

در چلّه ی تو هِلال روحم صَفر است

نامم به پسر خواندگی ات مفتخر است

پایِ نفسم تنگ شده یا مَولا

پیچیده ترین نُسخه ی حالم سَفر است

نون


 

بر شانه ی غَزّه درد و خون چسبیده

هر لحظه جنایت و جنون چسبیده

صَهیون به اشاره ی دَمِ سَیّد علی

معماری بودنش به نون چسبیده

انتر(عنتر)


 

 

نفرت

نه بهانه ای است در قفس

نه رودی که دریا زده شده

نفرت

همان لحظه‌ی موهومِ توست

که از آینه‌ی مسموم روحت

عیسی مصلوب و موسی مضروب است

فریادهای بی‌صدا

در کشاله های مغزت می‌پیچد

واژه‌ها با غرغره ی نستعلیق

زخم‌هایی عمیق‌تر از (گرند کَنیون)

و هر لبخند

ماسکِ پوکیده ای (پُکیده) از بی‌اعتمادی

دیروز

در فنجان قهوه‌ام حل شد

و فردا

در افقِ مه‌آلودِ کینه‌ها گُم

نفرت

تنها یادگاریِ ماست

از عصری که تمام نمی‌شود

از خودمان

که هر روز

به تکه‌ای از همین انتر (عنتر) *

شبیه‌تر می‌شویم.

آسفالت


 

 

در این لاشه زار

که قلبش از آسفالتِ داغ تلو تلو می‌خورد

و رگ‌هایش، بزرگراه‌هایی پر از ماشین های مشدی ممدلی است

ما می‌دویم

پا به پای سایه‌هایمان

در تعقیبِ چیزی که هرگز نمی‌رسد

باورهای سیمانی

چغاله ی ذهنمان

و پنجره‌ها

قاب‌های شُل از نگاه‌های شَل اند

هر کداممان جزیره‌ای تنها

در اقیانوسِ بی (آری)

فریادها در گلو می‌ پوسند

و سکوت، گوش‌ها را کَر می‌کند

لبخندها جذامی شده‌اند

و کلمات، تیغ‌هایی کُند

که زخم‌های کهنه را سقط می کنند

در این بازی بی‌پایان

ما مُهره‌هایی هستیم

که تقدیرمان (را) باد می‌ خورد

اینجا کفش ها هنوز خاکی و دهان ها آسفالت هستند

 

پس نوشت :

مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی بلال نیست که هر سال محصول بهتری داشته باشد . در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی درخشان، الباقی سوسو می‌زنند .

دیالوگی از فیلم کمال الملک اثر زنده یاد استاد علی حاتمی

لاهه


 

دردِ من چکّه چکّه می‌ریزد
لایِ زخمِ عمیقِ افکارم
با هیاهوی ساعتِ تَب دار
می پرد چُرتِ سردِ خودکارم

واق واقِ حُبابِ مهتابی
روی سقفِ اتاق دلگیر است
شاعری که حصار می بافد
از دهانِ بهانه ها سیر است

از تنِ واژه ی کَپَک خورده
شعری از انتظار می دوشم
شک ندارم به مرگ فاصله ها
ردّپای تو را که می پوشم

لحظه ای نذر کن نگاهت را
روی دستانِ بی پناه قنوت
من دچارِ صدایِ چشم توام
در سراشیبِ بی امان سکوت

چتر وا کن برای تَرکه ی خیس
در دلِ عقده زار هرجایی
باورم کن تو هم شبیه منی
زنگِ تعویضِ قابِ تنهایی

روسری باز کن بگیرم باز
لقمه ای از حیای موهایت
کاش در ماجرای شانه ی تو
من بمیرم به جای موهایت

در لغتنامه ها مرورم کن
زیر هر واژه ای که غم دارد
لاهه ی کشفِ ارتکاب جنون
غیر من چند متهم دارد؟

دور تا دور مرز آغوشم
بوسه ای داغ و ارغوانی کن
پای این چارپاره ی مجروح
گوشه ای باش و دیده بانی کن

سلیطه


 

در خاطراتم

مرگ پلک می‌زند

و زندگی

پشتِ گریه ی مه آلود

به انتظارِ آخرین فنجانِ چای یخ زده می‌نشیند.

تابستان

زنی ست که دامنش را

به آغوش باد سپرده

و کودکانِ پابرهنه

در آرزوی بوسه‌ای داغ

بر لب‌های خیسِ باران می‌گریند

در این هژمونی سکوت

و جغرافیای بی‌پایان

یک آه

در گلوی بغض‌آلود تاریخ عرعر می‌کند

و من

در جستجوی سَرم

میان تکرار تلمبه ها

در زهدان تنهایی

به دنبال ردپایی از یک اتفاق می‌گردم

نمی‌دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هر سلیطه ای که سرش در آخور توست

برای من جُفتک شلیک می‌کند

بماند به یادگار

گذاشته ی گذشته

(سَرِ خُم می سلامت)

 

بانو


 

بگیر دستِ مرا تا دهانِ باد بِبر
لباسِ قافیه ها را دریده ام هرشب
به خود بپیچ کرانِ گناهِ آدم را
حنایِ هاله ی حوّا، شناسنامه ی تب

کمینِ حادثه هایم هنوز سمتِ تو و
صدایِ بویِ تنت دورِ گردنم جاری
من از کجایِ وصالت شروع کنم بانو
که پشت پا نزند تیک تاکِ تکراری

جنونِ بی سر و پایی گرفته فالم را
کنارِ جاذبه ات با علاج درگیرم
بفهم حالِ دلِ انفجارِ ساکت را
که بی تو در خمِ آغوشِ مرگ می‌میرم

هجومِ فاصله را پُر نمی‌کند این شعر
شعارِ ثانیه بر انقلابِ دیوار است
مگر که رحم کند دست بی بخارِ دعا
دمی که نعشِ غزل عاشقانه بر دار است

نگاه لرزشِ چشمت برای روضه ی لب
برهنه پای تنورِ تنت تماشایی است
بپاش زلزله ها را به جانِ مردی که
دچارِ عربده های خیالِ هرجایی است

دوباره آمدنت را کجا کشیده خدا؟
که قلبِ تشنگی ام خیسِ نبضِ پاییز است
اذانِ طاقتِ خود را دخیل می بندم
به پایِ پنجره هایی که از تو لبریز است

و لا اله ،تویی لا شریکِ رویایی
و احتمال تویی ماجرای آماری
چنان برای تو مُردم میان دردی که
پریده از رگ خوابم هزار بیداری

بدوش ذهنِ مرا باز هم غزل باقی است
چکیده از سَر و رویم نهایتِ مجنون
تو اعترافِ قُنوتی به جانِ آمین ها
سلامِ بعدِ نمازم ،اقامه ی مظنون

عرق سوز

بسم الله الرحمن الرحیم 

در گوشه ی فاضلاب دفتر زده اند

با مشورتِ  الاغ مَعبر زده اند

یک مُشت عَرق سوز به خاک افتاده 

از چوبِ حراجِ شعر منبر زده اند

#سید_هادی_محمدی

عروض استفراغ

بسم الله الرحمن الرحیم 

وزنِ شعرم عروضِ استفراغ 

گریه تنها ویارِ افکار است 

ترس از تا شدن مچالیدن 

مرگ بر هر چه شکل خودکار است

تِر بزن مُهلتِ دقایق را

پشتِ ته مانده های بالشِ خیس

جیغ در تُنگ تَنگِ آزادی 

زنده بادا زبانِ ماشه ی هیس

آن ورِ کوچه های زندانی 

انقلابِ دروغِ بی تُنبان 

خانه از هر طرف سیاهی بود 

انتهای فروغ در تهران 

دشنه در دیس، آهن و احساس 

رویِ الاکلنگِ شعرِ سپید 

هیچ کس آیدا و احمد را 

لایِ درزِ کتاب قصّه ندید 

شهريار از تبِِ گرسنگی اش 

غزلی گفت و حُقّه اش پوسید 

بعدِ دیر آمدی چرا حالا 

گور بابای عشق را بوسید 

خونِ سهراب در تلاطمِ بوم

‌‌عطسه کرد از کشاله ی سرطان

بسته جغرافیای قایق را 

سَرِ زانویِ باورِ انسان 

دختر تُرش مزّه ی سروان 

تَهِ خانِ تپانچه جان داده 

دوئلِ عاشقانه ی زخمی 

شیشه نوشابه را نشان داده

شعر، این پا به ماه عفریته 

داسِ در آسمانِ پوشالی 

تیتر در تیتر انتهای جنون 

تُخمِ تصویر های توخالی 

بار سنگینِ بی قراری ها

روی دوش کتاب خم شده و

آخرین صفحه از رمانِ اوین

توی قابِ خیال نم شده و

قرن ها با صدایِ قاعدگی 

انحنای مداد چاییده 

پوست در پوست لاشه ی خود را 

پای رحمِ تراش زاییده 

وای از واژه های اسقاطی 

نخِ دندانِ بر گلو مانده 

دستِ آخر تمامِ شاعر را 

نونِ ساکن، شبانه خشکانده

شعر و دکلمه و طراحی کاور 

#سید_هادی_محمدی 

پی نوشت :

⚫ صدای قبل دکلمه، صدای مرحوم عزت الله انتظامی است در فیلم حاجی واشنگتن ساخته ی مرحوم علی حاتمی محصول سال ١٣۶١ شمسی 

⚫ دشنه در دیس عنوان مجموعه شعری است از احمد شاملو که اولین بار در سال ۱۳۴۴ منتشر شده است.

از مهم‌ترین شعرهای این کتاب می‌توان به گفتی که باد مرده است، شبانه (یله بر نازکای...)، فراقی، سمیرمی، شبانه (زیباترین تماشاست...)، از منظر، و ترانه آبی اشاره کرد.

⚫ آهن ها و احساس اثر احمد شاملو

این کتاب شعر یکی از نایاب ترین و مهمترین کتاب شعر چاپ شده در ایران است که در دهه سی در دویست نسخه به چاپ رسیده است

این دفتر شامل سه شعر به نام های :مرثیه ، برای خون و ماتیک و مرغ دریا میباشد

⚫ دختر سروان (به روسی: Капитанская дочка) رمانی تاریخی از الکساندر پوشکین نویسنده روس است که نخستین بار در سال ۱۸۳۶ در مجله ادبی ساورمنیک منتشر شد. این رمان در قالب خاطرات یک افسر اشراف‌زاده امپراتوری روسیه به نام پتر آندرویچ و با زاویه دید اول شخص نوشته شده‌است

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس